سخن بزرگان


اما رمضانهای امروزی ما دیگر آن شور و حال را ندارد دیگر برای جا پیدا کردن در مسجد معطل نمی شویم .....از نان تازه و حلوای خانگی و ....دیگر خبری نیست هرچه هست از بازار تهیه میشود و رنگ و بوی تجاری دارد . تازگی ها هم مد شده در اکثر خیابانهای شهر بساط کبابی دایر کرده اند ،نه از بهداشت خبری هست ،نه از نظافت ...
صبر کنید، کَند این ها بعد از چند سال در می آید و هیچکس هم حتی فکر هم نخواهد کرد که این مریضی ها از همین کبابی های کنار خیابان است . متاسفانه بهداشت هم کارهای بزرگ میکند به بهداشت عمومی و شهری کاری ندارد و شاید هم نمی خواهد خودش را درگیر بکند . کمترین مرضی که این کبابی های بدون مجوز ممکن ایت به من و شما ارمغان بیاورند کیست خطر ناک هیداتیک میباشد که از جگر های آلوده .... سرایت میکند و اکثر جکر ها خودتان هم میدانید که آلوده هستند ......
اشتباه نکنید این یک کارناوال شادی برای پیروزی انتخابات یا تیم ملی در والیبال یا فوتبال نیست . که در آن صورت ما نیز در خوشحالی این جوانان شریک می شدیم . این ها جوانانی هستند که از زمان شروع ماه مبارک رمضان ،هر شب بعد از افطار هرکدام از یک گوشه ای از این شهر با هر وسیله ممکن خود را به شهرک گلها میرسانند (از بس به ساکنین شهرک لطف دارند .)و با دور زدن پارک کوجولوی کودک این شهرک با بوق و کرنا و ویراژهای دلخراش موجبات سلب آسایش ما ساکنین این شهرک را فراهم می آورند .این فیلم مدت کوتاهی از زمان نسبتاً آرام تهیه شده است والا تا پاسی از شب استراحت و یا بجای آوردن اعمال ماه مبارک در منازل بویژه در خانه های اطراف پارک بازی غیر ممکن و عذاب آور است . امید که جوانان عزیز متوجه باشند که ما سکنین شهرک را با این اعمالشان آزار و اذیت میکنند و مزاح آسایش شبهای پر فیض ما هستند .
خدایا چنان کن سر انجام کار تو خوشنود باشی و ما سرفراز

بعد از انفجار نخستین بمب اتمی آمریکا در هیرو شیمای ژاپن، معدود ساکنان
این شهر که از فاجعه جان به در برده بودند، تکتک از این یا آن حفره و زیر زمین بیرون میخزیدند.
یکی از این جانبهدربردگان، بقایای ساختمانی را که قبلاً در آن به سرایداری و نظافت
اشتغال داشت، پیدا کرد، و پس از رسیدن به در ورودی آن، و یا آنچه از آن بر جای مانده بود،
جارویی را که پیش از این از آن استفاده میکرد، بر زمین افتاده دید. او به گونهای
مکانیکی جارو را از زمین برداشت و در میان انبوه خاک و خاشاک ناشی از ویرانیها،
به نظافت پرداخت.
در این حال، جانبه دربرده دیگری با چشمانی ناباور به سوی او آمد و بانگ زد: چه میکنی؟ با این جاروی حقیر چگونه میخواهی به جنگ اینهمه ویرانی بروی؟
پاسخ چنین بود:
جز این کاری بلد نیستم. برای بازسازی خرابیها، باید از جایی آغاز کرد.»


این ماجرا هم خاطره ایست از ستارخان قهرمان ملی ایران و آذربایجان

من هیچ وقت گریه نمی کنم
چون اگه اشک می ریختم آذربایجان شکست می خورد
و اگر آذربایجان شکست می خورد ایران، زمین می خورد...
اما تو مشروطه دو بار اون هم تو یه روز اشك ريختم
حدود 9 ماه بود تحت فشار بودیم...
بدون غذا...
بدون لباس...
از قرار گاه اومدم بیرون
چشمم به یک زن افتاد با یه بچه تو بغلش
دیدم که بچه از بغل مادرش اومد پایین و چهار دست پا رفت به طرف بوته علف
علف رو از ریشه درآورد و از شدت گرسنگی شروع کرد خاک ریشه ها رو خوردن
با خودم گفتم الان مادر اون بچه به من فحش میده
و میگه لعنت به ستارخان که ما رو به این روز انداخته...
اما...
مادر کودک اومد طرفش و بچه اش رو بغل کرد و گفت :
عیبی نداره فرزندم
خاک می خوریم اما خاک نمی دهیم...
اونجا بود که اشکم در اومد...
در آرزوی روزی هستیم که شورایی کاردان و متخصص و متعهد و مسلمان از جوانان فعال و صالح هادیشهر تشکیل شود و قطبی نگری را کنار بگذارد و فقط و فقط ...به پیشرفت و آبادانی و ترقی این شهر فکر نمایند . انشاءالله
طبق شنیده ها و مدارک موجود معلوم میشود که بزرگان این دو آبادی به اصل اتحاد دو آبادی شدیداًمعتقد بوده اند و برای حل این مشکل دشمن ساخته تلاش فراوان نموده اند که نمونه ای از آن را که در سال 1348 توسط بزرگان دو آبادی صورت گرفته ،و بنظر من میتوانست در صورت پیگیری نقطعه شروع خوبی باشد.
صورتجلسه

