محمد حسین در همایش شیرخواران حسینی

این هم نوه ی عزیزم محمد حسین را در همایش شیرخواران حسینی شهرستان جلفا که در اولین جمعه محرم 1394 در مصلی بزرک و زیبای حضرت امام (ره) واقع در هادیشهر برگزار شد نشان میدهد

 

 

قصه دل ما از زبان شهریار سخن

پـيـرم و گـاهـی دلـم يـاد جـوانـی مـی کنـد

          بلبل شـوقـم  هـوای نغمـه خـوانی می کند

 همتم تـا ميـرود سـاز غـزل گيرد بـه دست

         طـاقـتـم اظـهـار عـجـزو نــاتــوانــی می کند

بلبلی در سينـه می نـالد هنوزم کـاين چمن

         بـا خـزان هـم آشتـی و گـل فشانی می کند

 مـا بـه داغ عشق بازيـها  نشستيم و  هنوز

        چشم پروين همچنان چشمک پرانی می کند

نای ما خاموش ولی این زٌهرهِ شيطان هنوز

        بـا هـمـان شـور و نــوا دارد شـبانـی می کند

 بـا  همـه  نسيان ، تـو گويی کـز پی آزار من

        خـاطـرم  بــا خـاطـرات خـود ـتبـانی می کند

بـی ثـمـر هـر سـالـه در فـکر بـهـارانـم ولـی

        چون بهـاران می رسد بـا من خزانی می کند

 طفـل بـودم دزدکـی پـيـر و عليـلم سـاختـند

        آنچه گـردون  می کنـد  بـا مـا نهانی می کند 

می رسـد قـرنـی بــه پـايـان و سپـهـر بـايگان

       دفـتـر دوران مـــا هـــم بــايـگــانــی می کند

 " شهريـارا " گـو دل از مـا مهـربـانـان نشکنيد

        ورنـه قـاضـی در قـضـا نـامهربـانی می کند

زمستان سخت و ...

تقدیم به همه ی آنانی که نظر لطفشان همیشه شامل حال من بوده ،از خداوند منان برایشان سلامتی و سعادت وآرامش آرزو مینمایم . امیدوارم هیچوقت رنج بیماری بسراغشان نیاید ،آمین

مدت زیادیست که توان و حوصله نوشتن ندارم،در این مدت چند ماهی که با مریضی دست و پنجه نرم میکنم ،در قسمت درمان انسانهای والایی را دیدم که بی تمنا برای بیماران تلاش میکنند از پزشکان و کارکنان بخش ریه بیمارستان امام رضا (ع)بویژه پزشک فوق تخصص جناب آقای دکتر شریفی و همکار ایشان خانم دکتر ......که واقعاً کارشان انسان را در این عصر به تعجب وامیدارد و به آینده امیدوار میسازد .

این مژده را به دهم که اگر گرانی از بهداشت و درمان برچیده شود در آینده پزشکان متخصص توانمند زیادی خواهیم داشت . زیاد حوصله نوشتن ندارم ولی اگر روزی فرصتی و توانی پیدا کردم خاطرات این چند روز راخواهم نوشت . امیدوارم و آرزو دارم دولت کریمه گرانی و تجارت پیشگی را از بهداشت و درمان و آموزش و پرورش برچیند و یا فکر و طریق دیگری را در این زمینه به اجرا بگذارد که مشکلات مالی بر مردم فشار وارد نیاورد و بقول رهبر فرزانه : بیمار فقط فکرش تحمل درد بیماری باشد و طوری نباشد که بیمار فکر هزینه ها کلافه اش کرده باشد .

رشته ای بر گردنم انداخته دوست  ///میکشد هرجا که خاطر خواه اوست

مدتی است که بیمار و از اینترنت بدور افتاده ام . پس از بهبودی که شاید بطول انجامد بلطف خدا خدمت خواهم رسید .حق یارتان باد.

