سگ باهوش و.....

این داستان پائلو کوئیلو را بخوانیدبعد فیلمی را که در زیر همین مطلب قرار داده ام تماشا بکنید ،این فیلم را کاملاًبصورت تصادفی برداشته ام ،حیف که دیر متوجه شدم این اسب و سگ گدامداری همسایه باغ ما هیچ آموزشی ندیده و تمام کاری را که برای دوستش (اسب ) میکندغیر ارادی انجام میدهد شاید هم منظور صاحبش را فهمیده که هم مواظب باشد اسب از گندم ها نخورد و هم اینکه طرف جاده نرود چون ممکن است با ماشیها تصادف بکند . ببینید کاملاًروشن است ...

قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد .
کاغذ را گرفت. روي کاغذ نوشته بود «لطفاً 4  سوسيس و يه ران گوشت بدين». 2 دلار همراه کاغذ بود .
... قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت .
سگ هم کيسه را گرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و به دنبال سگ راه افتاد .
سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد. با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد .
قصاب به دنبالش راه افتاد .
سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .
قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند .
اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد .
قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد .
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بيرون را تماشا مي کرد. پس از چند خيابان سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد. قصاب هم به دنبالش .
سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اي رسيد. گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد. اين کار را باز هم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت .
مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ و کرد .
قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد: چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است. اين باهوش ترين سگي هست که من تا به حال ديدم .
مرد نگاهي به قصاب کرد و گفت: تو به اين ميگي باهوش؟ اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه .
پائولو کوئليو
نتيجه اخلاقي: اول اينکه مردم هرگز از چيزهايي که دارند راضي نخواهند بود. و دوم اينکه چيزي که شما آنرا بي ارزش مي دانيد، بطور قطع براي کساني ديگر ارزشمند و غنيمت است. سوم اينکه بدانيم دنيا پر از اين تناقضات است. پس سعي کنيم ارزش واقعي هر چيزي را درک کنيم و مهم تر اينکه قدر داشته هاي مان را بدانيم

 برای دیدن فیلم اینجا میشه کلیک کرد

دروغ گویی چرا؟!.....

مدتی است که بیاری افتاده به جان جامعه ی ما که بیشتر از هر موضوعی مارا آزار میدهد و بنظر حقیر به جامعه یما ضربه میزند.از دروغ گویی صحبت میکنم ،باور بکنید دروغ گفتن از آب خوردن هم راحت تر شده است و یواش یواش این صفت زشت دارد قباحت خود را از دست میدهد و بصورت عادت در می آید . ایکاش اینگونه نمی شد . بعضی وقتها از خودم میپرسم چرا ما اینهمه دروغ میگوییم و حتی بعد از اینکه مشخص میشود که دروغ گفته ایم عرق شرم بر جبینمان نمی نشیند و با یک خنده ی آبکی از سرمان واز میکنیم ،انکار نه انگار که اتفاقی افتاده است ،تازه طرف طلبکار هم هست و با پر رویی میگوید :حالا مگر چه شده است ؟!!!

بنظر من دروغ کوچک و بزرگ ندارد ،دروغ ،دروغ است چه مصلحت آمیز باشد چه نباشد ،هردو برای جامعه زیانبار است

شاید این درس خواجه نصیرالدین درست باشد ،نمیدانم لطفا بخوانید و نظرتان را برایم بنویسید آیا با این دانشمند بزرگ موافق هستید یا مخالف ........

"خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هرجماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود:
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر"دارد .
... در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ..... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست.
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز ازخود راضی و شادمان می بیند ..
و راز نابخردی مسلمانان در همین است ....

از اسرار اللطیفه

سنگین ترین و لذت بخش ترین


حضرت لقمان حکیم فرموده است :
من سنگ ها جابه جا نموده ام , آهن ها به دوش کشیده و سختی ها کشیده ام , اما از قرض سنگین تر ندیده ام ....
غذاهای پاکیزه و لذیذ خورده ام و با زنان خوش صورت معاشرت کرده ام , لیکن لذت بخش تر از عافیت ( سلامت ) ندیده ام ...


