.....اقامت در موقعیت شهید مصطفی خمینی کوتاه بود و صبح روز بعد با همان اتوبوس ها راه افتادیم ...

از مقصد هیچ کس خبر نداشت ولی میدانستیم که بسوی کردستان می رویم . استراحت کوتاهی در سنندج و بعد در سقز داشتیم و روز بعد خود را در نزدیکیهای سردشت دیدیم . نزدیک سردشت شهر کوچک خالی از سکنه ای بود ( یا چنین بنظر می رسید .) چون محافظین گردان بهداری که ما بودیم خیلی احتیاط میکردند و حتی سفارش میکردند که از هم جدا نشویم و از وسط خیابانها راه برویم . معلوم بود که ساکنینی از ضد انقلاب و گروهک های ضد انقلاب در این روستا حضور داشتند . بعد از حما و استراحت کوتاه اتوبوس ها داخل دره ی طولانی بنام دره ربط راه افتادیم و بعد از طی یک مسافت طولانی اتوبوس ها به دره ی فرعی دیگری پیچیدند و بعد از طی مسافت کوتاهی داخل این دره از اتوبوس ها پیاده شدیم و چادر ها را برپا کردیم و .......

اینجا بود که فهمیدیم ایران از این منطقه قسد حمله دارد  و ما اولین نیروها هستیم که مستقر شده ایم . آنگونه که مسئولین میگفتند منطقه تامین دارد و از وجود ضد انقلاب پاک شده است ولی حمله شب هنگام گروهک ها به پاسگاه نزدیک ما بما هم فهماند که روزها امنیت هست ولی شبها گروهکها در منطقه فعال هستند و ...

بهر حال چند روزی را بودیم تا سایر نیرو ها هم رسیدند و روز رفتن به خط فرا رسید . از فرماندهان لشکر عاشورا برای انتقال نیرو ها به خط آمده بودند که با یکی از آنها دوستی چندین ساله داشتم و او از دیدن من در آنجا تعجب کرد ولی برای رفاه بیشتر من سفارش هایی کرد و ماها را با کمپرسی های رو بسته به نزدیکی های خط بردند و من در اورژانس صحرایی بنت الهدا مستقر شدم و ........

بعد عملیات نصر 8 شروع شد و .........

بعد از پایان عملیات و پاتک های شدید نیروهای عراقی چند روزی را آنجا بودیم و و بعد از انتقال به موقیت ربط و تریخیص به همراه سه نفر از همکاران به ربط آمدیم و از آنجا به کرمانشاه و دزفول و بعد از تصفیه حساب و گرفت برگ پایان ماموریت ........به خانه برگشتیم در حالی که شایعه فوت مارا هم در آورده بودند ..