سخن بزرگان

اسلام به ذات خود ندارد عيبي/ هر عيب كه هست از مسلماني ماست - نادر حسن زاده

مسلمان بود و سخت به قوانین و آموزه هایش معتقد ،یا حداقل من که نسبت به ایشان جوانتر بودم برداشتم اینگونه بود ولی گاهی کارهایی میکرد که تجزیه و تحلیلش برایم غیر ممکن میشد آخر چگونه میشود آدم تا این اندازه معتقد ،پای منافع که بمیان بیاید از خوردن حق الناس پروایی نکند . هنوز هم که مدتی است به دیار باقی شتافته ،این مسئله برایم همان قدر پیچیده مانده است ، زمانی که مریض هم بود خیلی منتظر شدم حداقل برای حلالیت طلبی اقدامی بکند ،ولی نکرد و این جساب و کتاب را با خودش به محضر حسابرس عادل و رحمان و رحیم برد . راستی چرا همه ی ما فکر میکنیم جاودانه هستیم و مرگ فقط برای همسایه میباشد . چرا ما خودمان را برای خاطر رفاه بیشتر اهل و عیالمان به گناه آنهم حق الناس خوری آلوده میکنیم و خودمان را هم مسلمان مینامیم . من نمیگویم که معصومم و بیگناه ولی تا آنجا که میدانم به وظایفم از نظر اسلام در حد واجبات عمل کرده ام .دلم نمی آید حلال بکنم کسانی را که با توهین و تحقیر .............
بهر حال "چه گویم که نا گفتنم بهتر است "

اعتماد

رمضان هم رمضانهای قدیم

البته من خاطرات خودم از رمضانهای قدیم را در پست های قدیمی نوشته ام ...این که چطور روزگار میگذراندیم و رمضان ها چه میکردیم ،گفته ام که محله ما از گول باشی شروع میشد ،همانجا که الان حسینیه امام علی (ع) هست بعد از افطار مردها به قهوه خانه میرفتند و ما با مادرمون همه جمع میشدیم خانه احمدزاده ها . انبار بزرگی داشتند بنام "قند دامی "که در انجا قدیم ها پدر بررگ مادرم از روسیه با شتر ها قند می آوردند و ذخیره میکردند  و چون بزرگ بود همه ی محله آنجا جمع می شدند و .......بهرحال اینهارا قبلانوشته ام ...

اما رمضانهای امروزی ما دیگر آن شور و حال را ندارد دیگر برای جا پیدا کردن در مسجد معطل نمی شویم .....از نان تازه و حلوای خانگی و ....دیگر خبری نیست  هرچه هست از بازار تهیه میشود و رنگ و بوی تجاری دارد . تازگی ها هم مد شده در اکثر خیابانهای شهر  بساط کبابی دایر کرده اند ،نه از بهداشت خبری هست ،نه از نظافت ...

صبر کنید، کَند این ها بعد از چند سال در می آید و هیچکس هم حتی فکر هم نخواهد کرد که این مریضی ها از همین کبابی های کنار خیابان است . متاسفانه بهداشت هم کارهای بزرگ میکند به بهداشت عمومی و شهری کاری ندارد و شاید هم نمی خواهد خودش را درگیر بکند . کمترین مرضی که این کبابی های بدون مجوز ممکن ایت به من و شما ارمغان بیاورند کیست خطر ناک هیداتیک میباشد که از جگر های آلوده .... سرایت میکند و اکثر جکر ها خودتان هم میدانید که آلوده هستند ......

مزاحمین آسایش شبهای رمضان ساکنین شهرک گلها

لطفاًاین فیلم کوتاه را ببینید   فیلم

اشتباه نکنید این یک کارناوال شادی برای پیروزی انتخابات یا تیم ملی در والیبال یا فوتبال نیست . که در آن صورت ما نیز در خوشحالی این جوانان شریک می شدیم . این ها جوانانی هستند که از زمان شروع ماه مبارک رمضان ،هر شب بعد از افطار هرکدام از یک گوشه ای از این شهر با هر وسیله ممکن خود را به شهرک گلها میرسانند (از بس به ساکنین شهرک لطف دارند .)و با دور زدن پارک کوجولوی کودک این شهرک با بوق و کرنا و ویراژهای دلخراش موجبات سلب آسایش ما ساکنین این شهرک را فراهم می آورند .این فیلم مدت کوتاهی از زمان نسبتاً آرام تهیه شده است والا تا پاسی از شب استراحت و یا بجای آوردن اعمال ماه مبارک در منازل بویژه در خانه های اطراف پارک بازی غیر ممکن و عذاب آور است . امید که جوانان عزیز متوجه باشند که ما سکنین شهرک را با این اعمالشان آزار و اذیت میکنند و مزاح آسایش شبهای پر فیض ما هستند .