جشن ملی فناوری مبارک باد

بی احتیاطی یک راننده ترانزیت ترک

12 فروردین جهت انجام کاری بطرف تبریز حرکت کردیم و با پیش بینی اینکه مسیر رفت بطرف تبریز خلوت است صبح زود حرکت کردیم یکی از بچه ها رانندگی میکرد و منهم کنار دستش نشسته بودم از زیر پلی که بطرف فرودگاه میرود رد شدیم و در لاین سرعت بطرف میدان راه آهن در حرکت بودیم که در نزدیکی ها جاده سنتو یک تریلی غول پیکر خارجی درست به موازات ما قرار گرفت .........راننده تریلی در یک لحظه با انحراف به چپ به ماشین ما مالید و در اثر صدای برخورد گویی از خواب بیدار شد و کشید کنار و .....خلاصه کم مانده بود شناسنامه سه نفر از خانواده مارا باطل بکند خدارا شکر که با مختصری خسارت مالی حادثه بخیر گذشت و بعد از دو ساعت معطلی بطرف تبریز حرکت کردیم در حالی که با راننده ی ترک هم دوست شده بودیم ....اسمش اسماعیل قاراجا بود

مهمانی حاجی خانم

شب گذشته (14 فروردین)شام مهمان حاج خانم مؤمنه ای بودیم که بر خلاف کوچه های تنگ محل زندگیش ،قلبی به وسعت دریا دارد و سادگی و صمیمیتش هر انسانی را شیفته کردار و رفتار این بانوی بزرگوار میگرداند و در اثر همین رفتار انسانیش از کوچک و بزرگ چون پروانه به دور شمع وجودش می گردند و خانه اش مرکزیتی شده است برای کل فامیلشان .

حیاط وسیع خانه اش در اثر زحمات شبانه روزیش صفا و زیبایی دیگری دارد ،هرگوشه ی حیاط به یک محصول اختصاص دارد . گوشه ای گل و قطعه ای زعفران و جایی هم سیفیجات و محلی برای نگهداری مرغ و ....و گوشه ای دیگر از حیاط برای پخت نان و .... اختصاص دارد خلاصه به اصطلاح مشهور از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را خودش بعمل میآورد .

خلاصه در وسط این شهر یک زندگی طبیعی برای خودش راه انداخته ،ازنانش گرفته تا زعفران و مرغ و تخم مرغ و گردو و انگور ..........را با دستان خودش بعمل می آورد . برایش از درگاه یکتای قادر توانا عمر طولانی توام با صحت و سلامت و برای فرزندانش روزگاری خوش در کنار ایشان آرزو مینمایم و  خدای را شاکرم که این انسانهای پاک و مومن و مسلمان را در سر راه خانواده ی ماقرار داده است.

این مهمانی صفا و صمیمیت دوران نوجوانی خانواده و محل زندگی خودم را در من زنده کرد . چه می شد همه اینگونه بودیم .........

اؤلسه ده قویون الیمین آلتیندا او اؤلسون !

گرگرلی آرازون تازا گوزه ل یازوسی

اؤلسه ده قویون الیمین آلتیندا او اؤلسون !

موللا میر زئینال هم بیزیم ماحالدا، همده مرکزده چوخ بؤیوک موللالاردان ،

 آخوندلارداندیر .اؤزوده چوخ گؤزل اخلاقلی و فیکیرلی بیر

اینساندی .

