تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است

اینجا غزه است ، دختر بچه چهار ، پنج ساله ای را میبینم که خانه اش بمب باران شده ، مادر و پدر در گوشه ای غرق بخون افتاده اند ، دختر بچه با سر و صورت خونی نوزادی را در بغل گرفته و هاج و واج به اطراف نگاه میکند ، لابد فکر میکند خواب میبیند ، نه ، اینهمه جنایت در مقابل چشمان مدعیان پرچمداری حقوق بشر امکان ندارد ، نه  ،  دخترم خواب نیستی !! دختر بچه سعی میکند نوزاد را ساکت بکند و به اطراف نگاه میکند ، نه هیچ دادرسی غیر خدا نیست باید خودش تنها یادگار خانواده را نجات دهد ، با اینکه خودش زخمی است و از سر و صورتش خون جاری است از میان آوار ها با هزار زحمت بیرون می آید عده ای بی هدف در کوچه و خیابان رفت و آمد میکنند و دنبال پناهگاهی میگردند ، دختر بچه نیز با نوزادی در بغل قاطی جمعیت میشود  و این .......

عزیزم دختر نازم ، صبور باش ، این روزها تمام میشود و تو روسفیدی ، بگذار شیخ ها و امیرانت بگذار کسانی که خود را خلیفه تو میدانند با دشمنانت سر یک میز بنشینند و مشغول عیش و نوش باشند وعده خدا حق است و پیروزی نزدیک و تو پیروز این میدان خواهی بود این را بیاد داشته باش . گرچه زخمهایت درونت شاید هیچ وقت مرحمی نداشته باشد ولی تو افتخار امت اسلام و عرب خواهی بود ..تو پرچمدار انسانیت خواهی بود .. دشمن تو خوار وذلیل است  حتی اگر به ظاهر پیروز این میدان شود میدانی چرا ؟ برای اینکه ... دشمن تو تا دندان مسلح است و قلدران دنیا از آن حمایت میکنند و حتی راه کمک بتورا نیز بظاهر دوستت بسته است . و تو هستی و خدا  ُ و خدا همیشه پیروز است و دست خدا بالای همه دست هاست .

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 10:32 |
روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم . شغلم را دوستانم را ، زندگی ام را. به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت كنم . به خدا گفتم : آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری ؟ و جواب او مرا شگفت زده كر.د . او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟ پاسخ دادم : بلی . فرمود : هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور و غذای كافی دادم . دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود . من از او قطع امید نكردم . در دومین سال سرخسها بیشتر رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود . من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند . اما من باز از آنها قطع امید نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی كه بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می كرد . خداوند در ادامه فرمود : آیا می دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با سختیها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ساختی . من در تمامی این مدت تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم . هرگز خودت را با دیگران مقایسه نكن و بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنن. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می كنی و قد می كشی !
 از او پرسیدم : من چقدر قد می كشم .
 در پاسخ از من پرسید : بامبو چقدر رشد می كند؟
جواب دادم : هر چقدر كه بتواند
 گفت : تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی ، هر اندازه که بنوانی.
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت 5:19 |

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه نهم دی 1387 و ساعت 7:31 |

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 7:21 |
- -