خدایا چنان کن سر انجام کار    تو خوشنود باشی و ما سرفراز

ژاپن بعد از انفجار هیروشیما


بعد از انفجار نخستین بمب اتمی آمریکا در هیرو شیمای ژاپن، معدود ساکنان

این شهر  که از فاجعه جان به در برده بودند، تک‌تک از این یا آن حفره و زیر زمین بیرون می‌خزیدند. 

یکی از این جان‌به‌دربردگان، بقایای ساختمانی را که قبلاً در آن به سرایداری و نظافت 

اشتغال داشت، پیدا کرد، و پس از رسیدن به در ورودی آن، و یا آنچه از آن بر جای مانده بود،

 جارویی را که پیش از این از آن استفاده می‌کرد، بر زمین افتاده دید. او به گونه‌ای 

مکانیکی جارو را از زمین برداشت و در میان انبوه خاک و خاشاک ناشی از ویرانی‌ها، 

به نظافت پرداخت.

در این حال، جان‌به ‌دربرده دیگری با چشمانی ناباور به سوی او آمد و بانگ زد:

 چه می‌کنی؟ با این جاروی حقیر چگونه می‌خواهی به جنگ این‌همه ویرانی بروی؟
پاسخ چنین بود:

 جز این کاری بلد نیستم. برای بازسازی خرابی‌ها، باید از جایی آغاز کرد.»


ابر ماه ، ابر مرد

امشب شب بخصوصی است .آیا به آسمان شهرمان هادیشهر نگاه کردید ؟ آیا امشب ماه را در آسمان بالای سرتان دیدید ؟ چقدر صاف وزیبا و نسبت به شبهای دیگر بزرگ است !...امشب ابرماه زیباتر از همیشه در آسمان شهرمان می درخشد و در دلهایمان عشق انتظار ابر مردی میجوشد که با آمدنش جهان پر از عدل وداد خواهد شد و لبخند بر گوشه لبهای مستضعفان عالم خواهد نشست .و چه زیبا انتظاریست این .....

زاویه ،روستایی زیبا و آباد

این چند تا عکس زیبا و دیدنی را از روستای زیبا و زیارتی زاویه تقدیم همشهری ها و خوانندگان وبلاگ خاطراتم مینمایم .

 

ادامه نوشته

ماجرای اشک ریختن ستارخان

این ماجرا هم خاطره ایست از ستارخان قهرمان ملی ایران و آذربایجان 

ستارخان نوشته بود:
من هیچ وقت گریه نمی کنم 
چون اگه اشک می ریختم آذربایجان شکست می خورد 
و اگر آذربایجان شکست می خورد ایران، زمین می خورد...
اما تو مشروطه دو بار اون هم تو یه روز اشك ريختم

حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم...
بدون غذا...
بدون لباس...
از قرار گاه اومدم بیرون
چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش
دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست پا رفت به طرف بوته علف
علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها رو خوردن
با خودم گفتم الان مادر اون بچه به من فحش میده 
و میگه لعنت به ستارخان که ما رو به این روز انداخته...
اما...
مادر کودک اومد طرفش و بچه اش رو بغل کرد و گفت : 
عیبی نداره فرزندم
خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم...
اونجا بود که اشکم در اومد...

