تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است - بهمن

الـــهی دردمــندم چـــــــــاره گوندر

یارالی کونلومه مین یاره گـــــــوندر

ئوز عشقیندن منــــی سالما کناره

منی یوسف کیمی بازاره گـــــوندر

 (وحید) شاعر جوانی از شهرستان جلفا 

 

بهمن

 

چندی پیش نوشتم که شاید دردناک ترین و فاجعه بار ترین خاطره زندگی من در همین بهمن ماه اتفاق افتاده و بهمین علت تا مدتها این ماه را برای خودم ماه شومی تصور میکردم ، غافل از حکمت و کرامت پروردگار و غافل از اینکه همه روزها و ماه ها و لحظات هدیه ایست از جانب خداوند ، برای من نا سپاس نادان . به این فکر میکردم که هرچه بدبختی هست در این ماه بر من حادث شده . بگذارید خوابی را که تا بحال حتی برای نزدیکترین کسانم نیز تگفته ام در اینجا بنویسم آنشب سرد زمستانی نزدیکی های صبح خواب دیدم که انبار کربلای رسول (مرحوم کربلای رسول اسکندری همسایه ما بود و در نزدیکی خانه ما انباری داشت که در آنجا وسایل سفالی میفروخت ) آتش گرفته و دود و شعله  همه جارا پوشانده ولی کسی دیده نمی شود و من فقط صداهایی را می شنوم که سعی میکنند آتش را خاموش بکنند و در بین صدا ها گاهی اسم های آشنایی را میشنوم که اسم پدر نیز یکی از آنهاست ، من نمیتوانم موقعیت خودم را در آن شرایط تعریف بکنم ولی بنظر میرسید از دور صحنه را میدیدم و نمیتوانستم کاری بکنم و فقط صدا بود و دود و شعله و باز هم همهمه جمعیت .

هراسان بیدار شدم ، شنیدم پدر آماده می شود که به مرند برود و مادر سفارش خرید وسایل برای خانه می دهد  و اینکه مواظب خودش باشد  ،  چندین بار خواستم بلند شوم و مانع رفتن پدر شوم ولی باور بکنید نتوانستم ، شاید گفتن من هم تاثیری نداشت بهر حال بعد از بیدار شدن نیز در یک عالم خواب و بیداری بودم هرچه تلاش کردم نتوانستم حتی بلند شده و پدر را ببینم . او رفت و دیگر این رفتن باز گشتی نداشت و دینامیت هایی را که وسط یک فرش روی بار بند مینیبوس گذاشته بودند در اثر حرکت ماشین و بهم خوردن آنها منفجر و ..... و بیست و ششم بهمن ماه هزارو سیصدو چهل و شش این فاجعه برای خانواده

ما اتفاق افتاد و من مدتها این ماه را شوم ترین ماه برای خود و خانواده میدانستم  راستش در این ماه احساس ترس بخصوصی میکردم تا اینکه انقلاب شد آنوقت ها من در شهر سقز کردستان خدمت میکردم ، روزگار خوبی داشتیم با مردمانی مهربان و خاطرات شیرین و بیاد ماندنی ، بعد نا امنی در کردستان و سقز باعث شد به ولایت خود منتقل شوم و بعد ازدواج و ...

و یازدهم بهمن یکی از سالهای خدا ، یک تیک پر رنگ در زندگی من و و برایم مسلم شد که :

 

خدا گر زحکمت ببندد دری     برحمت گشاید در دیگری

 

بخاطر همین حالا با تمام وجودم فکر میکنم بهمن ماه یکی از عزیز ترین ماهای زندگی من است این ماه برای من ماه شادی و غم ، خوشبختی و فلاکت  .. و

برای همه ملت ایران که من نیز قطره ای از این دریا هستم ، ماه پیروزی نور بر ظلمت و تابش خورشید عدالت  بر ایران زمین است .

در آن روزهای پیروزی انقلاب من در سقز بودم چه روزهایی را پشت سر گذلشتیم

هر لحظه غم و شادی ، مرگ و زندگی دور سر ما در پرواز بود .

تنها حسینیه کوچک شهر ، ایام محرم ، و آن روحانی والا مقام آقایی بنام گــــــل سرخی نمیدانم حالا در چه وضعیتی هست ، واقعاً روحانی بزرگواری بود و چه با جان و دل تلاش میکرد در آن شهر غریب .

و من حالا بهمن ماه را یکی از عزیز ترین ماههای خدا میدانم و تا نفس میکشم بخاطر همه چیز و همه اتفاقاتی که در این ماه برایم روی داده عزیزش خواهم داشت و شکر گزار خدا برای همه نعمت هایش خواهم بود . 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه پنجم بهمن 1386 و ساعت 11:0 |
- -