نان  2

... دو روزی که پخت نان ادامه داشت ما بچه ها نیز خوشحال و خندان بودیم ، نان هایی گرد کوچک ، اندازه کلوچه های امروزی برای ما می پختند و رویش را با زرده وسفیده تخم  مرغ محلی زینت می دادند ..هرچه بود آن دو روز متفاوت از روزهای دیگر بود و ما بازی و سرگرمی بیشتری داشتیم تا ما از خواب بیدار شویم نان تازه آماده بود . اول نان لواش میپختند ، چه لواشهایی !!، چه عطر و طعمی داشتند بقول شهریار :

حیدر بابا بولاخلارین یارپیزی ، / حیدر بابا  پونه ای که در کنار چشمه هست ،

بوستانلارین گلبسری ، قارپیزی ، / خیار و هندوانه ای که در بوستان ها هست ،

چرچیلرین آغ نباتی ، ساقیزی ، / نبات سفید و آدامس (سقز ) فروشندگان دوره گرد ،

ایندی ده وار داماغیمدا ، داد وره ر/ هنوز هم طعم و لذتش در دهانم هست .

ایتگین گئدن  گونلریمدن یاد وره ر، / از روزگاری که از دستم رفته اند یاد آوری میکنند .

معمولاً برای صبحانه  ( تاپی *) " نانی بشکل تافتون تهرانی ها" می پختند و در گوشه تنور روی ارسین ، داخل آبی که می جوشید تخم مرغ آب پز میکردند . و سماور زغالی در کوشه حیاط بقول مادر خودش را می کشت ( میجوشید ) .

...و آنروز همه لحظاتش رنگ و بوی دیگری داشت ، صبحانه  ،  نهار و ....همه چیز بوی تازگی می داد . بوی نان تازه تمام محله را پر می کرد ، آنهایی که قادر به پخت نان تازه نبودند به اندازه توان برایشان ارسال می شد و همسایه هایی که توانایی داشتند موقتاً بعنوان نان تازه در خانه هایشان کمی خمیر درست میکردند و در آخر کار که کار مادر تمام میشد در تنور داغ برای خودشان دستانا*ی تازه می پختند و برای خانه هایشان می بردند .

دستانا ها را وقتی به دیوار تنور می زدند گاهی نمی چسبید و به داخل تنور می افتادند این ها را با شیش * یا ارسین از تنور در می آوردند و چون سوخته و بد منظره بودند کسی به خوردن آنها رغبت نشان نمیداد و انها را بزور تبلیغات بخورد ما بچه ها میدادند .

به آن نانها کووت میگفتیم و مادرهامون میگفتند هرکسی کووت بخورد پول پیدا میکند ، و گاهی نیز خودشان مصلحتی پول گم می کردند تا ما پیدا بکنیم . و ما با این حرفها و به امید اینکه پول پیدا خواهیم کرد جاها سالم آن نان هارا میخوردیم و این کار سالی چند بار تکرار میشد و پر شور ترین و مهیج ترینش هم چند روز مانده به عید نوروز بود که دیگر آن عالمی دیگر داشت .

تاپی  = نانی شکل نان تافتون تهرانی ها

دستانا = نان گردی و حجیمی که شکل نان های روغنی امروزی بود و دو نوع بود آن که به رویه اش تخم مرغ نمی زدند ( اونوجا )بود .

شیش = از میلگرد به گلفتی انگشت کوچک بطول تقریباً یک یا یک و نیم متر درست میکردند که دوطرفش را مثل میخ تیز میکردند و یکی از این سر های تیز را بشکل چنکک در می آوردند و اگر نانی به تنور می افتاد با آن در می آوردند .

ارسین = وسیله آهنی دیگری بود که از تسمه ( نبشی ) کلفت درست میکردند یک طرفش را مانند کف دست زیاد پهن میکردند و طرف دیگرش را هم مانند طرف چنککاشیش درست میکردند و هرکدام از این وسایل هم کاربرد های متفاوت داشتند . و یک وسیله دیگری هم بود بنام خاک انداز ، که با آن خاکستر تنور را خالی میکردند و ...