متن پیاده شده از صورت جلسه در ادامه مطلب
در شهر من انتخابات شورا ها از اهمیت بیشتری برخوردار است و علت آنهم دو قطبی بودن شهر میباشد و هر قسمت شهر تلاش میکنند اکثریت اعضای شورا از قسمت آنها تعیین شود . تا آبادانی بیشتر در شمال یا جنوب انجام گیرد . بهر حال این اختلاف از زمانی که این دو آبادی دو روستا در کنار هم بودند بنا به دلایلی وجود داشته و هنوز هم وجود دارد .

حتی در سالهای گذشته چندین بار بزرگان این دو قسمت جلسه تشکیل داده اند تا به این موضوع که اساس و پایه درست و حسابی هم ندارد پایان دهند ولی افراد مغرض و نا اهلی هم در دو طرف پیدا میشوند که به اختلافات دامن میزنند. یکی از مهمترین جلسات ریش سفیدان دو آبادی در اسفند ماه سال 1348 با مساعدت استانداری و فرمانداری شهرستان مرند در محل بخشداری آن روزگار شهرستان جلفا برگزار شد که اهم تصمیمات این جلسه در صورت جلسه ای تنظیم و به امضای ریش سفیدان دو آبادی و همچنین فرماندار و بخشدار و نماینده استانداری صورت جلسه فوق را امضا کردند (عکس این سند را در ادامه مطلب گذاشته ام
بهر حال هرچه به بیست و چهارم خرداد نزدیکتر می شویم شور و هیجان و فعالیت برای انتخابات شورا ها بیشتر میشود و امروز اوج این شور و هیجان میباشد .
در مطلب بعدی در مورد سند و اینکه چه مسائلی مورد توافق قرار گزفته برایتان مینویسم