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

از دو روز مانده به ,عاشورا گرفتار سرماخوردگی شدم ،این بیماری عجیب و غریب چند روزی است که مارا به دنبال خود می کشاند ،حتی به اکو و متخصص قلب هم کشید ،ترسم از این بود این بیماری بدتر از سرطان زود ازپایم در آورد  ولی تا حالا مهلت داده است گرچه نماز را هنوز نشسته میخوانم... ولی میخوانم امیدوارم این بیماری ها ی عجیب پیوندی طرف شما عزیزان نیاید . آمین .

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معنی ز امن صحت توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
در این چمن چو درآید خزان به یغمایی
رهش به سرو سهی قامت بلند مباد
در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد
هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند
بر آتش تو بجز جان او سپند مباد
شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

محرم

بچه که بودم فک میکردم عاشورا یعنی هرکی که تا شب بیدار بمونه و محکم تر سینه بزنه ...

ولی بعد فهمیدم اصلا عاشورا این چیزا نیست....

اون کسی که واسش داریم عزا میگیریم اصلا حرفش این چیزا نبوده.....

فقط گفته که من برای
احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کردم.

 
بعدش من تصمیم گرفتم
نمازمو اول وقت بخونم همونطور که اون مرد وسط تیر باران نماز خوند...

تصمیم گرفتم که هر مفسد یا بدحجابی دیدم بهش تذکر بدم، همونطوری که حضرت بخاطر جلوگیری ازفساد و امر به معروف قیام کرد....
ولی.....!

هنوزم که هنوزه خیلیا رو می بینم که فکر بچگیه منو دارن.....!!!

یا ابا عبدالله* ع

 

…………………………………..

اي حسينه آغليانلار آغليين اؤز حاليزه
ايندي آغلير كربلا شاهي سيزين احواليزه
امت بي غيرتي نيلير امام تشنه لب
احتياجي يوخ سيزين بير قطره اشك و آهيزه
شمردن آرتيق حسينه سيز اذيت ايله ديز
اي خلاف دين ائدنلر بير باخون اعماليزه
ادامه نوشته

زنی از تبار کار و زحمت

معمولاًرسم است که در دفتر خاطرات از شخصیت های بزرگی که در زندگی نویسنده خاطرات تاثیر گذار بوده اند چیز هایی نوشته میشود ولی من ترجیح میدهم از آنانی که در هیچ دفتر و دستکی از این افراد یادی بمیان نمی آید ،گزارشی و خاطره ای بنویسم . این پیر زن همسایه و فامیل ما هم آز آن دسته از انسانهایی است که اگر داستان زندگیش را به رشته تحریر در آوریم و یا از جریان زندگیش فیلم و یا سریالی تهیه بکنیم ،اطمینان دارم که بیننده را بر سر جای خود میخکوب میکند خانم ط.... ب.....یکی از همین انسانها بود . دستهای پینه بسته و قد خمیده اش حکایت از گذشته ی تلخ و پر زحمت اورا یاد آوری میکرد و .....

بهر حال دیروز پنجشنبه این زن رنج کشیده یزحمتکش دعوت حق را لبیک گفت و به دیدار یار شتافت ،مریض نبود و براحتی جان به جان آفرین تسلیم کرد ،برایش از درگاه یکتای قادر و متعال علود درجات و برای بازماندگانش صبر از درگاه خداوند دانای توانا خواهانم . روحش شاد و همیشه رحمت واسعه ی خداوندی شامل حالش باد .

