تبليغاتX
این خاطرات من است - قسمت سوم گزارش اختصاصی گروه "سرزمین ارس"با آقای محمودی علمداری

قسمت سوم گزارش اختصاصی گروه "سرزمین ارس"با آقای محمودی علمداری

گزارش اختصاصی گروه "سرزمین ارس
ARAZ MAHALI
 با آقای ایوب محمودی  علمداری

«بخش سوم گزارش»

 ادمین ها
درباره زیارتگاهی که بالاتر از قدمگاه و در نزدیکی بایر قرار داد، چه اطلاعاتی دارید؟

 آقای ایوب محمودی علمداری
در مورد تاریخچه آن چیز زیادی نمی دانم، تنها چیزی که از گذشتگان شنیده ام این است که 2 نفر در آنجا دفن شده اند. یکی پدر جلیلی ها با نام اجاقعلی و دیگری یکی از افراد اردوی آق قویونلوها که از تبریز به اینجا آمده و در حاشیه رود ارس اتراق کرده بودند.
همچنین شنیده ام که چندین بار تیرهایی که در ساخت گنبد زیارتگاه به کار رفته، کنده شده است. البته این کار به دست انسان انجام گرفته است.
 ادمین ها
درباره زیارتگاه دیگری که در امتداد بایر و در غرب زیارتگاه قبلی قرار دارد، چه اطلاعاتی دارید؟
 آقای ایوب محمودی علمداری
فکر می کنم منظور شما زیارتگاه «شول پیر» باشد. روایت شده که شخصی به نام «شول حیدر» و شخص دیگری از پدران اعلمی ها، یعنی جد حاج عظیم اعلمی، در آنجا به خاک سپرده شده اند. شخصی هم که این بنا را ساخته است، آقای حاج عظیم می باشد.
ادمین ها
درباره نامگذاری محله های علمدار کمی برای ما صحبت بفرمائید.
 ایوب محمودی علمداری
علت نامگذاری محله «پیشیددی» به این نام این است که قبلاً یک بازی در این محل انجام می شده که در اصل نام محله نیز از نام آن بازی گرفته شده است. نوع بازی به این صورت بود که شخصی روی یک پای خود و در کنار دیوار می ایستاد و رقبا از اطراف سعی می کردند با هل دادن او را بیاندازند. در این ضمن آن شخص سعی می کرد لی لی کنان رقبا را دنبال کرده و نهایتاً موفق به گرفتن هر کدام که می شد، طرف مقابل باید به جای او بازی را ادامه می داد.
درباره محله دیگری به نام «میروغ باشی» باید عرض کنم که در گذشته در آنجا برکه آبی وجود داشت که آب چند چاه در آن جمع می شد. شخصی را به عنوان نگهبان سرچشمه ها گماشته بودند که به وی میراب می گفتند. نام این محله هم از آنجا ناشی شده است.
درباره محله «قینر» یا «تورپاخلخ» که حتی در اسناد ثبتی هم به همین نام ها نوشته شده و به املاک ورثه حاج شریف اشاره شده است، باید عرض کنم قبلاً در آنجا از زمین آبی می جوشید که محل آن پایین دست ابتدای مسیری بود که به روستای زاویه ختم می شد. یعنی در منتهی الیه ساختمانی که اخیراً در جای حمام بنا شده، قرار داشت. آب این چشمه به برکه ای که در جوار منزل کنونی آقای کاملی قرار دارد، سرازیر می شد. در جوار برکه هم تنها یک خانه وجود داشت که فقط حیات این خانه از آب آن برکه استفاده می کرد. در محل آن خانه اکنون خانه آقای کدیور بنا شده است. بعدها در سال 1328 در کنار این چشمه شخصی به نام حاج مهدی انصاری حمامی ساختند. آنطوری که شنیده ام پدرزن ایشان آقای مشهدی عابدین حسین خواه را در آنجا یک زنبور نیش زده بود که در همانجا هم فوت کردند. فوت ایشان مصادف با سقوط مصدق یعنی 28 مرداد بود.
 ادمین ها
استاد، از قحطی هایی که در اینجا رخ داده برایمان صحبت کنید.
 آقای ایوب محمودی علمداری