اختلاف نا نوشته ای بین دو آبادی

متاسفانه از سالهای دور تفرقه افکنان و از آب گل آلود ماهی گیران معضل را برای این دو آبادی جدا از هم روزگاران پیش و متحد و یکپارچه ی امروزی تدارک دیده اند که با تدابیر مختلف بزرگان هر دو طرف این شهر هنوز که هنوز است از بین نرفته و دشمنان از این مسئله استفاده کرده و در مواقعی مثل انتخابات شورا ها سرنوشتی را بر ما رقم می زنند که مجبوریم همیشه در کوچه  پس کوچه های عقب ماندگی قدم بزنیم این اختلافات نا نوشته و نا معلوم باعث شده است که ما نتوانیم یک شورای اسلامی متعهد  و متخصص از بین اهالی هادیشهر انتخاب بکنیم . و این یعنی خرابی ،یعنی نا هماهنگی ،یعنی جلو گیری از پیشرفت موزون و آینده نگرو ........بهر حال این دوره نیز بدینگونه با اتلاف اینهمه هزینه و وقت و نیرو به هدر رفت و با اطمینان میتوان گفت که این شورا نیز سرنوشتی مانند شورا های گذشته خواهد داشت . البته منظور این نیست که شورا های قبلی هیچ کاری نکرده اند و یا خدای ناکرده کم کاری کرده اند ابداً اینجور نیست . بلکه فشارهای موجود از دو طرف کلیه فعالیتهای این شورا و شهرداری شهر با مانع روبرو شود . به امید روزی که این شهر از قطبی نگری بدر آید و در کلیت صلاح و پیشرفت هادیشهر را در نظر بگیرد و شهر از مرکز آن توسعه یابد و این منطقه زرخیز و زیبا ارش و اعتبار گذشته های دور خودش را بدست آورد .......

در آرزوی روزی هستیم که شورایی کاردان و متخصص و متعهد و مسلمان از جوانان فعال و صالح هادیشهر تشکیل شود و قطبی نگری را کنار بگذارد و فقط و فقط ...به پیشرفت و آبادانی و ترقی این شهر فکر نمایند . انشاءالله 

طبق شنیده ها و مدارک موجود معلوم میشود که بزرگان این دو آبادی به اصل اتحاد دو آبادی شدیداًمعتقد بوده اند و برای حل این مشکل دشمن ساخته تلاش فراوان نموده اند که نمونه ای از آن را که در سال 1348 توسط بزرگان دو آبادی صورت گرفته ،و بنظر من میتوانست در صورت پیگیری نقطعه شروع خوبی باشد.

صورتجلسه

متن پیاده شده از صورت جلسه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

شور اتخاباتی در  هادیشهر

این روزها سراسر ایران در شور و هیجان انتخابات ریاست جمهوری و شورا های اسلامی شهر و روستا به سر میبرد و این مسئله هرچه به روز بیست و چهارم خرداد نزدیکتر می شویم هیجان بیشتری بخود میگیرد . 

در شهر من انتخابات شورا ها از اهمیت بیشتری برخوردار است و علت آنهم دو قطبی بودن شهر میباشد و هر قسمت شهر تلاش میکنند اکثریت اعضای شورا از قسمت آنها تعیین شود . تا آبادانی بیشتر در شمال یا جنوب انجام گیرد . بهر حال این اختلاف از زمانی که این دو آبادی دو روستا در کنار هم بودند بنا به دلایلی وجود داشته و هنوز هم وجود دارد .

حتی در سالهای گذشته چندین بار بزرگان این دو قسمت جلسه تشکیل داده اند تا به این موضوع که اساس و پایه درست و حسابی هم ندارد پایان دهند ولی افراد مغرض و نا اهلی هم در دو طرف پیدا میشوند که به اختلافات دامن میزنند. یکی از مهمترین جلسات ریش سفیدان دو آبادی در اسفند ماه سال 1348 با مساعدت استانداری و فرمانداری شهرستان مرند در محل  بخشداری آن روزگار شهرستان جلفا برگزار شد که اهم تصمیمات این جلسه در صورت جلسه ای تنظیم و به امضای ریش سفیدان دو آبادی و همچنین فرماندار و بخشدار و نماینده استانداری صورت جلسه فوق را امضا کردند (عکس این سند را در ادامه مطلب گذاشته ام 

بهر حال هرچه به بیست و چهارم خرداد نزدیکتر می شویم شور و هیجان و فعالیت برای انتخابات شورا ها بیشتر میشود و امروز اوج این شور و هیجان میباشد  . 

در مطلب بعدی در مورد سند و اینکه چه مسائلی مورد توافق قرار گزفته برایتان مینویسم 

ادامه نوشته

نصیحت بزرگان

بیائید تا هستیم همدیگر را لمس کنیم، سنگ قبر احساس ندارد . . 

هر انسانی را دو آموزنده است:

یکی روزگار و دیگری آموزگار، اولی به بهای زندگی‌ات، دومی به بهای

 زندگی‌اش


و به سه چیزاعتماد مکن :

بردل بروقت و برعمر که دل رنگ گیراست و وقت  تغییرپذیراست

 و عمرهمه تقصیر.