آنا جان دنیانین آغریسین غمین
بوزار میش ساچوندا عیان گؤرموشم
سویوق آه چکنده ، اورکدن درین
دونیانی چولقایا طوفان گؤرموشم
دئییرم گوره سن هانکی طالعین
شومچا قایداسینین اوسته دوغولدون
یانیرام گؤره نده ، بو کولوب بئلین
آغ بیر گؤیرچین ، تک چنده بوغولدون
اوزیون قیر یشی ،زاماندان دئییل
آجی فلاکتدن، نشاندیر آنا
گؤزیون تور چکن ،چم دومان دئییل
آغلاما غدان گلن زیاندیر آنا
ایندیکی آنالار گونی چاتیبدیر
سنه جان تحفه سی وئر سمده آزدیر
قات قات اورگونده آرزی یاتیبدیر
سینه ن ساوالاندیر ، گؤزون آرازدیر
چوروتدون عمریوی بیز لرین اوسته
مهربان گؤزیوه ، قوربانام آنا
سنه غلام اوللام اؤزوم پیوسته
مین یول باش ایره م ، سن تک انسانا
ناقابیل تحفه می ، قبول ائیله سن
قاریشقانین شاها نه یی وار وئره
ایسته سون گؤزومی ، هدیه وئریم من
اوگول قدملرین ،التدا سریئره
سنین قانادینلا ، اوچور «اولادین»
سنسیز بو دونیا دا ثروتی یوخدور
سنسیز بیر یتیمدیر آنا سوراغلی
آنا سیندان بؤیوک نعمتی یوخدور
تقدیم به مادران بهشتی

قسمت دوم از خاطره حضور من در دفاع مقدس

.....اقامت در موقعیت شهید مصطفی خمینی کوتاه بود و صبح روز بعد با همان اتوبوس ها راه افتادیم ...

از مقصد هیچ کس خبر نداشت ولی میدانستیم که بسوی کردستان می رویم . استراحت کوتاهی در سنندج و بعد در سقز داشتیم و روز بعد خود را در نزدیکیهای سردشت دیدیم . نزدیک سردشت شهر کوچک خالی از سکنه ای بود ( یا چنین بنظر می رسید .) چون محافظین گردان بهداری که ما بودیم خیلی احتیاط میکردند و حتی سفارش میکردند که از هم جدا نشویم و از وسط خیابانها راه برویم . معلوم بود که ساکنینی از ضد انقلاب و گروهک های ضد انقلاب در این روستا حضور داشتند . بعد از حما و استراحت کوتاه اتوبوس ها داخل دره ی طولانی بنام دره ربط راه افتادیم و بعد از طی یک مسافت طولانی اتوبوس ها به دره ی فرعی دیگری پیچیدند و بعد از طی مسافت کوتاهی داخل این دره از اتوبوس ها پیاده شدیم و چادر ها را برپا کردیم و .......

اینجا بود که فهمیدیم ایران از این منطقه قسد حمله دارد  و ما اولین نیروها هستیم که مستقر شده ایم . آنگونه که مسئولین میگفتند منطقه تامین دارد و از وجود ضد انقلاب پاک شده است ولی حمله شب هنگام گروهک ها به پاسگاه نزدیک ما بما هم فهماند که روزها امنیت هست ولی شبها گروهکها در منطقه فعال هستند و ...

بهر حال چند روزی را بودیم تا سایر نیرو ها هم رسیدند و روز رفتن به خط فرا رسید . از فرماندهان لشکر عاشورا برای انتقال نیرو ها به خط آمده بودند که با یکی از آنها دوستی چندین ساله داشتم و او از دیدن من در آنجا تعجب کرد ولی برای رفاه بیشتر من سفارش هایی کرد و ماها را با کمپرسی های رو بسته به نزدیکی های خط بردند و من در اورژانس صحرایی بنت الهدا مستقر شدم و ........

بعد عملیات نصر 8 شروع شد و .........

بعد از پایان عملیات و پاتک های شدید نیروهای عراقی چند روزی را آنجا بودیم و و بعد از انتقال به موقیت ربط و تریخیص به همراه سه نفر از همکاران به ربط آمدیم و از آنجا به کرمانشاه و دزفول و بعد از تصفیه حساب و گرفت برگ پایان ماموریت ........به خانه برگشتیم در حالی که شایعه فوت مارا هم در آورده بودند ..