در سال 1327 یک گرانی در بازار روی داد. در آن سال من از روستای گلین گیه به خانه برگشتم. پدرم که کشاورز بود و پنبه می کاشت، روزی به من گفت که خدمتکار ما زیاد است، به نظر تو پنبه بکاریم یا ارزن؟ گفتم ارزن را قبلاً کاشته، پخته و خورده ایم. اگر دوباره آن را بکاریم، دیگر هیچ یک از ما نمی توانیم آن را بخوریم، به خدا توکل کن و پنبه بکار. پدرم نیز همین کار را کرد. اتفاقاً آن سال محصول خوبی برداشت کرده و به قیمت خوبی هم به فروش رسانیدم و از پول آن زمینی به قیمت 1800 تومان برای عمویم خریدیم که هم اکنون هم برادرم در آنجا سکونت دارند.
 ادمین ها
ظاهراً خاک اینجا برای کاشت پنبه مساعد بوده است!
 آقای ایوب محمودی علمداری
بله، دقیقاً. استعداد خاک علمدار برای کاشت پنبه زیاد بود و پنبه زیادی هم کشت می شد. مرد و زن و کودک در کاشت و برداشت پنبه دوش به دوش هم به همدیگر کمک می کردند. بنده خودم در این کار به پدرم کمک می کردم. پنبه ها را می چیدیم و در گونی ها ریخته و بسته بندی کرده و به ماشین های پنبه کوب می دادیم. در آن زمان 3-4 ماشین پنبه کوبی در علمدار وجود داشت که حتی از شهرها و روستاهای اطراف، همچون خوی نیز پنبه های خود را به اینجا می آوردند.
قبل از این موردی که عرض کردم، گرانی دیگری هم در سال 1336 قمری رخ داده بود که بنده آن را به خاطر ندارم. اصطلاحاً نام آن قحطی را 5 تومانی می گفتند. آن هم به این خاطر بود که قیمت 10 کیلو گندم به 5 تومان افزایش پیدا کرده بود. در آن زمان به خاطر اینکه بیشتر مردم وسع مالی برای خرید نداشتند، انسان های زیادی جان خود را از دست دادند. به حدی که اکثریت به مردارخواری روی آورده و هرکجا لاشه حیوانی را می دیدند، آن را برای خوردن با خود به خانه می بردند.
 ادمین ها
استاد، عمده محصول علمدار چه بود و از اطراف برای خرید و فروش چه چیزهایی به اینجا می آمدند؟
 آقای ایوب محمودی هلمداری
عمده محصولی که از اینجا به اطراف فرستاده می شد، پنبه بود. بعد از جدا کردن پنبه از پنبه دانه، پنبه را در گونی ها پرس شده و در حدود 10-20 تن با ماشین هایی که بین 2-3 تن بار حمل می کردند، به تبریز ارسال می شد. گاهاً نیز در حجم کم به روستاهای اطراف گندم و جو فرستاده می شد.
از عمده اشیائی که از مرند به اینجا می آوردند، کفش بود. از روستاهای اطرف هم از مرغ و تخم مرغ گرفته تا خشکبار و... به اینجا آورده شده و از اینجا هم فانوس، چراغ، چای، قند و دیگر مایحتاج زندگیشان را می خریدند.
 ادمین ها
آیا در گذشته به علمدار لشکرکشی هم شده است؟
 آقای ایوب محمودی علمداری
لشکرکشی و حملات زیادی به علمدار شده است. گذشته از مواردی که سینه به سینه نقل شده است، باید عرض کنم زمانی که نیروهای روسی در اینجا مستقر شده بودند، از طرف قره داغ ، یک اکیپ به نام پارتیزان به اینجا آمده بودند. البته قبلاً خبر حمله آنها، مبنی بر اینکه عده ای تفنگدار به اینجا هجوم خواهند آورد، به گوش ما رسیده بود.