کوسنین پایون یئیل لر( کسی که قهر میکند سهمش را میخورند)

 بعد از مدتها دیروز اهل و عیال را برداشتیم و بیکی از پارکهای جلفا رفتیم جایتان خالی جا برای سوزن انداختن نبود کل پارک کوهستانی را کشتیم یک جای سایه دار پیدا نکردیم ،همه جا پر بود ، و چون درختهای پارک کوهستانی فعلاکوچک هستند سایه ی آنچنانی ندارند که بشود زیر آنها نشست و استراحت کرد و ....بناچار بیکی دیگر از پارکها رفتیم ،همچنان شلوغ بود ،سایه ی درختی پیدا کردیم و بساط را پهن کردیم  چماور زغالی را روشن کردیم و...بعد منقل را و غذا را آماده کردیم و با اجازه دوستان شروع کردیم به خوردن و ....

اطراف مان پر بود از خانواده هایی که از دور و نزدیک  به پارک آمده بودند و در کنار ما یک اکیپ بیست ، سی نفره دانشجو که گویا از کوهنوردی برگشته بودند . و خانواده ای که با دو بچه مشغول خوردن نهار و یک یک زوج تازه که دونفری در حال صرف غذا بودند . خانواده ای که دوتا بچه به همراه داشتند ،یکی از بچه ها هرچه پدر و مادر اصرار میکردندند غذا نمی خورد و نمیدانم بهانه چه چیزی را گرفته بود که تمام تلاشهای پدر و مادرش بینتیجه بود و کودک از خوردن امتناء میکرد ........

این صحنه مرا  به دور دستها برد و بیاد خاطره ای  افتادم که از  مرحوم مادرم برایم بیادگار مانده است ...

زمانیکه ما بچه بودیم هر وقت بنا به دلایلی قهر میکردیم و از خوردن وآشامیدن پرهیز میکردیم تا حرفمان را به کرسی بنشانیم  ،مرحوم مادرم استادانه قضیه را فیصله میداد و پدر نیز با او همکاری میکرد ،سر سفره  ما کنار سفره می نشستیم طوری که مثلاً قهریم و غذا نخواهیم خورد . مادر برای همه غذا می کشید و با صدای بلند به برادر و خواهر های دیگرمان میداد و بعد برای خودش و پدر غذا میکشید و مثلاً میگفت ( این مال دختر نازم،اینهم مال دختر بزرگم ،... اینهم مال .... و اینهم مال بابا .. و اینهم مال خودم و ......کسی که نماند ، ح. ..هم که نمی خورد  ....درحالی که این را میگفت یک بشقاب بر میداشت و غذای کمی در آن قرار میداد و همه شروع میکردند خوردن ) من هم که شدیداًکرسنه بودم نه غرورم اجازه میداد بخورم و اگر هم بعداًمیخواستم بخورم غذایی که نگه داشته بود خیلی کم بود  ، بناچار با همان حالت قهر میگفتم :

اون غذا را برای هرکی نگه داشتین  خیلی کم است  و مادر که دنبال فرصت بود تا ماه عکس العمل نشان بدهیم ..فوری میگفت :

کوسَنین پایین ییئل لر( یعنی کسی که قهر میکنه سهمش را میخورند .و ما از ترس اینکه مبادا آن سهم کم را هم بخورند فوری شروع میکردیم بخوردن  و مادر کمی هم از سهم خودش به آن اضافه میکرد .. یادش بخیر

زمانیکه ما بچه بودیم ،پدر سالاری بود و حال که ما پدر شده ایم فرزند سالاری شده  ،چه میشه کرد اینهم سهم ماست از زندگی

توکل صادقی عموی کوچک من

بنا بدلایلی نمی خواستم درباره ی این عموی عزیزم حرفی زده باشم ولی این روز ها بعد از گذشت زمانی طولانی با توجه به جریاناتی که در اطرافمان میگذرد لازم دیدم مطالبی درباره اش بنویسم و اورا بشناسانم گرچه شاید خیلی از افراد بالای پنجاه سال گرگری کاملا اورا می شناسند و هر کدام خاطره ای از او دارند بخصوص افراد ساکن در اطراف میدان قیام ،نمیدانم  چرا انسانها اینهمه سخت دل و نا مهربان شده اند . شاید سختی معیشت این روز ها ماهارا به اندازه ای تنزل داده است که بخاطر مال دنیا برای سر همدیگر کلاه میدوزیم و بجای تقویت مهر و الفت و انسانیت درنده خویی و حرام خواری را در وجودمان تقویت میکنیم . 

