روزهای پر تب و تاب انقلاب 
بهمن ماه که میرسد ، کبوتر خیالم به پرواز در می آید و به روز های پر هیجان ، به آن روز هاییکه پر از بیم و امید ، زشتی و زیبایی و شادی و غم بود ، پرواز میکند . هر کسی در طول عمر خود روزهایی را دارد که برایش از ارزش والایی برخوردار ند ، و به اصطلاح لحظه به لحظه آن بقول خارجی ها ،برایشان های لایت است . بهمن ماه نیز برای من حکم چنین روزهایی را دارد .
حرکت های انقلابی در شهری که محل زندگی من بود ( سقز – کردستان ) تقریباً از پاییز 1356 با راهپیمایی تعدادی از معلمان و دانش آموزان آغاز شد . و از آن پس گاه و بیگاه این حرکت ادامه پیدا میکرد و روز بروز بر تعداد شرکت کنندگان افزوده می شد . حرکت های انقلابی مانند سایر نقاط ایران ، در شهر سقز هم هرچه جلو تر میرفت رنگ و بوی تندتری بخود میگرفت .شعار های اولیه که بیشتر حال وهوای اقتصادی و رفاهی داشت یواش یواش رنگ سیاسی بخود میگرفت ، تا اینکه رسیدیم به این شعار که ( ما میگیم شاه نمیخواهیم نخست وزیر عوض میشه ..... ) و شعر ترکی عامیانه جالبی پخش شده بود که اینگونه از زبان شاه گفته میشد ..شهبانو ایرانه گئدیم ، گئدمی ییم و ... شدیدترین و خونین ترین تظاهرات در این شهر در بیست و چهارم دیماه 1357 دو روز قبل از مسافرت شاه صورت گرفت ، در این روز ارتش از اول صبح به خیابانها آمد و تیر اندازی شروع شد . نمیدانم علت چه بود ولی این را میدانم که در این شهر گروه های مسلح نیز فعالتر شده بودند و از شرایط و قراین چنین بر می آمد که عده ای سعی در متشنج کردن جو شهر دارند . بهر حال در گیری تقریباً نزدیکی های ظهر شروع شد .، صدای تیراندازی یک لحظه قطع نمی شد ، صدای مرگ بر شاه و الله و اکبر از گوشه و کنار شهر بگوش می رسید ( یادم می آید در آن روزگار چنان احساساتی شده بودم که برای آن روز شعر مانندی هم نوشته بودم که در زمان نقل و انتقال و جابجایی گم شدند . ) خبر های رسیده حاکی از تعداد زیاد زخمی ها میداد ، برای کمک به زخمی ها بطرف بیمارستان راه افتادیم ، اطراف بیمارستان مملو از جمعیت بود که برای اهداء خون و کسب خبر از احوال زخمی ها آمده بودند . تیر اندازی در اطراف بیمارستان نیز ادامه داشت یکی از مامورین بطرف بیمارستان هم تیراندازی میکرد که در نتیجه در داخل بیمارستان یکی از خدمه تیر خورد . آنروز یک مهندس کریمی نامی در خیابان زخمی و در بیمارستان از دنیا رفت و این اتفاق ، با محبوبیتی که گویا آن مهندس داشته ، موجبات عصبانیت شدید مردم بویژه دوستانش را فراهم کرد . از آن روز جو شهر دیگر آرام نشد در بیست و ششم دیماه رفتن شاه را جشن گرفتیم عصر آنروز ماشینها با بوق و چراغ های روشن درحالی که برف پاکنها را بلند کرده و دستمالهایی به آنها وصل کرده بودند در سطح شهر به شادی پرداختند . البته تا یادم نرفته بگویم که در روزهای پیروزی انقلاب ، مردم آن چند پاسبانی را که بسوی مردم تیر اندازی کرده بودند به سختی مجازات کردند، با چنان وضع نا هنجاری آنها را کشتند که هنوزهم که سی سال از آن جریان میگذرد با یاد آوری آن مو بر اندام من سیخ میشود .
گفتم که بهمن ماه برایم پر است از روزهای خوب و بد ، آن زمان من با اینکه خانه خریده بودم ، از دولت سر فامیل خوش غیرت ، مستاجر بودم با مادر پیر و ... ولی همسایهای خوبی داشتم که واقعاً انسانهای والایی بودند که بارها من شاهد بودم که در اطراف خانه ما ، برای مواظبت از ما پرسه میزدند .
.... و چند سال بعد از پیروزی انقلاب اولین دخترم در بهمن ماه 1360 بدنیا آمد و بهمن ماه را برای خانواده ما بیاد ماندنی تر کرد .