قارقا ینن بولبولون موکالیمسی:( کریمی مراغه ای)
قارقا بیر گون ائدیردی گلشنی سئیر
گؤردو بیر بولبولو قفسده اسیر
*****
اؤزونو هی وورور اویان بویانا
بلكه آزاده پر چالوب دولانا
بوشلییوب ایستراحتی چابالیر
قارقا بیر گون ائدیردی گلشنی سئیر
گؤردو بیر بولبولو قفسده اسیر
*****
اؤزونو هی وورور اویان بویانا
بلكه آزاده پر چالوب دولانا
بوشلییوب ایستراحتی چابالیر

برای خرید مایحتاج روزمره به شهر رفته بودم شنیدم که یکی از نزدیکان فوت دیروز فوت نموده است و قرار است امروز ساعت چهار بعد از ظهرمراسم تدفین انجام گیردمراسم در یک هوای واقعاً نادر راس ساعت 16:30 دقیه انجام گرفت . میگویم هوای واقعاً عجیب به خاطر آن است درحالی که برف شدیداً در حال بارش بود صدای رعد و برق هم از یک طرف می آمد این مراسم با همت و فداکاری همشهری یان در حالی شدت بارش واقعا غیر قال تحمل بود ،انجام گرفت . پیرمرد هایی که در این مراسم حضور داشتند با تعجب تعریف میکردند که تا بحال شاهد چنین آب و هوایی نبوده اند . یعنی در این موقع فصل زمستان آنهم در حالی که شاهد بارش شدید برف میباشیم شاهد رعد و برق نیز باشیم . عکس فوق از این مراسم برداشته شده /
مرحوم باقر پیرنیاکان شوهر خواهر اینجانب بوده و بازنشسته ی اداره راه آهن و حدود هشتاد سال داشت . روحش شاد
تاریخ فوت 1391/11/13
تاریخ دفن 1391/11/14
ساقلیقیمدا منی یاد ائت اخوی
من اولندن سورا جئرما یَخَوی
*******
ساقلئقئمدا منی دیندیر دیلیلن
گلمه ترحیمیمه تاج و گولیلن
ساقلئقئمدا الیوی چک باشیما
یاخما بورنون زئلئغن باش داشیما
تا وارام اوزمه الیمدن، الیوی
نه قرا گیر؛ نه اوزاد سقلووی
***********
قوی یانیئم من سنه سنده منه یان
سن منه جان دی؛ دیگیم من سنه جان
سالالما قبریمه شالوار؛ باقووئ
دایاما بوگرومه س..؛ دا… وئ
دیلیم اولسیدئ بوزاردئم تاقووی
الیم اولسیدئ کسردیم آقووئ
همه چیز روبراه بود که خبر بد از راه رسید و مارا چنان شوکه کرد که همه چیز فراموش شد ..... خبر کوتاه ولی جانسوز بود و آن اینکه پسر جوان و ناکام خواهرم در اثر یک حادثه رانندگی جان به جان آفرین تسلیم کرده ...تا ساعتها در شوک بسر میبردم و در نهایت اینکه همه برنامه ها بهم خورد . در این میان یک عده عقیده داشتند که خیر و شر برادرند و اینگونه کارها را تاخیر نمی اندازند ولی ما دل و دماغ هیچ کاری را نداشتیم . سفارش فرستادیم و صحبت کردیم و طرف مقابل نیز همین عقیده مارا داشت و اینکه در این شرایط اگر کار ی بکنیم خوبیت نخواهد داشت و برنامه را به بعد از اولین پنجشنبه موکول کردیم و ......
پنجشنبه را در تبریز در مراسم سوگواری حضور پیدا کردیم . و.......
شب چهارشنبه چهاردهم شهریور بعله برون مختصری با مراسم قند شکنی و چهارشنبه پانزدهم شهریور جهت آزمایش و پنجشنبه شانزدهم شهریور ساعت هفت بعد از ظهر در محضر حاجی آقا مهدینژاد مراسم عقد کنان . بدون هیچ برنامه ی شادی با حضور چندنفر ریش سفید و افراد خانواده دو طرف صورت گرفت.... انشاءالله بعد از چهلم آن عزیز سفرکرده مراسم مختصری برپا میداریم......خداوند این دونفر را خوشبخت و آن عزیز کوچ کرده را قرین رحمت خود فرماید . آمین یا رب العالمین
..............................
بعداً نوشت :
وقتی زنده ای کلامی ندارند با تو ، امان از روزی که رفتی...
