تبليغاتX
این خاطرات من است - خانه سبز ما

خانه سبز ما

سعادت یعنی افتخار به گذشته و تلاش برای حال و امید به آینده

                                            الکساندر دما                                           

خانه سبز ما

فیلم سرزمین سبز تلوزیون ، مرغ خیالم را بطرف خانه ی سبز قدیمی خودمان پرواز داد . خانه ای که تمام خاطرات من در آنجا نهفته است خانه ای که هر گوشه اش ورق های زندگی من است ، خانه ای که تابستان ها مــــحل استراحــــــــت همسایه ها بود و ، این  سه علت مهم داشت اولش خانه مــــــا بغیر از مــن که  کودک بودم مردی نداشت ، درثانی بالکن خانه ما در تابستانها خیلی خنک بود ، دلیل سومش هم این بود که همسایه ها نمی خواستند مادرم تنها بماند چـــون زیاد فکر و گریه میکرد ،بخاطر لز دست دادن پدرم.

همسایه ها در بالکن خنک آن جمع می شدند ، سماور را با چوب های خشک روشن میکردند ( چه دودی از آن بیرون می آمد ) روی اجاقی که در گوشه حیاط درست کرده بودند ، با چوب های خشک آتش درست میکردند و دلمه های برگ مو را درون دیگ مسی بزرگ روی اجاق می پختند . غذا روی اجاق آماده می شد و زنها از همه جا و همه چیز صحبت میکردند و ما بچه ها هم در حیاط روبـــــــروی بالکن بازی میکردیم . چه لذتی داشت آن دوران ....

گوشه ای از حیاط ما  ، البته قسمتهای زیادش باغچه بود ، یک ردیف درخت انار ،     (که در پاییز میرسیدند و با سرد شدن هوا ترک برمیداشتند و دانه های انار مانند مروارید از بیرون دیده می شد .) قسمت زیادش درخت مـــو بود ( انــــگور های کشمشی سفید وقرمز و عسگری و...) و چند تا هم درخت سیب و گلابی و به و آلبالو و هلو . از وسط حیاط ما آبــــــی از استخر جنب حمــــــــــام روستا می آمــــــد و بطرف باغ های مجاور خانه ما میرفت و ما نیز از آن آب برای آبیاری باغچه خانه خود استفاده میکردیم .  

زن های همسایه که ظهر های داغ تابستان به خانه ما می آمدند با خودشان مقداری شیرینی (شیرینی مخصوصی که با آن چای میخوردند و حالا نیز در مغازه ها می فروشند .) و کمی هم چای گوشه چارقد خود گره میزدند و می آوردند و به اصطلاح امروزی ها همه چیز های خوردنی دونگی بود . صدای خنده و صحبت

از کوچه نیز شنیده می شد ، وما بی خیال بازی میکردیم ، فاما زندائی ، سکینه خالا ، لیلان باجی ، عاتیکه خالا ، شافا عمه و ....... همه می آمــــــدند اگر هم کسی نمی آمد ما را می فرستادند صدایشان میکردیم .

آبا ( مادرم را آبا میگفتیم ، مثل اینکه کلمه روسی است .) ماها را صدا میکرد در گوشه ای روی یک تکه کلیم کهنه می نشستیم و غذایمانرا میخوردیم دیگر برای چای منتظر نمی شدیم می رفتیم بازی و تفریح ، مگر خسته میشــــــــدیم ، تا نزدیکی های عصر خانهِ سبز ما  خانه سبز همه بود .

یادم رفت بگویم ورودی خانه ی ما درخت توت بزرگی بود که میوه خیلی خوش طعم و شیرینی داشت بقدری پر بار بود که همه از آن میخوردند ( یکی از مرد ها میرفت بالای توت و زنها ودختر های بزرگ هم پارچه بزرگی را زیر شاخه های توت میگرفتند و مرد شاخه هارا یکی ، یکی تکان میداد و توت ها روی پارچــــــــه می ریختند .) و اضافه هایش را هم  در زیر آفتاب خشــــــک میکردیم و  زمستانها رو کرسی میریختیم و می خوردیم .

و درخت سیب  ترش (می خوش مزه ای بین ترش و شیرین )بزرگی هم بغل دیوار کوچه ( همان راه علمدار )

بود که چند شاخه اش بطرف کوچه بود و بچه های مدرسه سیب هارا با سنگ و چوب می انداختند و میخوردند وقتی ما از خانه بیرون می آمدیم فرار میکردند .....

ائولر قالیر ، ائو صاحابی یوخ ئوزی

اجاقلارین آنجاق ایشیلدیر گــوزی

گئدنلرین آز– چوخ قالیبدیر سوزی

                                        بیزدن ده بیر ســـؤز قالاجاق ، آی امان!

                                        کیملر بیزدن سوز سالا جاق ، آی آمان!

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 10:21  توسط صادقی گرگری  |