یاد و خاطره جنگ

این روزها خاطرات جنگ تحمیلی مثل پرده ی سینما از جلو چشمانم رژه میروند . چه روزهای سخت و تلخ وشیرینی ،عصر یک روز تابستان نامه ای در چند خط کوتاه در خیابان بدستم دادند خیلی کوتاه نوشته بود فلان روز راس ساعت فلان خودتان را به ستاد پشتیبانی دانشگاه علوم پزشکی آذربایجان شرقی جهت اعزام به جبهه معرفی فرمایید .

شال و کلاه کردیم و در وقت تعیین شده در ستاد بودیم . نامه را به مسئول مربوطه دادم ،از دور همدیگر را میشناختیم تا مرا دید گفت نمخواهد بروی بیار بنویسم به اداره جلفا که لازم نیست تو بروی .

من گفتم : ولی من خودم دوست دارم بروم خلاصه با اصرار زیاد موافقت کرد یک بلیط اتوبوس برای دزفول اندیمشک برای داد و ......نزدیکی های ظهر روز بعد جلو درب ورودی پادگان شهید باکری بودم ،به بهداری هدایت شدم

گرما طاقت فرسا بود و آزار و اذیت های هواپیماهای دشمن امان از ما بریده بود . از روز بعد چند نفر دیگر از دوستان هم رسیدند . تدارک حمله بود و مارا هم برای مداوای مجروحان احتمالی آورده بودند

ده روزی در پادگان بودیم یک شب خبر دادند که حرکت میکنیم ،هیچکس نمیدانست که مقصد کجاست . با چند اتوبوس گل آلود شبانه حرکت کردیم صبح در یک موقعیت در اسلام آباد بودیم ،یک جای خوش آب و هوایی بود در نزدیکی های اسلام آباد ، (بهشتی بود در مقابل جهنم دزفول از نظر آب و هوا).......

گرجه خاطره این سفر لحظه لحظه اش نوشتنی است ولی من خیلی خلاصه وار مینویسم

قسمت دوم را فدا تقدیم خواهم کرد گرچه هدف و مقصد این سفر زیبا از خاطراتی که ردا مینویسم آغاز میشود ...

یک سال و یک آیه

این روزها بیشتر روزگارم برای به ثمر رساندن این آیه مبارک صرف میشود ..ولی ما انسانها چقدر از نعمتهای خودمان را با دست خود تبدیل به کفران نعمت میکنیم ،بویژه این سنت مقدس ازدواج را ، هیچ چیز نمیگویم عمق و معنای این آیه خودش دریای رحمت خداوندی را نشان میدهد بفرمایید...
و باز یکی از آیات (لطف) او آن آست که برای شما از جنس خودتان جفتی بیافرید که در کنار آو آرامش یافته و باهم انس گیرید و میان شما رافت و مهربانی برقرار فرمود ،در این امر نیز برای مردم ادله ای ( ازعلم و حکمت و حق ) آشکار ساخت .
بیایید تشریفات زاید را از این جریان آلهی برداریم و مانع ازدواج جوانان نشویم.
منبع : تنزیل

سماور زغالی مادر

نمیدانم چرا این روزها هوس چایی عصرانه سماور زغالی مادر را کرده ام دلم میخواهد مثل اون روزها ی قدیم ،  وقتی از خواب کوتاه عصر تابستان پا می شدم در گوشه ی حیاط باغچه مانند مان زیر آن درخت بزرگ توت بوی دود هیزم داخل سماور مستم میکرد و مادر را میدیدم که از فلفل و گوجه فرنگی و خیار و سبزیجات حیاط جمع میکند تا با خرد کردن آنها داخل یک بشقاب عصرانه ی شاهانه ای برایمان درست میکرد و از بوی دود سماور زغالی یکی یکی همسایه هایمان بدون اینکه درب بزنند در زیر آن درخت دور آن سماور جمع میشدند و نان خانگی را با آب کمی نرم میکردند (چه بوی اشتها آوری داشت آن نان لواش ) و .....سر و صدای همسایه ها و صدای بازی ماها به آسمان میرفت و .....یک مرتبه میدیدیم هوا تاریک شده و ما هنوز دور آن سماور و مادر مثل پروانه در پروازیم .......افسوس که این فقط رویایی بیش نیست و حالا نه از آن خانه خبری هست و نه از سماور .........و همه ی آن زیباییها با بزرگ شدن ما و بدست خود ماها نابود شد و به افسانه تبدیل شد ...