هر پنج شنبه یا جمعه ساعت ها با سنگ سرد قبرت صحبت می کنند گویا این
مردمان با مرده ها راحت ترند تا زنده ها، گویا کلامشان را برای سنگ قبرت
نگه می دارند
قیش چیخدی گزیر کوچه نی بو تازه جوانلار
یوخ یوخ نه جاوان درس تمدن اوخویانلار
*******
چون مدرسه قورتولدی چیخوب ائیله تماشا
چارراه خیاباندا دوشوب گؤر نئجه غوغا
قیزلار کی چیخور مدرسه دن خیلی دل آرا
نازیله گئدیر منزله گویا که مارالدی
بیردن گوروسن آتدیلار بمب رنگی سارالدی
********
بو بوینی یوغون قانمور اوشاقدور چوخی قورخار
یا حملی وار آرواددی جانیم زحمتی آرتار
یا تریکی دور نعشه قاچار معرکه قالخار
ظاهرده موحصلدی اوزی اهل کمالدی
لیکن کافی تشبیهدی لاب مالدی که مالدی
شنیدن خبر از دست دادن عزیزان چنان سنگین و جانسوز است که به دشواری به باور می نشیند . ولی در برابر تقدیر حق حضرت پروردگار چاره ای جز رضا و تسلیم نیست .

دعوت حق را لبیک گفته و اوایل روز سه شنبه ۲۷تیرماه ۱۳۹۱ بعد از مدتها مبارزه با بیماری ، چشم از جهان فرو بسته است .
لازم بیاد آوری است که ایشان ۴۸ ، ۴۷ سال پیش ، در کلاس چهارم ابتدایی در دبیرستان فردوسی قدیم ، آموزگار من بوده و خاطره کلاسهای ایشان را من هرگز فراموش نمی کنم . برای این معلم مهربان و دلسوز از خداوند یکتای متعال طلب آمرزش مینمایم ، چنانکه فرموده اند "معلمی شغل انبیاست" . از خداوند قادر و متعال خواهانم ُاین معلم فداکار را با انبیای عظام مهشور فرماید . روحش شاد و قرین رحمت خداوندی باد . آمین یا رب العالمین

---------------------------------------------------------------------------------------------------------
تقدیم به روح پدران از دست رفته
گُچسنده توپراقین قارا قوینونا
آدین هر بیر زامان دیلیمیز ده دیر
قوی روحون شاد اولسون آی عزیز آتا
ابدی هیکلین قلبیمیز ده دی

اکنون همانطوری که سرآغاز هر سخن باید با یاد و نام خدا شروع و ادامه یابد لذا با یاد نام جذاب و دلنشین خدایی شروع می کنیم البته با نگاه روشنگرانه و تعمق کلی بر موضوعات اشاره شده در بحث گذشته هیچ گونه شک و تردیدی باقی نماند که اصل و ریشه شهر و قصبه جلفا را در شمال رود ارس از توابع جمهوری خودمختار نخجوان باید سراغ بگیریم ..........
حساس مرزی و ایجاد ساختمانها و موسسات و تشکیل ادارات دولتی بخصوص ایجاد ایستگاه راه آهن و اداره گمرک روزبروز بر توسعه و ترقی و آبادی آن و همچنین صادرات و واردات افزوده می شد قدر مسلم خود راه آهن دارای سازمان عریض و طویلی است که تا قبل از اتصال راه آهن کمتر رونقی در منطقه اصلاً مشهود نبود وجود ایستگاه راه آهن و بخصوص بعد ازاتصال آن در سال 1913 میلادی به تبریز شهر جلفا خودبخود بر وسعتش افزوده و وجود کارگران و کارکنان راه آهن و همچنین کارمندان و باربران شاغل در گمرک موجب افزایش جمعیتی و توسعه شهری گردید دیگر جای تردید نیست در کل سطح جهانی بنادر ورودی شهرها در اثر رفت و آمد و مبادلات تجاری در مرزها به تبع تاثیر موثری در وضع عمومی مناطق مذبور به جای گذاشته است و می گذارد که بندر جلفا نیز بنا به شرایط خاص زمانی و مکانی بعد از روی کار آمدن رضا شاه کبیر با برخورداری از کلیه