خیلاصه بونو دئمک اولار کی هم خالقین یانیندا، همده بؤیوک

آخوندلارین  یانیندا احتیرامی، عیززتی آرتیقدیر.بو یاخینلیقدا جرراحلیق اوچون

مرکزده  بیر خسته خانایا گئدیر!آما هئچ بیر کسه، تانیش دوکتورلارا دئمیر! تا کی

 ........ادامه

ادامه نوشته

عیدتان مبارک


جاده ای بنام موفقیت

حالا که به پشت سر خود برمیگردم و نگاه میکنم ،میبینم همه ی این مراحل را تجربه کرده ام و ....راضی  هستم از گذشته ی خود. ممنونم خدا

جاده ي موفقيت سر راست نيست
پيچي وجود دارد به نام شكست
دور برگرداني به نام سردر گمي
سرعت گير هايي بنام دوستان
چراغ قرمز هايي بنام دشمنان
چراغ احتياط هايي بنام خانواده
تاير هاي پنچري خواهيد داشت به نام شغل
اما اگر يدكي بنام عزم داشته باشيد
موتوري به نام استقامت
و راننده اي بنام خدا
به جايي خواهيد رسيد كه موفقيت نام دارد

به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد

راستش را بخواهید این تک بیت را پشت یک سه چرخه بار بری کوچولو دیده ام ( شاید شما هم که ساکن هادیشهر گرگر هستید این سه چرخه را بارها دیده اید و می بینید .) از همین ها که در سطح شهر هادیشهر الان چند تا از آنها توسط چند جوان مورد استفاده هستند بهر حال این وسیله کوچولو چرخ های چندین زندگی کم توقع را در شهرما می چرخاند و ....

نمیدانم این جوان چه بی مهری را دیده است و این جمله را که خیلی هم معنی دار میباشد در پشت سه چرخه اش نوشته است .

راستش را بخواهید من نیز از این نوشته بینهایت خوشم می آید و تجربتاًبرایم ثابت شده است که واقعاً هر کسی ارزش نشست و برخاست را ندارد ،حتی اگر این فرد یا افراد از نزدیکترین کسانت باشند

لازم است بگویم که وضعیت اقتصادی موجود بیشتر خانواده ها و رقابت برای زندگی مرفه تر داشتن باعث شده است که این روزها خیلی ها به داشته های خود قانع نیستند و برای بدست آوردن پول و سرمایه ی بیشتر حتی بزرگترین دروغهارا هم براحتی میگویند و ...........بقول یک شاعر محلی

"هَله قؤی پرده لی قالسون گئتیمه انشایه " درد دل بگذار در پرده و پوشیده بماند فعلاًابراز نکن

******

به چشمانت بیاموز, هر کسی ارزش دیدن ندارد,

به چشمانت بیاموز, که به چشم به راه بودن عادت نکند,

به چشمانت بیاموز, که به درخیره نماند,

به چشمانت بیاموز, که برای هر کسی بیخواب نشود,

به زبانت بیاموز, که هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد,

به زبانت بیاموز, به هر کسی نگوید دوستت دارم,

به لبانت بیاموز, هر لبی ارزش بوسیدن ندارد,

به پاهایت بیاموز, هر راهی ارزش رفتن ندارد,

به آن دو بیاموز, که به رفتن عادت نکند,

و بیاموز, که آبی بودن عشق میخواهد.

همیشه یادمومون باشه:

به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد,

به دستانت بیاموز که هر گل ارزش چیدن ندارد,

به قلبت بیاموز که هر کس کنج آن جائی ندارد.

********

گوهر خود را مزن بر هر سنگ نا قابلی     صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی


ادامه نوشته

اگر میتوانستم یکبار دیگر بدنیا بیایم........

بخوانید چقدر زیبا و معنی دار ........

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم 

حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود 

و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده !

 ***********

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و
اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند

 نگران کثیفی خانه ام نمی شدم !

