سیزده بدر

 

درترکی ضرب المثلی داریم میگوید ( فلکدن بیر گون اؤوورلادیخ ) ، ما هم یک روز کنار چشمه حال لاج ساعت 9 صبح سیزده بدر 87

مانده به سیزده نوروز تصمیم گرفتیم از صبح روز سیزده بدر از خانه بزنیم بیرون ، از عصر دوازدهم بچه ها به تکاپو افتادند هر کس دنبال کاری بود ، یکی کیک درست میکرد ، یکی سبزی پاک میکرد ، یکی وسایل را آماده میکرد کاسه ، بشقاب ، استکان ، و سماور زغالی و .... و من هم تدارکات را انجام میدادم ،.....  دود کش سماور را فراموش کرده بودیم که آنهم باعث برگشتن دوباره من بخانه در روز سیزده بدر شد . بهر حال از صبح اول وقت شال و کلاه کردیم و وسایل را برداشتیم و حرکت بسوی دشت و صحرا و سبزه و گل و بلبل و جویبار  موقعیت را قبلاً شناسایی کرده بودیم و فقط خدا خدا میکردیم که قبل از ما کسان دیگری جای مارا نگیرند . دو ، سه خانواده قبل از ما آمده بودند ، ولی بغل چشمه ، دامنه سر سبز تپه خالی بود و زود جلو پلاس را پهن کردیم و چادر را بر پا نمودیم ، نزدیک ما یک خانواده دیگر چادر زده بودند و دختر کوچولوی خوشگلی بنام خدیجه  داشتند که تا ما رسیدیم با بچه ها اخت شد و تا مدتی باما بود .. یواش یواش اطراف ما پر شد از خانواده هایی که از هادیشهر ، جلفا ، و جاهای دیگر آمده بودند . سماور را آتش زدیم و بعد از آوردن دودکش بساط صبحانه را پهن کردیم چه هوای خوبی بود . چون دیر شده بود بعد مختصری گردش بچه ها مشغول تدارک ناهار شدند و تقریباً حدود ساعت دوونیم ، سه نهار خوردیم و از هر طرف بوی کباب بلند بود و صدای موسیقی شاد یک لحظه قطع نمی شد . نهار که تمام شد از گوشه و کنار صدای رقص و آواز بلند شد چند خانواده کرد با یک ماشین سواری و یک کمپرسی درست در نزدیکی ما بساط پهن کرده بودند که بعد از نهار با یک آهنک کردی به رقص و پایکوبی مشغول شدند و از اطراف فیلمبرداری میکردند ، چه صفا و صمیمیتی در محوطه حاکم بود ......جاده کلیسا ، کناره رودخانه آراز ، ساعت 5.5 روز سیزده فروردین 87

بعد از رقص و آواز آن خانواده هارفتند و مانیز تصمیم گرفتیم بقیه روز را بگردیم وسایل را بخانه بردیم و بطرف جلفا راه افتادیم د رراه همه جا پر بود از جمعیت ، داخل جلفا گشتی زدیم ، شهر بی اندازه شلوغ بود و ترافیک روبروی مسجد جامع و پارک شهر مدتی معطلمان کرد که بچه ها به روی پل رو گذر راه اهن رفتند و از آن بالا مناظر جلفا را تماشا کردند بطر کلیسا راه افتادیم ولی جاده خیلی شلوغ بود نرسده به کمپ نوروزی منطقه آزاد در کنار رودخانه خروشان آراز توقف کردیم طرف رودخانه توقف ممنوع بود (کار نیک نیروی انتظامی )در طرف دیگر جاده به بالای تپه ای رفتیم و بساط چای را پهن کردیم و آز آن بالا آراز را تماشا کردیم ...

ساعت هشت و یا نه به خانه رسیدیم در حالی یک روز بیاد ماندی خدا را سپری کرده بودیم . امیدوارم همیشه خنده و شادی در چهره مردم دنیا بخصوص مردم ایران زمین پایدار بماند    

 

گفتمش دل مي خري پرسيد چند؟

گفتمش دل مال تو تنــــــــــها بخند

خنده کـــــــــــردو دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمــــــــــدم او رفته بود

دل ز دستانش به خـاک افتاده بــود

رد پايش روي دل جا مانده بــــــــــود