مزایای شهری و بندری مرکز تجمع مردمی و تجار و نماینده خاص و کارکنان دولتی گردید چنانکه همزمان از سال 1305 تاسیس مدرسه ای 4 کلاسه بنام دبستان پهلوی در آن بندر عملی شد چنانکه در سالهای 1312 که نگارنده شخصاً به جلفا رفت و آمد داشتم خوب به خاطر دارم علاوه از ساختمانهای دولتی و حتی ساختمانهای احداثی حکام تزار که دقت نظر کلی در تحکیم بنای آنها به کار رفته بود که بسیار جالب و تمام مسئولین در آنها سکونت داشتند و همچنین بازار بسیار خوب و زیبا به شکل بازارهای فعلی قبلاً از طرف ارباب محل حسن آقای گنجه ای احداث شده بود و تنها مشکل قابل توجه محل تامین آب مشروب ساکنین آنجا بوده است ناگفته نماند عامل عمده ی توسعه شهری ایجاد و اتصال راه آهن و اداره گمرک جلفا بود تا حدی که این محل دارای موسسات بهداشتی و قرنطینه و ارتشی و دارایی و بهداری و به قدری بر آبادی آن افزوده شده بود که محل گردشگاه و تفرجگاه عمومی خصوصاً کارکنان دولتی در ایام تعطیلات هفته بود وسیله نقلیه و مسافری که همان قطار راه آهن باشد 
برای اولین بار در محله ی محل سکونت خودم ایشان را دیدم تازه به روستای ( شهر ما ) آمده بود ، میگفتند معلمه از مرند آمده تازه استخدام شده میگفتند به کلاس پنجم درس میدهد آنوقت من کلاس چهارم بودم و در مدرسه و محله ایشان را میدیدم مجرد بود یکی دوتا از بچه ها دربعضی از کارها کمک میکردند بنظر خیلی مودب و سر بزیر بود، بچه هایی که با ایشان نزدیکتر بودند خیلی ازایشان و خصوصیات اخلاقی ایشان تعریف میکردند ، میگفتند خیلی چیزها بلد است .. بالاخره کلاس چهارم تمام شد و ما وارد کلاس پنجم شدیم هرکدام از بچه ها بسته به حال و هوایی که داشتند برداشت های متفاوتی از ایشان داشتند ، یکی میگفت خیلی سخت گیره ، دیگری میگفت اصلا گذشت ندارد .ولی برداشت من با بسیاری از بچه ها متفاوت بود ایشان انسانی مودب متعهد و مرتبی بودند . در کلاس اصلا وقت را به بطالت صرف نمیکرد تا آخرین ثانیه ها در کلاس مشغول بود گاهی زنگ میخورد ولی کلاس بقدری شیرین بود که ما پای بیرون رفتن از کلاس را نداشتیم .علاوه بر کلاسهای درس ما خیلی چیزها از ایشان یاد گرفتیم در کلاسهای نقاشی و کاردستی بما طرز درست کردن رنگ ، رنگ روغن و نقاشی روی بوم و رنگ آمیزی در و پنجره و مجسمه سازی از کچ و رنگ کردن آن و خیلی چیزهای دیگر را ما از ایشان یاد گرفتیم رنگی که مصرف میکردیم خودمان درست میکردیم ، بتونه را خودمان آماده میکردیم . خلاصه علاوه بر اینکه کلاس درس مرحوم حسین غدیر خمی با کلاسهای دیگر معلمان متفاوت بود ساعات نقاشی و کاردستی و ورزش . نیز در کلاس پنجم شور و هیجان ویژه ای داشت باور بفرمایید چیزهایی که در این کلاسها یاد گرفته ام هنوز هم مثل روزهای دانش آموزی در خاطره ام بایگان است و با مختصر تلنگری شاید دوباره بکار آید . بعد ما به کلاسهای بالاتر رفتیم و ایشان همانطور در کلاس پنجم تدریس میکردند تا اینکه ما دبستان را تمام کردیم . از شانس من ایشان همان محله ی ما خانه خرید و ازدواج کرد و خلاصه در گرگر ماندگار شد . بعد ها ما گرفتار مشکلات زندگی شدیم و خیلی کم ایشان را میدیدیم . گوبا بعدها به تحصیلش ادامه میدهد و لیسانس میگیرد و ......