در یک شب خیلی سرد که برف هم به شدت می بارید و کولاک شدیدی در بیرون خانه می وزید، به طوری که اگر کسی روی برف راه می رفت چند لحظه بعد ردپاهایش گم می شد، نیمه های شب بود که همه دور کرسی خوابیده بودیم، پدرم ما را بیدار کرد و به ما گفت که تفنگدارها آمدند. 20 دقیقه ای نگذشته بود که صدایی از نزدیکی خانه ما برخواست. صدا خیلی نزدیک بود. یعنی دقیقاً در همسایگی ما. پدرم در را آرام باز کرد و نگاهی به کوچه انداخت. یک نفر از آن سوی کوچه گفت: «عمو مشهدی محمد، خاطر جمع باش. اتفاق بدی نیافتاده. در را ببند و به داخل خانه برگرد». وقتی پدرم نام او را پرسید، جواب داد: «خیراله هستم». ما خیراله را می شناختیم. او اهل سیه رود بود. قهوه خانه ای داشتیم که به قهوه خانه حاج محمود معروف بود که محل کنونی آن در حوالی میدان تره بار کنونی و در داخل کوچه در کنار مغازه آقای اسکندر، دقیقاً پشت مغازه آقای آدی گزل حقی بود. خیراله را از آنجا می شناختیم. پدرم پرسید: «پس این صدای های و هوی برای چیست؟!» جواب داد: «به دنبال حسن پاشا می گردند و اگر پیدایش کنند، او را خواهند کشت». منظورشان پدر آقای انور پاشائی بود. ظاهراً حسن پاشا نیز با مشایعت چندین پاسبان و با پای پیاده به تبریز گریخته بود.
 ادمین ها
استاد، از رادیو، تلویزیون، سینما و یا هرچیز دیگری که برای مردم علمدار تازگی داشت، بفرمائید.
 آقای ایوب محمودی علمداری
اولین رادیو توسط شهرداری به علمدار آورده و در بازار به یک تیر نصب شد. در زمان پخش خبر مردم به دور آن رادیو جمع شده و به اخبار گوش می دادند. روزی یک روحانی که اهل قشلاق و در بین مردم بود و به اخبار گوش می داد، در پایان رو به مردم کرده و گفت: «به حرفهایی که از این جعبه پخش می شود، نمی توان اعتماد کرد. این یک حقه بازی است و در داخل این آن یک انسان پنهان شده است».
 ادمین ها
استاد، برق در چه تاریخی به علمدار آورده شد؟
 آقای ایوب محمودی علمداریپ
در سال 1341 تیرهای برق را در کوچه ها نصب کردند و یک ژنراتور در میدان تره بار کنونی قرار دادند. مسئول آن دستگاه هم آقای کریم اصغرزاده بودند. در اوایل به خاطر عدم توانایی مالی، اکثر خانواده ها نتوانستند از آن بهره مند شود و تنها 30-40 خانوار توانسته بودند برق را به خانه هایشان ببرند.
 ادمین ها
درباره احداث ادارات و مراکز درمانی در علمدار چه اطلاعاتی دارید؟
 آقای ایوب محمودی علمداری
در سال 1310 یا 1311 قتلی در علمدار رخ داد. از آن پس یک شهربانی در اینجا ایجاد شد که مکان آن محل فعلی مغازه آقای ابوالفضل درویشی بود. نام مقتول کربلائی حیدر بود که یکی از خویشاوندان خانواده آقای هوشیاری بودند. جریان قتل اینگونه بود که مقتول مغازه ای داشت که یک شب دزدی به مغازه می زند و ایشان متوجه حضور دزد در مغازه می شود. دزد وقتی متوجه آمدن صاحب مغازه می شود، از آنجا می گریزد. ظاهراً کربلائی حیدر نیز علی‌رغم اصرارهای دزد، همچنان به تعقیب او ادامه می دهد. تا اینکه متاسفانه در کوچه ای که به مسجد قدمگاه منتهی می شود، پس از درگیری، با ضربات قمه زخمی شده و در نهایت فوت می کند.
 ادمین ها
اولین ماموران شهربانی چه کسانی بودند؟
 ایوب محمودی علمداری
از اولین ماموران شهربانی می توان به آقایان اسماعیل شرقی، حسینقلی سپهری و حاج عویض برهانی اشاره کرد.
بخش اول گزارش
http://www.facebook.com/groups/arazmahali/permalink/308533052530415
بخش دوم گزارش
http://www.facebook.com/groups/arazmahali/permalink/313507402032980
بخش سوم گزارش
http://www.facebook.com/groups/arazmahali/permalink/322642281119492

گالری تصاویر مربوط به این گزارش
http://www.facebook.com/media/set/?set=oa.282461038470950&type=1

برچسب‌ها: خاطره ی خاطره ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 11:39  توسط صادقی گرگری  |