 ***********

پای صحبت های پدر بزرگم می نشستم

 تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند 

 **********

و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را

نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد 

 ************

 شمع هایی که 

به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند
را روشن می کردم

و به نور زیبای آنها خیره می شدم

 ************

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران

 لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند

 ************

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم

 و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی

 بیشتر می خندیدم

 ************

هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب
می ماندم

 و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم

 که دنیا به آخر رسیده است

 **********

هرگز چیزی را نمی خریدم 

فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم

 و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است . 

 ************

به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری

 بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم 

چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را 

در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را

 به نمایش بگذارم

*******
 وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند
هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از

 غذا خوردن دستهایت را بشور،

بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم

 *****

اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد 

هر دقیقه آن را متوقف می کردم ،

 آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم 

و هرگز آن را پس نمی دادم

هنوز فرصت هست .......

نمیدانم چرا این روزها همه اش درباره ی این چیزها مینویسم شاید فقدان دونفر از نزدیکان در یک مدت کم در روحیه و افکارم تاثیر گذاشته ، بهرحال این خاطره راهم که از چندین سال پیش در گوشه ای از افکارم جای گرفته است برایتان مینویسم .


"هنوز هم فرصت باقیست! گوش هایت را باز کن. تا دیر نشده است بشنو... بفهم"

چند سال پیش یکی از همشهری ها که لکنت زبان شدیدی داشت جان به جان آفرین تسلیم کرده بود ،بعد غسل و تشییع میت  را در داخل خانه ی ابدی خود قرار دادند ، روحانی محلی طبق قاعده و قانون دفن شروع کرد به خواندن قرآن و بعد خواست به عربی کلمات تفهیم را بر میت به خواند ..بعد از تمام شدن سخنان روحانی مرد روستایی ساده ای که در کنار آقا نشسته بود ، به اقا گفت : آقا این بیچاره وقتی که زنده بود و قدرت داشت کلمات معمولی را هم با زحمت زیاد بیان میکرد حالا اینهمه کلمه ی عربی را این بیچاره چگونه در این مدت کم یاد بگیرد و تحویل بدهد ؟ روحانی بزرگوار لبخندی زد و چیزی نگفت

یک خاطره اما .........

نمیدانم شما هم در این مراسم سوگواری توجه کرده اید یانه ،بیشتر مردها گریه نمیکنند و اگر هم فوت شده جوان باشد مردها آرام گریه میکنند ولی زنها مانند گلوله آتش ، از شدت ناراحتی گاهی خود را کتک می زنند و گاهی صورت خودرا میخراشند و پیراهن خود را پاره میکنند . به جوان مرگها کاری ندارم که گاهی در بین این عزیزان جوانانی پیدا می شوند که دوست و دشمن از رفتنش اشک میریزند .

صحبت زمانی است که افرادی بالای شصت ،هفتاد سال دار دنیا را ترک مینمایند ،اگر سرپرست خانوار هم باشد دیگر واویلاست زن و بچه پشت تابوب راه می افتند و ...............

صحبت همینجاست اغلب حرفهایی که در موقع گریه کردن میگویند جنبه اقتصادی دارد ،گویا هیچکس از رفتنش ،از نبودش ناراحت نیست مگر بخاطر ..........

اینجاست که بعد از مدت کوتاهی همه چیز فراموش میشود و .....و زن که بال و پری باز کرده و حقوق مستمری وضعیتش را روبراه کرده ... بفکر زیارت می افتد ، از مشهد شروع میکند و .....خدا قبول کند و روح آن مرحوم را شاد نماید .

حال بیایید خاطره ای برایتان تعریف کنم :

اگر اهل گرگر هستید و مثل من در رده پیران قرار گرفته اید شاید این جریان را شنیده اید .

عزیزی که خدا رحمتش کند این خاطره را خودش برایم تعریف کرد :کربلای ح.....مرده بود و در خانه غسل کفن کردیم و بر تابوت قرار دایم و راهی قبرستانی که خودش زمینش را اهدا کرده بود شدیم . زنها و دخترها تا درب حیاط با گریه و زاری تابوت را بدرقه کردند ولی زن مرحوم با پای برهنه افتاده بود دنبال تابود تا مسافت زیادی با صدای بلند گریه میکرد و میگفت که: فلانی رفتی و مرا به چه کسی سپردی ، من سرگردن ماندم و ... از این حرفها ...........