چند سالی بود که مریض بود و من ندیده بود و امروز اعلامیه ترحیم ایشان را بر دیوارهای شهر دیدم . گویا این انسانهای خوب یکی پس از دیگری مارا ترک میکنند . نمیدانم آیا حالا نیز چنین معلم هایی هستند حداقل من آگاهی ندارم . شاید وضعیت اقتصادی و یا عوض شدن طریقه ی زندگی ها خیلی چیزها را عوض کرده ....بهرحال مرحوم جسین غدیر خم معلم شایسته و لایق و با ارزش کلاس پنجم من به سرای باقی شتافت ، از خداوند یکتای قادر و توانا میخواهم بخاطر این ایام فاطمیه روح این معلم فداکار و ایثارگر را قرین رحمت فرماید . یاد آوری نمایم که در کل دوره ی دبستان و دبیرستان ما معلم هایمان همه انسانهای نمونه و زحمت کشی بودند و من قدر شناس زحمات این بندگان مومن و متعهد میباشم . وتنهایی هدیه ای که میتوانم تقدیم آنان نمایم برای آنان که در قید حیات هستند طول عمر با با برکت توام باسلامتی و برای آنان که رفته اند برای روح پاکشان فاتحه ایست که امیدوارم مورد قبول درگاه حق قرار بگیرد . آمین
چگونگی تشکیل صندوق علمدار به نام ( صندوق خدماتی و اجتماعی علمدار) و خدمات این صندوق در دوران فعالیتش از زبان آقای سراجی
–در ادامه سلسله گزارش ها از اساتید وبزرگان منطقه که چندی پیش در این گروه شروع کردیم وبااستقبال کم نظیر اعضا روبرو شدیم این بار به سراغ یکی دیگر از مفاخر منطقه جناب آقای سراجی علمداری رفتیم که ماحصل گفت گویمان با ایشان پس از ویرایش طی چند قسمت جداگانه جهت استفاده و بهره مندی کلیه اعضا به حضورتان تقدیم میگردد امیدواریم که دوستان با ارسال پیشنهادات و انتقادات خود به ایمیل ادمین های گروه ما را در ارتقا کمی وکیفی مطالب و گزارش های ارسالی یاری نمایند


مطلب بصورت کامل در ادامه
«بخش دوم گزارش»
» ادمین های گروه:
استاد، درباره تاریخچه مسجد قدمگاه برایمان بفرمائید.
»» آقای ایوب محمودی علمداری:
همانطوری که قبلاً هم عرض کردم، تاریخ مدونی از گذشته این منطقه وجود ندارد، اما این را می دانم قبل از اینکه در آنجا مسجدی وجود داشته باشد، یکی از اجداد من، شخصی به نام «شیخ شریف» در آنجا دامداری می کرده است. ظاهراً شبی در خواب به ایشان الهام می شود که در آنجا مسجدی بنا کند. این موضوع چندین بار اتفاق می افتد تا اینکه او این جریان را با دیگران در میان می گذارد. از او می خواهند تا برای اثبات ادعای خود، نشانه ای بیاورد؛ او نیز یک سنگ سیاه به اندازه استکان و شبیه هجرالاسود و شی دیگری شبیه انگشتر و مهر به آنها نشان می دهد. اینکه این اشیاء چگونه و از چه طریقی به دست ایشان رسیده بود، رازی است که بنده از آن بی اطلاع هستم. سنگ قبلاً در نزد مادرزن ام نگهداری می شد که پس از فوت ایشان، به پسر عمویم در تبریز سپرده شد. حلقه یا همان انگشتر نیز در منزل برادرم نگهداری می شود.
» ادمین های گروه:
استاد، شیخ شریف تقریباً چند نسل قبل از شما زندگی می کرده است؟

»» آقای ایوب محمودی علمداری:
پدربزرگ من «حاج محمود» و پدر ایشان «حاج عبدالله» بودند، پدربزرگ «حاج عبدالله» اسمش «بدل» بود. از «بدل» تا «شیخ شریف» را که 6-7 نسل قبل از من زندگی می کرده اند، حضور ذهن ندارم.