کووت یییه ن پول تاپار

 

ستاره عمه نزیکلری یاپاردی ،/ عمه ستاره نزیک* هارا می پخت  ،

میر قادر ده هردم بیرین قاپاردی ، / میر قادر هم گاهگاهی ، یکری برداشته و فرار میکرد

قاپوپ ییوب ، دایچاتکین* چاپاردی ،/ بر میداشت و مثل کره اسب بدو میرفت

گولمه لیدی اونون نزیک قاپپاسی ، / نزیک برداشتن او خنده دار بود

عمه مین ده ، ارسیننون* شاپاسی.  ، / سیلی با ارسین زدن عمه هم ، همچنین

 

 وقتی این سروده های استاد شهریار را میخوانم بی اختیار بر اسب باد پای داستان های دوران کودکیم که در خیالم جان میگیرند سوار شده و به سرعت باد در عالم خیال به سیر و سیاحت می پردازم و بر جریان تهیه نان در دوران کودکیم نظاره میکنم :

مادر از شب قبل تدارک پخت و پز نان را تدارک میدید ، تخته ، وردنه ، الک ، تشت بزرگ ، آب ، آرد ، نمک ، هیزم ، و ....

خانه حال و هوای دیگری پیدا میکرد ، شاید یک یا دوساعت از نیمه شب گذشته (ساعت در آن زمان به این صورت معنی و مفهومی نداشت ) به کمک زن همسایه دیوار به دیوار مان (که فامیل هم بود ) خمیر درست میکردند . ما ، در هرماه یا در چهل روز ، دوروز پخت نان داشتیم ، یک روز برای خودمان و یک روز هم برای همسایه ، که این کار در خانه ما یا در خانه همسایه صورت میگرفت ، بستگی به این داشت که کدام خانه آماده تر بود .

ما بچه بودیم و از شرایط سختی که تهیه نان داشت احساس نمیکردیم ولی بزرگتر ها مارا غیر مستقیم از سختی کار آگاه میکردند .

آنروز ها ، همه در خانه نان می پختند ، گندمش را هم خودمان کاشته و آماده میکردیم .

از صبح قبل از اذان تنور را آتش میاناختند . مریم خالا فامیل ما بود و در پخت نان کمک می کرد اصلاً او استاد این کار بود و مادر و زن دایی در حکم شاگرد مریم خالا بودند .....

نزیه *نان گردی که داخلش را با گردو و چیز های دیگرپر میکردند

دایچا *  بچه اسب

ارسین * آهن پهنی بود که به شکل خاصی درست میکردند و در پخت نان کار برد داشت

اجازه بدهید بقیه را در پست بعدی تعریف کنم .  

 

بهترین تصاویر از شهرستان جلفا

 

برگزیده ترین مطالب در انتخاب 86

  فید خوان

ویروس ایمپورتنت و یک شعر زیبا  

دوستان عزیز تقریباً ده روزی میشود که یک ویروس سیاسی بنام ( ایمپورتنت ) وارد کامپیوتر من شده است که واقعاً کلافه ام کرده است یک سری شعارهای ضد و نقیض که بصورت نواری زرد رنگ بالای دسکتاب ظاهر میشه . راستش نمیدانم به چه طریقی و با کدام آنتی ویروسی حذفش بکنم چندین بار کل کامپیوتر را اسکن کرده ام  ولی تاثیری ندارد لطفاً اگر راهش را بلد هستید راهنمایی فرمایید . من مثل سایت تبیان از جملاتش چیزی نمینویسم چون ممکن است افراد ساده لوح بخوانند و تحت تاثیر قرار بگیرند . اگر حذفش مشکل هست بفرمایید تا ویندوز را دوباره نصب بکنم .

 

این شعر زیبا هم از سایت خود شناسی

باده الست    ( اصغر ناظمی معز آبادی )

 

زلال باش و ، تهی کن سر از همه  خاشاک

 
که هرچــه راز جهان را بخود کنی ادراک

 

تویـی که رهــــرو  پرشور  آسمان  هایی ،


به خویشتن تو مکن بیش ازاین دگر امساک

 

کتاب کل جهانی تو ، آن بخود بگشا ؛


بخویشتن تو بخوان راز این جهان بی باک

 

تو آفتابی و خود ابر خویشتن ، زنهار


نبرده بهره ، همه عمر خود ، تو از پژواک

 

تو نور و ، گلشــن عشقی و غافلی ازخویش

 
توان بـــــه کنـــه حقیقت رسید بی ادراک

 

خطا روی و خطا را به خـــود نبینی هیـــــچ


به خود تنیده ای ، آی آدمی ؛ نــدانی لاک.

 

خیال بحـــر به سرمی پزی ، ولی هیهات

 
که بی خبر همه دل بسته ای به یک خاشاک

 

تو مار دوش خودی خون بها ء چه می خواهی

 
دراین مجادله ی بی ثمر تو ، از ضحاک

 

جدا زخویش نیابـی ، نشان از آن گوهـــر


که روح و جان تورا کرده فرقتـــش درخاک