بیائید تا هستیم همدیگر را لمس کنیم، سنگ قبر احساس ندارد . .
هر انسانی را دو آموزنده است:
یکی روزگار و دیگری آموزگار، اولی به بهای زندگیات، دومی به بهای
زندگیاش
بردل بروقت و برعمر که دل رنگ گیراست و وقت تغییرپذیراست
و عمرهمه تقصیر.
اطراف مان پر بود از خانواده هایی که از دور و نزدیک به پارک آمده بودند و در کنار ما یک اکیپ بیست ، سی نفره دانشجو که گویا از کوهنوردی برگشته بودند . و خانواده ای که با دو بچه مشغول خوردن نهار و یک یک زوج تازه که دونفری در حال صرف غذا بودند . خانواده ای که دوتا بچه به همراه داشتند ،یکی از بچه ها هرچه پدر و مادر اصرار میکردندند غذا نمی خورد و نمیدانم بهانه چه چیزی را گرفته بود که تمام تلاشهای پدر و مادرش بینتیجه بود و کودک از خوردن امتناء میکرد ........
این صحنه مرا به دور دستها برد و بیاد خاطره ای افتادم که از مرحوم مادرم برایم بیادگار مانده است ...
زمانیکه ما بچه بودیم هر وقت بنا به دلایلی قهر میکردیم و از خوردن وآشامیدن پرهیز میکردیم تا حرفمان را به کرسی بنشانیم ،مرحوم مادرم استادانه قضیه را فیصله میداد و پدر نیز با او همکاری میکرد ،سر سفره ما کنار سفره می نشستیم طوری که مثلاً قهریم و غذا نخواهیم خورد . مادر برای همه غذا می کشید و با صدای بلند به برادر و خواهر های دیگرمان میداد و بعد برای خودش و پدر غذا میکشید و مثلاً میگفت ( این مال دختر نازم،اینهم مال دختر بزرگم ،... اینهم مال .... و اینهم مال بابا .. و اینهم مال خودم و ......کسی که نماند ، ح. ..هم که نمی خورد ....درحالی که این را میگفت یک بشقاب بر میداشت و غذای کمی در آن قرار میداد و همه شروع میکردند خوردن ) من هم که شدیداًکرسنه بودم نه غرورم اجازه میداد بخورم و اگر هم بعداًمیخواستم بخورم غذایی که نگه داشته بود خیلی کم بود ، بناچار با همان حالت قهر میگفتم :
اون غذا را برای هرکی نگه داشتین خیلی کم است و مادر که دنبال فرصت بود تا ماه عکس العمل نشان بدهیم ..فوری میگفت :
کوسَنین پایین ییئل لر( یعنی کسی که قهر میکنه سهمش را میخورند .و ما از ترس اینکه مبادا آن سهم کم را هم بخورند فوری شروع میکردیم بخوردن و مادر کمی هم از سهم خودش به آن اضافه میکرد .. یادش بخیر
زمانیکه ما بچه بودیم ،پدر سالاری بود و حال که ما پدر شده ایم فرزند سالاری شده ،چه میشه کرد اینهم سهم ماست از زندگی
بنا بدلایلی نمی خواستم درباره ی این عموی عزیزم حرفی زده باشم ولی این روز ها بعد از گذشت زمانی
طولانی با توجه به جریاناتی که در اطرافمان میگذرد لازم دیدم مطالبی درباره اش بنویسم و اورا بشناسانم گرچه شاید خیلی از افراد بالای پنجاه سال گرگری کاملا اورا می شناسند و هر کدام خاطره ای از او دارند بخصوص افراد ساکن در اطراف میدان قیام ،نمیدانم چرا انسانها اینهمه سخت دل و نا مهربان شده اند . شاید سختی معیشت این روز ها ماهارا به اندازه ای تنزل داده است که بخاطر مال دنیا برای سر همدیگر کلاه میدوزیم و بجای تقویت مهر و الفت و انسانیت درنده خویی و حرام خواری را در وجودمان تقویت میکنیم .
بهر حال این عموی من طبق گفته ی اطرافیانش انسان مبارزی بوده و بعد از اخذ مدرک دیپلم، یک شرکت کشتیرانی نیمه خصوصی اورا بورسیه میکند و اورا به یک کشور اروپایی می فرستد که بنظرم فرانسه یا آلمان بوده بعد از دوسال تحصیل به ایران برمیگردد و مشغول میشود و ولی گویا بعد از مدت کوتاهی یا اخراج میشود و یا خودش استعفا میدهد .آنطور که من شنیده ام تقریبا بین سالهای 1348- 1349 با ترفند از محاصره ساواک در تهران میگریزد . و طبق شنیده های من به کردستان میگریزد و به عراق میرود خلاصه آخرین نامه ای که فرستاده بود بجای آدرس تنها روی پاکت نوشته بود لبنان - بیروت . و در آن از سلامتی خودش خبر داده بود . از آن به بعد دیگر هیچ اطلاعی از ایشان نداریم ،فقط چند سال پیش شایع شده بود که در ارومیه دیده شده و ما خیلی منتظر شدیم ولی خبری نشد .
لطفا اگر کسانی از سلامتی او و یا هر اطلاعاتی از مرده یا زنده ی ایشان دارند مارا در یافتنش یاری فرمایند . ایشان حالا حدود هفتاد یا هفتاد و پنج سال باید داشته باشد و عکس موجود آخرین تصویر ایشان میباشد . گویا قبل از رفتن تمام عکسهای خودش را از بین برده بود
----------
یک نظر
توکل اگه زنده باشه دقیفا 68 ساله است خواسثم اصلاح کنید .توکل در دوستی و صداقت یگانه بود و 3روز قبل رفتن با من بود
برای خالی نبودن عریضه

زاهدی
گوید:
جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد . اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم
را جمع کردم تا به او نخورد . او گفت ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد
بود!
دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی . گفت
تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای ؟ کودک
چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا
رفت؟
چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می کرد . گفتم اول رویت را
بپوشان بعد با من حرف بزن .
گفت: من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو
چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
...................
گر
می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد
مکن تو حیله و دستان را
تو
غره بدان مشو که می, می نخوری
صد
لقمه خوری که می غلام است آنرا
خیام
گاهی بغیر از خاطرات مطالب دیگر ،پست میکنم ،فکر نکنید خاطره تمام شده ،نه ،مانده ام میان خاطرات ، بعضی وقتها فکر میکنم چی بنویسم ،مثلاً دیروز شاهد این مناظر بودم بنظر شما برایشان چی بنویسم که بتوانم حق مطلب را نوشته باشم . ...ببینید و قضاوت بکنید . اینجا قوردیان است و تصاویر مال دیروز




حتما شما هم این مرد بلند قد قوی هیکل زنوزی را می شناسید . او اسمش مشهدعلی بود او اکثر در میادین هادیشهر سیب زنوز میفروخت مردی بود بلند قد و قوی هیکل و مهربان .
شنیدیم این مرد مهربان دیگر در میان ما نیست ولی خاطره اش تا مدتها در بین مردم ما خواهد ماند خدایش بیامرزد و روحش شاد باشد