آن عزیز میگفت ما همسایه ی نزدیک بودیم و رفت و آمد داشتیم ؛با هر زحمتی بود خودم را به کنارش رساندم و یواشکی در گوشش گفتم :

زیاد خودت را ناراحت نکن ،اوضاع که آرام شد تو مال خودم هستی و ....

میگفت تا این حرفها را شنید خیلی ساکت برگشت خانه و ...بعد مدت کوتاهی من به عهد خود وفا کردم و .....

البته این یک مزاح بود و واقعیت . میگویم نکند بیشتر این خرج کردنها ،گریه کردنها و .... بخاطر خودمان باشد نه شادی روح آن مرحوم ......

بهتر نیست این هزینه هارا بدهیم جایی مصرف بشود که واقعاًبه آن نیاز هست باور کنید هم خدا راضی میشود و هم روح آن مرحوم ثواب صد چندان نصیبش میشود

ورشکستگی یابباد دادن سرمایه ی مردم

ما در شهرمان ضرب المثل مشهوری داریم که میگوییم : "پول ورمیشیک قادا ساتین آلموشوق " حالا  شده حکایت این صندوق قرض الحسنه المهدی گرگر .

این صندوق با پولهای اندک اهالی گرگر که در آنموقع هنوز خودش یک آبادی مستقل بوده پا گرفته و مدتها در غم و شادی گوشه هایی از مشکلات مالی اهالی را گرچه اندک ولی پشتیبانی میکرد .با پشتیبانی اندک چه دخترانی که آبرومندانه به خانه ی بخت رفتند . چه بیمارانی که مداوا شدند و چه داغدارانی که مراسم سوگواری عزیزان خود رابدون دغدغه پول آبرومندانه برپا کردند . با این پولهای اندک ،خود صندوق نیز، روز بروز توسعه پیدا میکرد و کم کم سرمایه اش نیز از بکار گرفتن پس اندازهای مردم افزونتر می شد و سی سال به همین منوال عمل میکرد که از این وضعیت هم اعضاءراضی بودند و هم بنظر میرسید هیئت امنا از این وضعیت راضی و شکرگزار هستند . از حدود دوسال پیش نمیدانم چه عللی باعث شد که بدون مطالعه شروع کردند به وامهای بی رویه دادن و ........

کاری به علل و شرایطی که سبب چنین وضعیتی شده ندارم . حالا یک عده انسانهای واقعا مظلوم در این صندوق سرمایه ی خود را از دست داده اند که هیچ ،  از طرف دیگر مجبورا ًانواع بی احترامی ها را هم از جانب کارکنان و مدیریت فعلی تحمل بکنند . شما تصور بکنید پیر زن و یا پیر مردی را که به علت عدم آگاهی و در دسترس بودن  صندوق و شناختی که روی کارکنان داشته ،کل سرمایه ی زندگی خودش را بدون چشمداشتی به دست این افراد سپرده و حالا نیز برای گرفتنش باید از هفت خوان رستم بگذرد و تازه اندکی از پسندازش را آنهم با هزاران تحقیر و توهین ،چنانکه گویا لطف بزرگی در حقش میکنند بعد از مدتها سرگردانی و واسطه پیدا کردن به او بر میگردانند .

امیدوارم مسئولین منطقه فکری اساسی برای این افراد بکنند تا حداقل کل سرمایه ی خود را از دست ندهند .و همچنین رسیدگی بکنند به بینند چرا چنین کرده اند . این را از یک بقال ساده هم اگر بپرسید میداند که در همان لحظه های اولیه که متوجه میشود سرمایه اش سیر نزولی بخود گرفته است ،کار را متوقف میکند و بدنبال علت میگردد . چرا این آدمهای کارکشته که ادعای .... دارند تا خالی شدن سرمایه بانگ متوجه این موضوع نشده اند ،آیا علت دیگری داشته است که .......

