عیدتان مبارک


جاده ای بنام موفقیت

حالا که به پشت سر خود برمیگردم و نگاه میکنم ،میبینم همه ی این مراحل را تجربه کرده ام و ....راضی  هستم از گذشته ی خود. ممنونم خدا

جاده ي موفقيت سر راست نيست
پيچي وجود دارد به نام شكست
دور برگرداني به نام سردر گمي
سرعت گير هايي بنام دوستان
چراغ قرمز هايي بنام دشمنان
چراغ احتياط هايي بنام خانواده
تاير هاي پنچري خواهيد داشت به نام شغل
اما اگر يدكي بنام عزم داشته باشيد
موتوري به نام استقامت
و راننده اي بنام خدا
به جايي خواهيد رسيد كه موفقيت نام دارد

به چشمانت بیاموز که هرکس ارزش دیدن ندارد

راستش را بخواهید این تک بیت را پشت یک سه چرخه بار بری کوچولو دیده ام ( شاید شما هم که ساکن هادیشهر گرگر هستید این سه چرخه را بارها دیده اید و می بینید .) از همین ها که در سطح شهر هادیشهر الان چند تا از آنها توسط چند جوان مورد استفاده هستند بهر حال این وسیله کوچولو چرخ های چندین زندگی کم توقع را در شهرما می چرخاند و ....

نمیدانم این جوان چه بی مهری را دیده است و این جمله را که خیلی هم معنی دار میباشد در پشت سه چرخه اش نوشته است .

راستش را بخواهید من نیز از این نوشته بینهایت خوشم می آید و تجربتاًبرایم ثابت شده است که واقعاً هر کسی ارزش نشست و برخاست را ندارد ،حتی اگر این فرد یا افراد از نزدیکترین کسانت باشند

لازم است بگویم که وضعیت اقتصادی موجود بیشتر خانواده ها و رقابت برای زندگی مرفه تر داشتن باعث شده است که این روزها خیلی ها به داشته های خود قانع نیستند و برای بدست آوردن پول و سرمایه ی بیشتر حتی بزرگترین دروغهارا هم براحتی میگویند و ...........بقول یک شاعر محلی

"هَله قؤی پرده لی قالسون گئتیمه انشایه " درد دل بگذار در پرده و پوشیده بماند فعلاًابراز نکن

******

به چشمانت بیاموز, هر کسی ارزش دیدن ندارد,

به چشمانت بیاموز, که به چشم به راه بودن عادت نکند,

به چشمانت بیاموز, که به درخیره نماند,

به چشمانت بیاموز, که برای هر کسی بیخواب نشود,

به زبانت بیاموز, که هر اسمی ارزش جاری شدن ندارد,

به زبانت بیاموز, به هر کسی نگوید دوستت دارم,

به لبانت بیاموز, هر لبی ارزش بوسیدن ندارد,

به پاهایت بیاموز, هر راهی ارزش رفتن ندارد,

به آن دو بیاموز, که به رفتن عادت نکند,

و بیاموز, که آبی بودن عشق میخواهد.

همیشه یادمومون باشه:

به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد,

به دستانت بیاموز که هر گل ارزش چیدن ندارد,

به قلبت بیاموز که هر کس کنج آن جائی ندارد.

********

گوهر خود را مزن بر هر سنگ نا قابلی     صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی


ادامه نوشته

اگر میتوانستم یکبار دیگر بدنیا بیایم........

بخوانید چقدر زیبا و معنی دار ........

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم 

حتی اگر فرش خانه ام کثیف و لکه دار بود 

و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شده !

 ***********

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و
اگر کسی می خواست که آتش شومینه را روشن کند

 نگران کثیفی خانه ام نمی شدم !

 ***********

پای صحبت های پدر بزرگم می نشستم

 تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند 

 **********

و در یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را

نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد 

 ************

 شمع هایی که 

به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند
را روشن می کردم

و به نور زیبای آنها خیره می شدم

 ************

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران

 لکه های سبزی شوم که بر روی لباسم نقش می بندند

 ************

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم

 و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی

 بیشتر می خندیدم

 ************

هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب
می ماندم

 و از اینکه آن روز را کار نکردم فکر نمی کردم

 که دنیا به آخر رسیده است

 **********

هرگز چیزی را نمی خریدم 

فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم

 و یا اینکه ضمانت آن بیشتر است . 

 ************

به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری

 بمانم هر لحظه از این دوران را می بلعیدم 

چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را 

در وجودم پرورش دهم و معجزه خداوند را

 به نمایش بگذارم

*******
 وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند
هرگز به آنها نمی گفتم: بسه دیگه حالا برو پیش از

 غذا خوردن دستهایت را بشور،

بلکه به آنها می گفتم دوستتان دارم

 *****

اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد 

هر دقیقه آن را متوقف می کردم ،

 آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم 

و هرگز آن را پس نمی دادم

هنوز فرصت هست .......

