ماجراهای من و مدرسه (3)
اگر دست تو برای تغییر گذشته بسته است ، برای ساخت حال و آینده باز است . ساموئل آدامز
ماجراهای من و مدرسه (3)
بگذارید با ترسیم حال و هوای کلاس اول آنروز خودمان و همچنین نقـــل یک خاطره ، از کلاس اول آن سالها خارج شوم و بکلاس های دیگر سـری بزنیم گرچه خاطرات کلاس اول خود مانند رؤیایی شیرین است
شما فکر بکنید ، دوطرف کلاس نیمکتهایی سه نفره چیده اند ، فقط جلو درب یک جایی برای عبور گذاشته اند در آن میزو نمکتهای سه نفـــــره ، چهار تا بچه شلوغ روستایی را جا داده اند یک دفعه میدیدی یکمی تـکان میخوردی از آنطرف یکی از بچه ها می افتاد پایین و گریه میکرد ، همــــه بچه روستایی بودند شاید هر پانزده روز هم یکبار حمام نمیکردند ، خلاصه از کلاس بو های جورواجور بیرون میزد ( بچه های امـــــــروزی تا عطــــر یا ادکلنی نزنند به مدرسه نمیروند.) و معلم بیچاره در آن وضعیت درس هــم میداد یادم می آید فاصله نیمکت ما با تخته سیاه به اندازه ای بود که اگـر دست را دراز میکردی به دیوار مقابل میرسید و در بین نیمکت ها نیز بـــــه اندازه حرکت یک نفر جابود .کلاس دو تا پنجره داشت که همیشه بالاجبار بسته بود برای اینکه درسها را بزور وارد مغز ما بکنند باید با صــــدای بلند میخواندیم وبرای اینکه مزاحم کلاسهای دیگر نشویم و صدای آنهانیز مارا آزار ندهد پنجره هارا می بستیم . لباس های متحد الـــــــــــشکلی میپوشیدیم که به یقه آن پارچه سفیدی دوخته بودند تقریباً مثل پیراهن مردانه امروزی که باید دگمه هایش را تا خرخره می بستیم ، دو تا جیب در طرفین داشت و یک جیب روی طرف چپ تقریباً روی قلبمــــــان ، و آنهایی که وضع مالی مناسبی داشتند کتاب و مداد
و کاغذ هایشان را داخل کیفی که شکل کوچکی ازچمدانهای مسافرتی امروز بود میگذاشتند ولی ما با گش لاستیکی می بستیم و......و خوراکی که به مدرسه می آوردیم همیشه نان خالی لواش بود که مادرمان با آب نرم میکرد و درجیب طرف راست لباس مخصوص می گذاشتیم و یواش یواش از آن پاره کــــــــــرده و میخوردیم بهمان خاطر همیشه جیب سمت راست لباسمان یک گوشه اش پاره بود . موهای سرمان را از ته می زدند . بهرحال این وضعیت ما و کلاس ما بود حالا شما یک لحظه احوال آن معلم را تصور بکنید . خوش بحال معلم های امروز ....
بین هر ساعت درس همیشه بنظرم حدود یکربع برای بعضی کــــــارها استراحت می دادند و ما از بس شلوغ بودیم یادمان میرفت ...کارهای لازم را انجام بدهیم یک روز یکی از همکلاسی هایمان تا آقامعلــــــم خواست درس را شروع بکند انگشتش را بلند کرد و جمله آقا برم بخارج
را بالحن ناشیانه گفت ، آقا اجازه نداد ، کمی بعد دوباره تکرار کرد ، دوباره آقا گفت بشین ،تازه از بیرون آمدی ، هر کاری داشتی میـــــکردی ، چند لحظه بعد دوباره اجازه خواست و موافقت نشد با مقداری ســــــرزنش ،
یک مرتبه پسر شلوارش را در آورد و وسط کلاس ...یعله و پنجره کلاس را باز و فرار ....و دیگر هرگز بمدرسه نیامد و بیچاره آقای نجفعلی جدی .....
چوخ شکروار ، گنه گلــــــدوخ گوروشدوخ ،
ایتنلردن ، بیتنلـــــــردن ، سوروشـــــــدوخ ،
کوسموشدوخ دا ، اللاه قویسا ، باریشدوخ ،
بیرده گوروش قسمت اولا ، اولمایا،
عمرلرده فـــــــرصت اولا ، اولمـــایا .
عکس رودخانه ارس