و من این روزها به خاطر مسائلی که دور و برم در جریان است آرزو میکردم که ای کاش مادر  باز هم با آن نفس گرمش حمایتم میکرد  یادت بخیر مادر دنیایی بودی در دنیای کوچک من ، و تا بودی اجازه ندادی من طعم مشکلات زندگی را به چشم ،گرچه مشکلات پشتت را خمیده کرده بود . روحت شاد مادر

باز هم لبیک

پیر زن همسایه ما ،اسمش زهره نصرالهی بود ،خانم بسیار مومنه ای بود و دیروز پنجشنبه 1392/5/31 دعوت حق را لبیک گفت و به سرای باقی شتافت . زنی بود مومنه ،باقلبی صاف و ساده و مهربان و چابک . با اینکه بالای 90 سال داشت ولی تمام اموراتش را خودش انجام میداد ولی از مدتی پیش بعلت شکستگی پا زمین گیر شده بود و تمام زحمت هایش گردن عروس و نوه هایش بود  و تازگی ها آلزایمر نیز به مشکلاتش اضافه شده بود سال 1390 به کربلا رفت و ....منو برادر خطاب میکرد و براستی نیز اینگونه بود و عکسیکه ملاحظه میفرمایید از فیلم سوریه ، کربلای ایشان پیاده شده است . این هم بعنوان یک خاطره مهم در وبلاگ خاطراتم از این بانوی مومنه بیادگار بماند.

خداوند رحیم و رحمان،رحمت بی پایانش را شامل حال این بانوی مهربان و مومنه و زحمتکش و داغ و دیده و پسر مرحومش نماید.و برای بازماندگانش بویژه برای پسر بزرگوار و عروس و نوه هایش صبر و بردباری سلامتی عطا فرماید، آمین یا رب العالمین

خان ننه ، هایاندا قالدین

بئله باشیوا دولانیم

نئجه من سنی ایتیردیم !

دا سنین تایین تاپیلماز

سن اؤلن گون ، عمه گلدی

منی گه تدی آیری کنده

من اوشاق ، نه آنلایایدیم ؟

باشیمی قاتیب اوشاقلارنئچه گون من اوردا قالدیم

قاییدیب گلنده ، باخدیم

یئریوی ییغیشدیریبلار

نه اؤزون ، و نه یئرین وار

ادامه نوشته

دکتر ملا خدا وردی زنوزی را بهتر بشناسیم

این مطلب را در جواب به مطلبی که خانم زنوزی در اعتراض به مصاحبه آقای محمودی در وبلاگشان آورده اند می نویسم  . لازم است بعرض ایشان برسانم که آقای محمودی فرد مطلع و باسوادی هستند و هیچ وقت بدون مدرک و سند چیزی نمیگویند و یکی از شخصیت های با سواد و آگاه هادیشهر ( علمدار ) میباشند در ضمن مرحوم دکتر ملا خداوردی از شخصیتهای بزرگ علمدارگرگر قدیم و هادیشهر فعلی هستند که بعد از گذشت این همه سال هنوز شهرت و احترام سابق را در بین مردم دارند . .دختر عزیزم آن مصاحبه در یک شبکه اجتماعی ( فیسبوک ) بنام ارس ماحالی صورت گرفته و هنوز هم در آن صفحه فعال است و کامنت های بیشتری هر روز به آن اضافه میشود . شما هم میتوانید با سرچ مطلب آن مصاحبه را پیدا بکنید . در ضمن لازم است بشما عرض کنم که اگر مطلب و یا مدارکی علاوه بر آنچه گفته شده خدمت شما هست برایم بفرستید تا در همان صفحه قرار بدهم . اینهم مطلب وبلاگ دوست عزیزمان :

