کار دولتی

تازه داشتیم مزه پول (اگرچه کم ) را احساس میکردیم که متوجه شدم با این مبلغ اندک فقط خودم میتوانم ، بخور نمیر روزگار بگذرانم . ولی خانواده را هم نمیشد به امان خدا رها کرد در نتیجه بفکر کار دولتی افتادم . با اینکه در کارخانه مشغول بودم بعد از تعطیلی کارخانه دنبال کار دولتی نیز بودم تا اینکه در پاییز سال 1353 آگهی استخدام وزارت بهداری بعنوان کارمند آزمایشگاه نظرم را جلب کرد در حالی که کوچکترین اطلاعی از کار آزمایشگاه نداشتم ، چون کار دولتی بود فرم پر کردم و برای امتحان ورودی ثبت نام کردم و راستش  را بخواهید فکر نمیکردم پا شرایطی که داشتم پذیرفته شوم و از این و آن می شنیدم در اینجور جاها بایداز سه صفتی که با ( پ ) شروع میشد یعنی پول ، پارتی یا بقول فارسها پدر سوختگی حداقل یکی را باید  داشته باشی و چون من نداشتم بیشتر نا امید بودم ولی به هر حال توکل برخدا کردم .

صد نفر برای استخدام میخواستند که حدود هفتصد و .. ثبت نام کرده و در جلسه امتحان حضور داشتند ، که یکی هم من بودم و امتحان برگزار شد و من رفتم پی کار خودم چون فکر نمیکردم که قبول بشوم روز تعیین شده به بیمارستان نجات سابق  (آزمایشگاه رفرانس ) رفتم ، و در میان دویست نفری که قبول شده بودند اسم من هم بود .قرار بود از بین این دویست نفر از طریق مصاحبه صد نفر انتخاب کنند ، چند روز بعد امتحان شفاهی یا همان مصاحبه در محل آزمایشگاه برگزار شد.  سه نفر برای مصاحبه حضور داشتند ، یکی رییس آزمایشکاههای کشور ( دکتر ظریفی ) یک خانم دکتر شیک و آخرین مدل که بعداً فهمیدیم رییس بخش قارچ شناسی آزمایشگاه رفرانس است و من اسم اش را فراموش کرده ام ، یکی از استادان ما بود. (بسیار مهربان و فهمیده ) . و یک خانم دکتر دیگر ( که آن زمان هم روسری داشت و خیلی متین و با وقار بود .) بنام خانم دکتر قائم مقامی که رییس بخش پارازیتولوژی و یکی دیگر از استادان ما بود . رییس آزمایشگاه رفرانس آقای ابوالحسن ظریفی بود که در باره سل هم کتابی نوشته بود و من بعد از شروع بکار آن را خواندم و کتاب بسیار مفیدی بود . بهر حال مصاحبه شروع شد و هر کدام از استادان سئوالی در موضوعات مختلف از من پرسیدند ، از جمله اینکه کجاییم ؟ وضعیت خانوادگیم چطور است ؟ آیا بکار آزمایشگاه علاقه دارم ؟ و .....سئوالاتی از این قبیل . و قرار شد نتایج را چند روز بعد در همان محل اعلام کنند .

ادامه دارد