یک سال و یک آیه

این روزها بیشتر روزگارم برای به ثمر رساندن این آیه مبارک صرف میشود ..ولی ما انسانها چقدر از نعمتهای خودمان را با دست خود تبدیل به کفران نعمت میکنیم ،بویژه این سنت مقدس ازدواج را ، هیچ چیز نمیگویم عمق و معنای این آیه خودش دریای رحمت خداوندی را نشان میدهد بفرمایید...
و باز یکی از آیات (لطف) او آن آست که برای شما از جنس خودتان جفتی بیافرید که در کنار آو آرامش یافته و باهم انس گیرید و میان شما رافت و مهربانی برقرار فرمود ،در این امر نیز برای مردم ادله ای ( ازعلم و حکمت و حق ) آشکار ساخت .
بیایید تشریفات زاید را از این جریان آلهی برداریم و مانع ازدواج جوانان نشویم.
منبع : تنزیل

سماور زغالی مادر

نمیدانم چرا این روزها هوس چایی عصرانه سماور زغالی مادر را کرده ام دلم میخواهد مثل اون روزها ی قدیم ،  وقتی از خواب کوتاه عصر تابستان پا می شدم در گوشه ی حیاط باغچه مانند مان زیر آن درخت بزرگ توت بوی دود هیزم داخل سماور مستم میکرد و مادر را میدیدم که از فلفل و گوجه فرنگی و خیار و سبزیجات حیاط جمع میکند تا با خرد کردن آنها داخل یک بشقاب عصرانه ی شاهانه ای برایمان درست میکرد و از بوی دود سماور زغالی یکی یکی همسایه هایمان بدون اینکه درب بزنند در زیر آن درخت دور آن سماور جمع میشدند و نان خانگی را با آب کمی نرم میکردند (چه بوی اشتها آوری داشت آن نان لواش ) و .....سر و صدای همسایه ها و صدای بازی ماها به آسمان میرفت و .....یک مرتبه میدیدیم هوا تاریک شده و ما هنوز دور آن سماور و مادر مثل پروانه در پروازیم .......افسوس که این فقط رویایی بیش نیست و حالا نه از آن خانه خبری هست و نه از سماور .........و همه ی آن زیباییها با بزرگ شدن ما و بدست خود ماها نابود شد و به افسانه تبدیل شد ...

و من این روزها به خاطر مسائلی که دور و برم در جریان است آرزو میکردم که ای کاش مادر  باز هم با آن نفس گرمش حمایتم میکرد  یادت بخیر مادر دنیایی بودی در دنیای کوچک من ، و تا بودی اجازه ندادی من طعم مشکلات زندگی را به چشم ،گرچه مشکلات پشتت را خمیده کرده بود . روحت شاد مادر

باز هم لبیک

پیر زن همسایه ما ،اسمش زهره نصرالهی بود ،خانم بسیار مومنه ای بود و دیروز پنجشنبه 1392/5/31 دعوت حق را لبیک گفت و به سرای باقی شتافت . زنی بود مومنه ،باقلبی صاف و ساده و مهربان و چابک . با اینکه بالای 90 سال داشت ولی تمام اموراتش را خودش انجام میداد ولی از مدتی پیش بعلت شکستگی پا زمین گیر شده بود و تمام زحمت هایش گردن عروس و نوه هایش بود  و تازگی ها آلزایمر نیز به مشکلاتش اضافه شده بود سال 1390 به کربلا رفت و ....منو برادر خطاب میکرد و براستی نیز اینگونه بود و عکسیکه ملاحظه میفرمایید از فیلم سوریه ، کربلای ایشان پیاده شده است . این هم بعنوان یک خاطره مهم در وبلاگ خاطراتم از این بانوی مومنه بیادگار بماند.

خداوند رحیم و رحمان،رحمت بی پایانش را شامل حال این بانوی مهربان و مومنه و زحمتکش و داغ و دیده و پسر مرحومش نماید.و برای بازماندگانش بویژه برای پسر بزرگوار و عروس و نوه هایش صبر و بردباری سلامتی عطا فرماید، آمین یا رب العالمین

خان ننه ، هایاندا قالدین

بئله باشیوا دولانیم

نئجه من سنی ایتیردیم !

دا سنین تایین تاپیلماز

سن اؤلن گون ، عمه گلدی

منی گه تدی آیری کنده

من اوشاق ، نه آنلایایدیم ؟

باشیمی قاتیب اوشاقلارنئچه گون من اوردا قالدیم

قاییدیب گلنده ، باخدیم

یئریوی ییغیشدیریبلار

نه اؤزون ، و نه یئرین وار

ادامه نوشته