امروز از مرور وبلاگ شهر علمدار آذربايجان هم ناراحت شدم هم گله مند چرا كه كم كم با تعاريفي كه اين واون از پدر بزرگ مرحومم (دكتر...خداوردي زنوزي) ميشه شخصيت والاي ايشون را هم كم رنگ تر ،هم بي عنوان(دكتري)هم بسيار نارسايافتم.شما حتي عنوان ملا (به افراد درسخوانده آن زمان مي گفتند)را از اول نام ايشان حذف كرده ايد. تعاريف ناقصي كه اصلا در شان والاي ايشون نبوده اون هم با مراجعه ونظر خواهي از كساني كه خود اعتراف مي كنن(واا... نمي دانم ويا به ياد ندارم) ايشون  بنا به اسناد، دكتراي خود را از شهر تفليس گرجستان اون هم با موقعيت علمي حاكم زمان قديم دريافت كرده بودن براي رسيدن به صحت وسقم مسئله به شواهد واسناد معتبر مراجعه كنيد چرا از يه عده سالمند  اون زمان مراجعه شده و چنانكه قبلا" هم ذكر كردم من عنوان (دكتر)را كنار نام اون بزرگوار و پايين عكسشون نديدم در حاليكه خود من بعد سالها كه به علت بيماري به بيمارستان بيست ونهم بهمن تبريز كه مراجعه كرده بودم بابرخوردي اتفاقي كه با جناب دكتر(ناظم)پزشك معروف اين بيمارستان داشتيم متوجه شدم كه ايشون اصليتا"از شهر علمدار آذربايجان بوده وايشون هم با خوندن نام خانوادگي من متوجه شدند كه بنده نوه اون بزرگوار مي باشم .پس از تعاريف بسيار از بابا بزرگ بنده و تعاريف بسيار از ايشون اذعان داشتند كه ايشون در كودكي بسيار توسط مرحوم دكتر خداوردي كه پزشك حاذقي هم بودند معالجه شده بودن.بعد تعاريف بسيار مارو هم خوب تحويل گرقته وما اون جا باري ديگر به نعمت شهرت ديرينه ايشون  سرافراز شديم. بله من بدين وسيله باري ديگر گله مندي خود را از اين سايت خبري اعلام مي كنم.پدر بزرگ بنده شايسته عنوان اين هستند كه (هر اوخيان ملا خداوردي اولماز)و(اولماز كي هچ اولماز)هم چنين ايشون در تفسير قرآن و هم چنين شاهنامه فردوسي هم تبحر داشتند.چنان كه حتي قراني دستنويس تقديم ملاي_( مرحوم ملا صادق )كرده اند.من بدين وسيله از مردم قدرشناس علمدار مي خواهم كه قدر اين عزيزان رو كه به واقع جزو مفاخر گذشته آن هم با آن امكانات كم كه حتي در شهر هاي بزرگ مملكتمون وجود داشته درس خوندند  بدانند.به واقع فكر مي كنم اين پزشك زحمت كش لا اقل شايسته عنواني رو كه به حق به دست آورده بودند رو دارند.انشاا... بار ديگر عنوان پزشك رو كنار نام گرانمايه ايشون ببينيم چون در غير اين صورت عاق ميشويم از طرف كسي كه مي دانم حقي بر گردن پدر يا مادرانمون در گذشته داشته انددر اينجا من خود باري ديگر نه به عنوان نوه ايشون بلكه به عنوان يك هم استاني و يك هم شهري از نام دكتر خداوردي زنوزي به تجليل ياد ميكنم واميدوارم همشهريان عزيز ايشون عنوان شايسته ايشون رو با ذكر اون به وي باز گردانند.  مردم قدر شناس علمدار دكتر خود را دريابيداين بار براي اولين بار از خوانندگانم ميخواهم نظر بدهند

فقط دعا كنيد پدرم شهيد بشه!


