بعد از انفجار نخستین بمب اتمی آمریکا در هیرو شیمای ژاپن، معدود ساکنان

این شهر  که از فاجعه جان به در برده بودند، تک‌تک از این یا آن حفره و زیر زمین بیرون می‌خزیدند. 

یکی از این جان‌به‌دربردگان، بقایای ساختمانی را که قبلاً در آن به سرایداری و نظافت 

اشتغال داشت، پیدا کرد، و پس از رسیدن به در ورودی آن، و یا آنچه از آن بر جای مانده بود،

 جارویی را که پیش از این از آن استفاده می‌کرد، بر زمین افتاده دید. او به گونه‌ای 

مکانیکی جارو را از زمین برداشت و در میان انبوه خاک و خاشاک ناشی از ویرانی‌ها، 

به نظافت پرداخت.

در این حال، جان‌به ‌دربرده دیگری با چشمانی ناباور به سوی او آمد و بانگ زد:

 چه می‌کنی؟ با این جاروی حقیر چگونه می‌خواهی به جنگ این‌همه ویرانی بروی؟
پاسخ چنین بود:

 جز این کاری بلد نیستم. برای بازسازی خرابی‌ها، باید از جایی آغاز کرد.»