قصه دل ما از زبان شهریار سخن
پـيـرم و گـاهـی دلـم يـاد جـوانـی مـی کنـد
بلبل شـوقـم هـوای نغمـه خـوانی می کند
همتم تـا ميـرود سـاز غـزل گيرد بـه دست
طـاقـتـم اظـهـار عـجـزو نــاتــوانــی می کند
بلبلی در سينـه می نـالد هنوزم کـاين چمن
بـا خـزان هـم آشتـی و گـل فشانی می کند
مـا بـه داغ عشق بازيـها نشستيم و هنوز
چشم پروين همچنان چشمک پرانی می کند
نای ما خاموش ولی این زٌهرهِ شيطان هنوز
بـا هـمـان شـور و نــوا دارد شـبانـی می کند
بـا همـه نسيان ، تـو گويی کـز پی آزار من
خـاطـرم بــا خـاطـرات خـود ـتبـانی می کند
بـی ثـمـر هـر سـالـه در فـکر بـهـارانـم ولـی
چون بهـاران می رسد بـا من خزانی می کند
طفـل بـودم دزدکـی پـيـر و عليـلم سـاختـند
آنچه گـردون می کنـد بـا مـا نهانی می کند
می رسـد قـرنـی بــه پـايـان و سپـهـر بـايگان
دفـتـر دوران مـــا هـــم بــايـگــانــی می کند
" شهريـارا " گـو دل از مـا مهـربـانـان نشکنيد
ورنـه قـاضـی در قـضـا نـامهربـانی می کند

عکس رودخانه ارس