قسمت دوم از خاطره حضور من در دفاع مقدس
از مقصد هیچ کس خبر نداشت ولی میدانستیم که بسوی کردستان می رویم . استراحت کوتاهی در سنندج و بعد در سقز داشتیم و روز بعد خود را در نزدیکیهای سردشت دیدیم . نزدیک سردشت شهر کوچک خالی از سکنه ای بود ( یا چنین بنظر می رسید .) چون محافظین گردان بهداری که ما بودیم خیلی احتیاط میکردند و حتی سفارش میکردند که از هم جدا نشویم و از وسط خیابانها راه برویم . معلوم بود که ساکنینی از ضد انقلاب و گروهک های ضد انقلاب در این روستا حضور داشتند . بعد از حما و استراحت کوتاه اتوبوس ها داخل دره ی طولانی بنام دره ربط راه افتادیم و بعد از طی یک مسافت طولانی اتوبوس ها به دره ی فرعی دیگری پیچیدند و بعد از طی مسافت کوتاهی داخل این دره از اتوبوس ها پیاده شدیم و چادر ها را برپا کردیم و .......
اینجا بود که فهمیدیم ایران از این منطقه قسد حمله دارد و ما اولین نیروها هستیم که مستقر شده ایم . آنگونه که مسئولین میگفتند منطقه تامین دارد و از وجود ضد انقلاب پاک شده است ولی حمله شب هنگام گروهک ها به پاسگاه نزدیک ما بما هم فهماند که روزها امنیت هست ولی شبها گروهکها در منطقه فعال هستند و ...
بهر حال چند روزی را بودیم تا سایر نیرو ها هم رسیدند و روز رفتن به خط فرا رسید . از فرماندهان لشکر عاشورا برای انتقال نیرو ها به خط آمده بودند که با یکی از آنها دوستی چندین ساله داشتم و او از دیدن من در آنجا تعجب کرد ولی برای رفاه بیشتر من سفارش هایی کرد و ماها را با کمپرسی های رو بسته به نزدیکی های خط بردند و من در اورژانس صحرایی بنت الهدا مستقر شدم و ........
بعد عملیات نصر 8 شروع شد و .........
بعد از پایان عملیات و پاتک های شدید نیروهای عراقی چند روزی را آنجا بودیم و و بعد از انتقال به موقیت ربط و تریخیص به همراه سه نفر از همکاران به ربط آمدیم و از آنجا به کرمانشاه و دزفول و بعد از تصفیه حساب و گرفت برگ پایان ماموریت ........به خانه برگشتیم در حالی که شایعه فوت مارا هم در آورده بودند ..
وشیرینی ،عصر یک روز تابستان نامه ای در چند خط کوتاه در خیابان بدستم دادند خیلی کوتاه نوشته بود فلان روز راس ساعت فلان خودتان را به ستاد پشتیبانی دانشگاه علوم پزشکی آذربایجان شرقی جهت اعزام به جبهه معرفی فرمایید .
عکس رودخانه ارس