خدایا چنان کن سرانجام کار    تو خوشنود باشی و ما رستگار

حسین کرد شبستری

کودک که بودیم پدر مرحومم شب های زمستان به قهوه خانه روستا میرفت و برگشتنی قسمتی از داستان حسین کرد را که در آن زمانها در قهوه خانه می خواندن برای ما تعریف میکرد . آنزمانها تنها سرگرمی همین داستانها بود که پدر برای ما تعریف میکرد . داستان حسین کرد هم از آن جمله بود که ما خیلی برای شنیدنش بی قراری میکردیم ولی هیچوقت ما آنرا تکمیل نشنیده بودیم ...تا اینکه بزرگ شدیم و به مدرسه رفتیم و ....کلاس ششم یا هفتم بودم که از یک کتاب فروش دوره گرد کتاب کهنه ای از داستان حسین کرد شبستری خریدم و خواندم . راستش را بخواهید اصل داستان دیگر یادم نیست ولی مقدمه کتاب اشعاری داشت که بیاد ماندنی بود و بعضی هاش هنوز هم در گوشه خاطرات من در مناسبتهایی خاص به اصطلاح های لایت می شود . مثلا این بیت در روز بیست و دوم بهمن و آن راهپیمایی عظیم بی اختیار ازبرزبانم جاری می شد . با فشاری که زورگویان جهان برما می آورند و باتوجه به گرانیهای بی رویه اخیر و فشار مضاعفی که بر مردم وطنم وارد میشود فکر نمیکردم عظمت راهپیمایی به این حد باشد ولی مردم آگاهتر و فهیمتر از هستند که به این دلایل انقلاب را در مقابل زور گویان تنها بگذارند .

و این شعر همان کتاب هنوز هم برزبان جاری است و بهتر است دشمنان میهنم بدانند که ما تا آنجا ایستاده ایم که :

یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ
یا او سر ما به دار سازد آونگ
القصه درین زمانه‌ی پرنیرنگ
یک کشته بنام به که صد زنده به ننگ


بازگرد ای خاطرات کودکی

بعضي از اشعار به قدري زيبا هستند كه  تكرارآنها موجب زنده شدن خاطرات مي شود.

بازگرد ای خاطرات کودکی                      بر سوار اسبهای چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند                         یادگاران کهن ماناترند

درسهای سال اول ساده بود                     آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و کلاغ                    روبه مکار و دزد دشت و باغ

روز مهمانی کوکب خانم است                   سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود                   فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید                    ریزعلی پیراهن از تن میدرید

تا درون نیمکت جا میشدیم                        ما پر از تصمیم کبری میشدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم                      یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت                دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستان ما از آه بود                          برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ               خش خش جاروی با پا ، روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید                       باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درد و رنج و کار                  بچه‌های جامه‌های وصله‌دار

بچه‌های دکه خوراک سرد                           کودکان کوچه اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود                      جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش میشد باز کوچک می‌شدیم                     لااقل یک روز کودک می‌شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش                           یاد آن گچ ها که بودش روی دوش

ای معلم یاد و هم نامت بخیر                         یاد درس آب و بابایت بخیر

ای دبستانی‌ترین احساس من                        بازگرد این مشق‌ها را خط بزن

زشت و زیبا اثر استاد کریمی:

وئرمیشم    طاقت   و   آرامیمی ای    یار    سنه

عاشقم    عاشقم    ای   دلبر    عیار    سنه

سوه رم   بزم   اولا   خلوت   قویاسان  من   ائلیم

دردیمی  محنتیمی  غصه می  اظهار    سنه

گزه رم    کوچه   و   دربندی   دالونجا     سوخارام

پیچاقی  قارنینا   هر  کس  ائده   آزار    سنه

ادامه نوشته

ریاست میزی(کریمی مراغه ای)