نمیدانم چرا این روزها همه اش درباره ی این چیزها مینویسم شاید فقدان دونفر از نزدیکان در یک مدت کم در روحیه و افکارم تاثیر گذاشته ، بهرحال این خاطره راهم که از چندین سال پیش در گوشه ای از افکارم جای گرفته است برایتان مینویسم .


"هنوز هم فرصت باقیست! گوش هایت را باز کن. تا دیر نشده است بشنو... بفهم"

چند سال پیش یکی از همشهری ها که لکنت زبان شدیدی داشت جان به جان آفرین تسلیم کرده بود ،بعد غسل و تشییع میت  را در داخل خانه ی ابدی خود قرار دادند ، روحانی محلی طبق قاعده و قانون دفن شروع کرد به خواندن قرآن و بعد خواست به عربی کلمات تفهیم را بر میت به خواند ..بعد از تمام شدن سخنان روحانی مرد روستایی ساده ای که در کنار آقا نشسته بود ، به اقا گفت : آقا این بیچاره وقتی که زنده بود و قدرت داشت کلمات معمولی را هم با زحمت زیاد بیان میکرد حالا اینهمه کلمه ی عربی را این بیچاره چگونه در این مدت کم یاد بگیرد و تحویل بدهد ؟ روحانی بزرگوار لبخندی زد و چیزی نگفت

یک خاطره اما .........

نمیدانم شما هم در این مراسم سوگواری توجه کرده اید یانه ،بیشتر مردها گریه نمیکنند و اگر هم فوت شده جوان باشد مردها آرام گریه میکنند ولی زنها مانند گلوله آتش ، از شدت ناراحتی گاهی خود را کتک می زنند و گاهی صورت خودرا میخراشند و پیراهن خود را پاره میکنند . به جوان مرگها کاری ندارم که گاهی در بین این عزیزان جوانانی پیدا می شوند که دوست و دشمن از رفتنش اشک میریزند .

صحبت زمانی است که افرادی بالای شصت ،هفتاد سال دار دنیا را ترک مینمایند ،اگر سرپرست خانوار هم باشد دیگر واویلاست زن و بچه پشت تابوب راه می افتند و ...............

صحبت همینجاست اغلب حرفهایی که در موقع گریه کردن میگویند جنبه اقتصادی دارد ،گویا هیچکس از رفتنش ،از نبودش ناراحت نیست مگر بخاطر ..........

اینجاست که بعد از مدت کوتاهی همه چیز فراموش میشود و .....و زن که بال و پری باز کرده و حقوق مستمری وضعیتش را روبراه کرده ... بفکر زیارت می افتد ، از مشهد شروع میکند و .....خدا قبول کند و روح آن مرحوم را شاد نماید .

حال بیایید خاطره ای برایتان تعریف کنم :

اگر اهل گرگر هستید و مثل من در رده پیران قرار گرفته اید شاید این جریان را شنیده اید .

عزیزی که خدا رحمتش کند این خاطره را خودش برایم تعریف کرد :کربلای ح.....مرده بود و در خانه غسل کفن کردیم و بر تابوت قرار دایم و راهی قبرستانی که خودش زمینش را اهدا کرده بود شدیم . زنها و دخترها تا درب حیاط با گریه و زاری تابوت را بدرقه کردند ولی زن مرحوم با پای برهنه افتاده بود دنبال تابود تا مسافت زیادی با صدای بلند گریه میکرد و میگفت که: فلانی رفتی و مرا به چه کسی سپردی ، من سرگردن ماندم و ... از این حرفها ...........

آن عزیز میگفت ما همسایه ی نزدیک بودیم و رفت و آمد داشتیم ؛با هر زحمتی بود خودم را به کنارش رساندم و یواشکی در گوشش گفتم :

زیاد خودت را ناراحت نکن ،اوضاع که آرام شد تو مال خودم هستی و ....

میگفت تا این حرفها را شنید خیلی ساکت برگشت خانه و ...بعد مدت کوتاهی من به عهد خود وفا کردم و .....

البته این یک مزاح بود و واقعیت . میگویم نکند بیشتر این خرج کردنها ،گریه کردنها و .... بخاطر خودمان باشد نه شادی روح آن مرحوم ......

بهتر نیست این هزینه هارا بدهیم جایی مصرف بشود که واقعاًبه آن نیاز هست باور کنید هم خدا راضی میشود و هم روح آن مرحوم ثواب صد چندان نصیبش میشود