اینگونه بود که زمینه برای ساخت مسجد فراهم شد. از زبان «شیخ شریف» نقل شده است که نیمه های یک شب در آغل بودم که دو نفر پیش من آمده و گفتند که آمده ایم تا گوسفندان «میرزاعلی» را با خودمان ببریم. گفتم که اکنون دیر وقت است. چراغی هم نداریم که گوسفندان او را از دیگر گوسفندان تشخصی بدهیم. بروید و صبح برگردید. گفتند اگر اجازه بدهید ما خودمان می توانیم گوسفندان را تشخیص دهیم! گفتم اگر می توانید این کار غیرممکن را انجام دهید، بفرمائید؛ من هم تا جایی که بتوانم کمکتان می کنم. داخل آغل شدند و تعدادی گوسفند را همراه خود بیرون آوردند. وقتی که دقت کردم با کمال تعجب دیدم دقیقاً همان گوسفندان «میرزاعلی» را آورده اند. بدون هیچ کم و کاستی! این موضوع برایم خیلی عجیب بود که ایشان چگونه توانسته بودند در آن تاریکی شب و بدون چراغ، گوسفندان مورد نظر را بیابند! این از نظر من غیر طبیعی بود. پس از چندی در جای آغل مسجدی بنا شد و نام آن را به این خاطر که امامزاده ای برای تاسیس در آنجا پیش قدم شده بود، «قدمگاه» نهادند. بعدها از طرف اهالی محل تجدید بنا صورت گرفت و زیربنای آن افزایش یافت.
» ادمین های گروه:
استاد، اولین کسانی که به این محل آمده و در آن سکنی گزیدند و شهری به نام «علمدار» را بنا نهادند، چه کسانی بودند؟
ادامه مطلب را بخوانید
آقای ایوب محمودی علمداری یکی از معلمان زحمت کش منطقه و نشست و مصاحبه ای صمیمانه با ایشان انجام داده اند که در گروه انتشار یافته ، اینجانب بخاطر اینکه دسترسی همه افراد به این مطالب ممکن نیست این واقعه زیبا را چون خاطره ای از خاطرات خود حساب کرده و در دفتر خاطرات خودم منتشر میکنم . با آرزوی موفقیتهای بیشتر برای گروه ارس محالی و طول عمر با عزت وعظمت برای آقای محودی علمداری.گزارش اختصاصی گروه "سرزمین ارس " (ارس محالی ) با آقای ایوب محمودی علمداری
برای آشنایی هر چه بیشتر با منطقه و مردمان آن، بر آن شدیم تا سلسله گزارش هایی را تدارک دیده و در اختیار شما عزیزان قرار دهیم. پس از بحث و گفتگو اولین شخصی که برای این منظور انتخاب کردیم، جناب آقای ایوب محمودی علمداری بودند. با دوستان هملاهنگ شده و قرار گذاشتیم تا به حضور ایشان شرفیاب شده و از محضرشان بهره مند شویم. در تاریخ 26 آذر 1390 در ساعت 21 ، در یک شب سرد پاییزی، ایشان و همسر محترم شان استقبال گرم و صمیمانه ای از ما به عمل آورده و ما را مهمان خانه شان کردند. گزارشی که در ادامه خواهید خواند، نتیجه این دیدار به یادماندنی با این بزرگوار است.

«بخش اول گزارش»
» ادمین های گروه:
سلام استاد؛ ما از طرف گروه "سرزمین ارس" ( ارس محالی) به نمایندگی از طرف اعضای این گروه، خدمت شما رسیده ایم تا گوشه ای از تاریخ منطقه و خاطرات شما را از زبان خودتان بشنویم. لطفاً برای آشنایی هرچه بیشتر آن دسته از عزیزانی که شناخت چندانی نسبت به شما ندارند، ضمن معرفی خودتان، هرطور که صلاح می دانید سخن را آغاز بفرمائید.
»» آقای ایوب محمودی علمداری:
بسم الله الرحمن الرحیم
در مورد منطقه گفته ها و شنیده ها بسیار است که البته اکثر آنها سینه به سینه به ما رسیده و در اصل، تاریخ مدونی از گذشته در اختیار ما نیست. اما سعی خواهم کرد تا جایی که خاطرم یاری کند در خدمت شما عزیزان باشم.
بنده ایوب محمودی علمداری در سال 1303 در یک خانواده کشاورز به دنیا آمدم. در سال 1311 وارد مدرسه ابتدایی شدم و در سال 1318از کلاس ششم و در اصل از دوره ابتدایی فارغ التحصیل شدم. البته این مورد هم ناگفته نماند که اولین مدرسه علمدار با نام نظامی در محله "کت گل باشی" احداث شد. جالب اینجاست که مصالح ساختمانی مدرسه را دانش آموزان با دست های خالی حمل کردند. هر دانش آموزی نسبت به قدرت بدنی و مقطع تحصیلی، این کار را انجام می داد. به این صورت که کلاس اولی ها آجرها را یکی یکی، کلاس دومی ها دوتا دوتا و همینطور به ترتیب، کلاس های بالاتر آجرهای بیشتری حمل می کردند.