پدر میگفت : چله بزرگ با چله کوچک مباحثه میکنند، چله بزرگ میگوید ، من که بیام سوز و سرما شروع می شود همه جا را برف سفید پوش میکند ، مردم هر چی از تابستان ذخیره کرده اند می خورند ، هرچه لباس گرم دارند میپوشند و... اِله میکنم و بِله میکنم . چله کوچک هم که اوایلش اوج شدت سرماست میگوید : خانه ها را از خوردنی خالی میکنم ، وسایل گرمایش را ( یانا جاخ ، اغلب چوب های خشک که از تابستان و پاییز در خانه جمع میکنند . ) به ته میرسانم و .... چله بزرگ در جواب چله کوچک میگوید : زیاد پُز نده ، تو هرچقدر هم خودت را تیکه پاره بکنی هیچ کاری نمیتوانی بکنی ، چرا ؟ ، چونکه (عمرون آزدی ، دالون یازدی )  یعنی عمرت کوتاهه و پشت سرت بهار می آید .

حالا از آن روزگار فقط خاطره ای مانده و شب چله ای تشریفاتی و پر هزینه ...

یادش بخیر چله که میرسید ، مادر دستی به سر و صورت خانه میکشید . طاقچه ها و رف هارا گرد گیری میکرد ، چراغ گرد سوز و سماور ذغالی و .... پاک و پاکیزه میکرد از انباری هندوانه و خربزه و زرد آلو و توت خشک وبادام و گردو و کشمش و سبزه می آورد ( از انگورهایی که از سقف آویزان بودند پدر پایین می آورد . ) خلاصه همه مقدمات یک شب بیاد ماندنی را آماده میکردند خدا رحمت کند هر دویشان را ، ما هم گاهگاهی دزدکی به آن انباری میرفتیم و با کلاه هایمان از انگورهای اویزان از سقف می انداختیم و میخوردیم فقط وقتی کلاه هایمان به میخ های سقف گیر میکرد و میماند آن بالا دستمان رو میشد .

شب چله هم همه فامیل دور هم جمع میشدیم مردها بعد از خوردن هندوانه ( در خانه ) ، به قهوه خانه میرفتند و ما بچه ها و زن و دختر ها می ماندیم و یک عالمه خورنی و تفریح .

شب چله که می شد مثل اکثر شبهای زمستان جمع می شدیم خانه مرحوم حاج احمد ( تاجر بودند و از روسیه خرید وفروش میکردند و برای نگهداری مالالتجاره انبارهایی داشتند و قد دامی انباری بود که گویا قند هارا در آن جمع میکردند . ) آنوقتها اکثر همسایه ها ، فامیل هم بودند . هنوز هم اگر به بافت گرگر دقت بکنیم از آن محله ها آثار زیادی مانده است . حاج امد محله سی ، سیدلر کوچه سی ، چالوشلی محله سی ، عسگر محله سی ، و خیمه گاه محله سی و قره کوینک محله سی و.... کم وبیش پیدا هستند گرچه آدمها خیلی عوض شده اند .

اجاز به دهید بقیه اش را شب چله تعریف بکنم ...یاعلی