فقط دعا كنيد پدرم شهيد بشه!
خشكم زد، گفتم دخترم اين چه دعاييه؟
گفت:آخه بابام موجيه!
گفتم خوب انشاالله خوب ميشه، چرا دعا كنم شهيد بشه؟
گفت آخه هروقت موج ميگيردش وحال خودشو نميفهمه شروع ميكنه منو و مادر وبرادر رو كتك ميزنه!
امامشكل مااين نيست!
گفتم: دخترم پس مشكل چيه؟
گفت...
.
.
بعداينكه حالش خوب ميشه ومتوجه ميشه چه كاري كرده، شروع ميكنه دست و پاهاي همون رو ماچ ميكنه ومعذرت خواهي ميكنه.
ما طاقت نداريم شرمندگي پدرمون را ببينيم.
دعا كنيد پدرم شهيد بشه ...

مرحوم حجت الاسلام و المسلمین  حاج میر حسین عمرانی گرگری را بهتر بشناسیم

اینهم گوشه ای دیگر از خاطرات من :

دور از انصاف است از یادآوری تنها شخصیت علمی مرحوم حاج آقای سید حسین آقا عمرانی گرگری فرزند مرحوم سید رسول که از علمای طراز اول منطقه و زهد و ورع و تقوا ایشان زبانزد خاص و عام بوده است غفلت نماییم که قریب به هشتاد سال به ارشاد مردمی در گرگر پرداخته اند از طلاب ... نجف دیده دوران زعامت مجتهد عالیقدر مرحوم مغفور آیت اله حاج شیخ عبداله ممقانی بوده و بیش از یکصد سال زندگی و در تاریخ(۱۳۷۵ در سن ۱۰۶ سالگی - نویسنده وبلاگ از روی سنگ قبر مرحوم درج نموده است . در مولود و موطن اصلیش هادیشهر فعلی (گرگر) بدرود حیاط گفته و مدفون گردیده است . ( وبلاگ خاطرات حاجی آقا شاپوری گرگری)

آقا میر حسین تنها روحانی آبادی آنروزگار ما بود ، با جار و جنجال کاری نداشت ،آهسته صحبت میکرد ،چهره ای روحانی و کلامی پر نفوذ داشت ،کم حرف میزد .پای منبرش اغلب پر بود از مردم ،بویژه در ماه رمضان و دهه اول محرم .

در شبهای احیای ماه رمضان (شب های قدر )و در محرم نیز دو سه روز مانده به عاشورا در مسجد به آن بزرگی جای سوزن انداختن هم پیدا نمی شد . آقا با سیاست و غیره کاری نداشت و همیشه و هر ساله مسایل تکراری را در منبر تعریف میکرد و مردم چنان با گوش جان توجه میکردند که گویا برای اولین بار که این مطالب را می شنوند .

بیشتر در باره نماز و روزه و غسل و شکیات و ...صحبت میکرد .

تا یادم نرفته از وضعیت آنروز مسجد جامع خودمان برایتان بگویم . قسمت زنانه مسجد با تخته و چوب از قسمت مردانه جدا شده بود ، از سقف با تیر ها ستون های چوبی مسجد چراغ هایی عجیب و غریب آویزان بود که پیرمرد ها تعریف میکردند برای روشنایی مسجد آز آنها استفاده میکردند ول من ندیدم آنها را روشن بکنند . و نمیدانم آن چراغ ها الان کجا هستند بنظر من که بعنوان یک کالای عتیقه باید در موزه نگه داری شوند .

