مدتی است که بیاری افتاده به جان جامعه ی ما که بیشتر از هر موضوعی مارا آزار میدهد و بنظر حقیر به جامعه یما ضربه میزند.از دروغ گویی صحبت میکنم ،باور بکنید دروغ گفتن از آب خوردن هم راحت تر شده است و یواش یواش این صفت زشت دارد قباحت خود را از دست میدهد و بصورت عادت در می آید . ایکاش اینگونه نمی شد . بعضی وقتها از خودم میپرسم چرا ما اینهمه دروغ میگوییم و حتی بعد از اینکه مشخص میشود که دروغ گفته ایم عرق شرم بر جبینمان نمی نشیند و با یک خنده ی آبکی از سرمان واز میکنیم ،انکار نه انگار که اتفاقی افتاده است ،تازه طرف طلبکار هم هست و با پر رویی میگوید :حالا مگر چه شده است ؟!!!

بنظر من دروغ کوچک و بزرگ ندارد ،دروغ ،دروغ است چه مصلحت آمیز باشد چه نباشد ،هردو برای جامعه زیانبار است

شاید این درس خواجه نصیرالدین درست باشد ،نمیدانم لطفا بخوانید و نظرتان را برایم بنویسید آیا با این دانشمند بزرگ موافق هستید یا مخالف ........

"خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هرجماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود:
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر"دارد .
... در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ..... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست.
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز ازخود راضی و شادمان می بیند ..
و راز نابخردی مسلمانان در همین است ....

از اسرار اللطیفه