بهر حال این عموی من طبق گفته ی اطرافیانش انسان مبارزی بوده و بعد از اخذ مدرک دیپلم، یک شرکت  کشتیرانی نیمه خصوصی اورا بورسیه میکند و اورا به یک کشور اروپایی می فرستد که بنظرم فرانسه یا آلمان بوده بعد از دوسال تحصیل به ایران برمیگردد و مشغول میشود و ولی گویا بعد از مدت کوتاهی یا اخراج میشود و یا خودش استعفا میدهد .آنطور که من شنیده ام تقریبا بین سالهای 1348- 1349 با ترفند از محاصره ساواک در تهران میگریزد . و طبق شنیده های من به کردستان میگریزد و به عراق میرود خلاصه آخرین نامه ای که فرستاده بود بجای آدرس تنها روی پاکت نوشته بود لبنان - بیروت . و در آن از سلامتی خودش خبر داده بود . از آن به بعد دیگر هیچ اطلاعی از ایشان نداریم ،فقط چند سال پیش شایع شده بود که در ارومیه دیده شده  و ما خیلی منتظر شدیم ولی خبری نشد .

 لطفا اگر کسانی از سلامتی او و یا هر اطلاعاتی از مرده یا زنده ی ایشان دارند مارا در یافتنش یاری فرمایند . ایشان حالا حدود هفتاد یا هفتاد و پنج سال باید داشته باشد و عکس موجود آخرین تصویر ایشان میباشد . گویا قبل از رفتن تمام عکسهای خودش را از بین برده بود 

----------

یک نظر

توکل اگه زنده باشه دقیفا 68 ساله است خواسثم اصلاح کنید .توکل در دوستی و صداقت یگانه بود و 3روز قبل رفتن با من بود

جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد

برای خالی نبودن عریضه

زاهدی گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

...................

گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می, می نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آنرا
خیام

خاطرات دیروز من

گاهی بغیر از خاطرات مطالب دیگر ،پست میکنم ،فکر نکنید خاطره تمام شده ،نه ،مانده ام میان خاطرات ، بعضی وقتها فکر میکنم چی بنویسم ،مثلاً دیروز شاهد این مناظر بودم بنظر شما برایشان چی بنویسم که بتوانم حق مطلب را نوشته باشم . ...ببینید و قضاوت بکنید . اینجا قوردیان است و تصاویر مال دیروز 

ادامه نوشته

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده​ام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

ادامه نوشته

مادر (آنا)

مشهدی علی زنوزی سیب فروش

حتما شما هم این مرد بلند قد قوی هیکل زنوزی را می شناسید . او اسمش مشهدعلی بود او اکثر در میادین هادیشهر سیب زنوز میفروخت مردی بود بلند قد و قوی هیکل و مهربان .

شنیدیم این مرد مهربان دیگر در میان ما نیست ولی خاطره اش تا مدتها در بین مردم ما خواهد ماند خدایش بیامرزد و روحش شاد باشد 

بیاد روزهای فعالیت در آزمایشگاه

تقریباًاز آخرین  سالهایی که باز نشستگی من آغاز میشد بالاخره پرسنل آزمایشگاه ها بیاد شان افتاد که عده ی بسیاری هستند که در سخت ترین شرایط در حرفه ی آزمایشگاه فعالیت میکنند و ....دیگر شرایط کاریمان را شرح نمدهم چون آنروزها قابل مقایسه با امروز نیست و ما چه سختی ها کشیدیم حتی برای تفهمیم آوردن یک نمونه ........که خدامیداند ...

بهر حال از چند سال پیش سی ام فروردین را بعلت تولد دانشمند بزرگ ایرانی سید اسماعیل جرجانی اولین پزشکی که برای تشیخیص بیماری از اخلاط بدن استفاده کرد بنام روز آزمایشگاهیان نام گزاری کردند . من این روز را به تمام همکاران فعال و بازنشسته در این عرصه تبریک میگویم و برایشان سلامتی و سعادت آرزو مینمایم