معمولاًشب های قدر در رمضان و دو سه شب مانده به عاشورا در محرم برای دست مزد آقا پول جمع میکردند ،یک نفر بین جمعیت می گشت و هرکسی پول میداد از همانجا با صدای بلند در بالای منبر به آقا میگفت و آقا نیز برایش دعایی میکرد ، از قسمت خانمها هم یک نفر پول ها را جمع میکرد و از بالای نرده ها بطرف مردانه میداد و  اینبار به آقا میگفتند یک ضعیفه هم مبلغی احسان کرده و آقا نیز برایش دعا میکرد و برای رفتگانش فاتحه ای می فرستاد  

در آخر نیز ریش سفید هایی که پای منبر می نشستند پولها را شمرده و به آقا میدادند بنظر میرسد رسم خوبی نبوده و شاید برای آنروزگاران فقط کاربرد داشته .این کار بیشتر معنی تله انداختن مردم بود ولی بهر حال رسمی جا افتاده بود و آن زمان نمی شد کاری کرد .

آقا مورد اطمینان و اعتماد شدید مردم بود نگو ترین اسرار مردم  پیش آقا به امانت گذاشته می شد.

آقا در پایان هر سخنرانی ذکر مصیبتی از ائمه بویژه از امام حسین (ع) و یاران با وفایش تعریف میکرد و در نهایت دعایی و ... از منبر پایین می آمد .

از عکسهای جوانیش که مدتهاست دنبالش بودم ، پیدا نکردم عکس موجود نیز توسط دوست و همشهری عزیز آقای هاشم شمسی گرگری جهت قرار دادن در وبلاگ خاطراتم و آلبوم گرگریان اهدا گردیده .

از خداوند برای آقای شمسی عمری طولانی توام با عزت و عظمت وسلامتی و برای پدرش مرحوم قاسم شمسی گرگری که مرد فهمیده و زحمتکشی بود رحمت واسعه خداوند یکتا را خواهانم .

دوستان وهمشهریان عزیز ،شما هم اگر عکس یا مطلبی در باره گرگر قدیم دارید ما آماده ایم آنرا برای مانداگاری بیشتر در اینترنت و در وبلاگ و سایت های مربوط به گرگر قرار دهیم ....

مسابقه دو بین بچه ها در افریقا


دانشمندی به بچه های قبیله ای در آفریقا پیشنهاد یک مسابقه دو می دهد. جایزه نفر اول سبدی از میوه های خوشمزه است. ولی وقتی مسابقه آغاز می شود، تمام بچه ها دست به دست هم می دهند و با هم می دوند و در نتیجه همه شان برنده می شوند. دانشمند از آنها می پرسد چرا انفرادی ندویده اید که برنده تمام سبد میوه باشید؟ آنها می گویند: چطوری ممکن است یکی از ما خوشحال باشد درحالیکه دیگران غمگین هستند؟! ما همگی یکی هستیم...

تبریک عید سعید فطر

رنگین پوست

این شعر كاندید شعر سال 2005 اثر یك پسر سیاه پوست


وقتی به دنیا امدم سیاه بودم وقتی بزرگتر شدم بازهم سیاه بودم وقتی جلو افتاب میرم باز هم سیاهم وقتی میترسم هم سیاهم وقتی سردمه سیاهم وقتی مریضم باز هم سیاهم وقتی هم كه بمیرم باز سیاه خواهم بود تو ای دوست سفیدمن وقتی به دنیا امدی صورتی بودی وقتی بزرگتر شدی سفید شدی وقتی جلو افتاب میری قرمز میشی وقتی میترسی زرد میشی وقتی مریضی سبز میشی وقتی هم كه بمیری خاكستری میشی وتو به من میگی رنگین پوست ؟


شعری از مولوی............

در گذشت یک ریش سفید