ایندیه‌ تک بیله بیلوردم خانم

هرزه و هزیاندی ریاست میزی

ایندی اوتوردوم گورورم آی جانم

تخت سلیمان‌دی ریاست میزی

       *******

آخ نئجه راحت نئجه اگلشملی

هر نئجه یورقون اوتوسا دینجلی

چوخ یوموشاق سلقلی کیف سورملی

لایق سلطان‌دی ریاست میزی

تخت سلیمان‌دی ریاست میزی

       ******

میز نئجه میز اگلشنی جست ایدیر

رند و خرابات و قوی دست ایدیر

بی می و مینا آدامی مست ایدیر

رتبه‌ی شایان‌دی ریاست میزی

تخت سلیمان‌دی ریاست میزی

      ********

باخما کیچیک گورسنوری ظاهری

تک بیر آدامدان چوخا یوخدور یری

قوی الیوی آننوا باخ بیر چری

بیر یکه میدان‌دی ریاست میزی

تخت سلیمان‌دی ریاست میزی

ادامه نوشته

آیاق ساخلاما گئت

آیریلیقدان دئمه رم، بوردا آیاق ساخلاما گئت

آیاق آلتینداکی ویجدانیمه بئل باغلاما گئت

بیلیسن گؤز یاشینی،گؤرسه فلک نئیله یه جک

سن او مظلوم آنالار لایلای گل آغلاما گئت

قول بویون اولما،گومانلا قاریشان حسرتیمه

ماهنی سوزموش خیالی،ساز کیمی جیرماقلاما گئت

گؤزله دیک،بیز سحرین داغدان انیب،گلمه سینی

سن داها زیل گئجه،کرپیچ چینه دن بویلاما گئت

دوزدو من کؤنلومو وئردیم،زمیلر تک اوراغا

آمما گل یئل قوجاغیندا اوتوروب،لاخلاما گئت

داریخیر دونیادا فیکریم،سیخیلیر کؤنلومه جان

بالتالار یورغونودور بوینوما، قول آسلاما گئت

اوتاجاق هیسلی دنیز،رنگی بوزارمیش گونشی

هاردا سان دای دئمیرم،بوردا آیاق ساخلاما گئت

 

پرویز سودی(دالغا)

" سؤزوم یئره آغیر گلیر" کیتابیندان

نیلوفر

این مطلب را برای اینکه حال و هوای وبلاگ از وادی رحمت بودن خارج بشه برایتان پست میکنم
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد البته هر چی باشه از نوشته های من خیلی قشنگتره پس مطمئنآ خوشتون میاد .


تا به حال فكر كردي چرا نيلوفر رو آب مي شكفه ؟

تا به حال به اين گل قشنگ ، كه انگاري يه رازي تو دلشه خوب نگاه كردي ؟
تا به حال زير نور مهتاب به سايه روشن گلبرگاي نيلوفر كه رو آب مي رقصند ،زل زدي؟
مي دوني ماه خاطرشو خيلي مي خواد!
اصلا مي دوني چرا ريشه هاي نيلو فر به جاي اينكه تو خاك باشه رو آبه!
نه بند زمينه ، نه قفل آسمونه ، تنها و رهاست.
مي دوني كه نيلوفر تو بركه هاي آروم و ساكته نه تو رودخونه هاي پر جنب و جوش!
وقتي دلت ياد گرفت چه جوري آروم بگيره ، چه جوري ساكت بشه ، رو صفحه زلال و صافش مي توني شكفتن گل نيلوفر رو ببيني.
وقتي ديديش يه حسي مثه عشق تو وجودت جون مي گيره . بعد از اون لحظه مثل نيلوفر آب از سرت گذشته واسه هميشه عاشقي
...