تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است
 

 آنوقت ها مثل حالا نبود ، شب چله واقعاً زمستان بود برف همه جارا می  پوشاند ، با پارو از درب این خانه تا خانه بعدی به اندازه ایکه یک نفر راه برود جا باز میکردند بقیه مسیر کوچه ها برف بود . گاهگاهی جای پای حیواناتی مثل روباه یا سگ و یا گربه روی برفها دیده میشد . برای رفتن از این خانه به خانه دیگر فانوسی که نفت آنرا یک لیتر یا نیم لیتر از مغازه روستا میخردیم ، استفاده میکردیم شب ها آرامش کامل در روستا حکم فرما بود و صدای سگ یا حیوان دیگری گاهی سکوت را می شکست .

همه جمع میشدند خانه مرحوم حاج احمد ، و هرکسی به فراخور حالش چیزی می آورد ، تعارفی در بین نبود ، تلی از خوردنی در وسط درست میشد و همه را قاطی میکردند همه خوردنی ها محصول محلی یعنی از تولیدات باغات خودمان بود  و بعد شروع میکردند بخوردن و صحبت کردن . از هر چیزی که رنگ و بوی شادی داشت حرف میزدند گاه قابلمه ای چیزی میزدند و یکی آواز میخوان و یا رقص میکرد ، خلاصه با این کارهای شاد شب را به نیمه میرساندند و آنوقت مردها از قهوه خانه باز میگشتند ، غالباً بچه های کوچک خواب بودند ، که مردها آنهارا بغل کرده و همه به خانه های خود میرفتند و ...

قیش گئجه سی ، طوله لرین اتاقی / شب زمستان  ، اتاق  بزرگ و وسیع روستاییان

کتلیلرین ، اوتراغی ، یاتاغی ، /  اتاق نشیمن و هم اتاق خواب روستاییان است ،

بخاریدا  یانار اوتون  یاناغی  ،   /   در بخاری چوب خشک می سوزد .

شب چره سی ، گردکانی ، ایده سی ، /  شب چره و گردکان و سنجد آن شب

کنده باسار گولوب ، دانشماق سسی ،  / همه جای روستا پر از سرو صدای صحبت روستاییان میشود .

شب چله و روز های خوبی در پیش داشته باشید . یاعلی 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 10:11 |
 

پدر میگفت : چله بزرگ با چله کوچک مباحثه میکنند، چله بزرگ میگوید ، من که بیام سوز و سرما شروع می شود همه جا را برف سفید پوش میکند ، مردم هر چی از تابستان ذخیره کرده اند می خورند ، هرچه لباس گرم دارند میپوشند و... اِله میکنم و بِله میکنم . چله کوچک هم که اوایلش اوج شدت سرماست میگوید : خانه ها را از خوردنی خالی میکنم ، وسایل گرمایش را ( یانا جاخ ، اغلب چوب های خشک که از تابستان و پاییز در خانه جمع میکنند . ) به ته میرسانم و .... چله بزرگ در جواب چله کوچک میگوید : زیاد پُز نده ، تو هرچقدر هم خودت را تیکه پاره بکنی هیچ کاری نمیتوانی بکنی ، چرا ؟ ، چونکه (عمرون آزدی ، دالون یازدی )  یعنی عمرت کوتاهه و پشت سرت بهار می آید .

حالا از آن روزگار فقط خاطره ای مانده و شب چله ای تشریفاتی و پر هزینه ...

یادش بخیر چله که میرسید ، مادر دستی به سر و صورت خانه میکشید . طاقچه ها و رف هارا گرد گیری میکرد ، چراغ گرد سوز و سماور ذغالی و .... پاک و پاکیزه میکرد از انباری هندوانه و خربزه و زرد آلو و توت خشک وبادام و گردو و کشمش و سبزه می آورد ( از انگورهایی که از سقف آویزان بودند پدر پایین می آورد . ) خلاصه همه مقدمات یک شب بیاد ماندنی را آماده میکردند خدا رحمت کند هر دویشان را ، ما هم گاهگاهی دزدکی به آن انباری میرفتیم و با کلاه هایمان از انگورهای اویزان از سقف می انداختیم و میخوردیم فقط وقتی کلاه هایمان به میخ های سقف گیر میکرد و میماند آن بالا دستمان رو میشد .

شب چله هم همه فامیل دور هم جمع میشدیم مردها بعد از خوردن هندوانه ( در خانه ) ، به قهوه خانه میرفتند و ما بچه ها و زن و دختر ها می ماندیم و یک عالمه خورنی و تفریح .

شب چله که می شد مثل اکثر شبهای زمستان جمع می شدیم خانه مرحوم حاج احمد ( تاجر بودند و از روسیه خرید وفروش میکردند و برای نگهداری مالالتجاره انبارهایی داشتند و قد دامی انباری بود که گویا قند هارا در آن جمع میکردند . ) آنوقتها اکثر همسایه ها ، فامیل هم بودند . هنوز هم اگر به بافت گرگر دقت بکنیم از آن محله ها آثار زیادی مانده است . حاج امد محله سی ، سیدلر کوچه سی ، چالوشلی محله سی ، عسگر محله سی ، و خیمه گاه محله سی و قره کوینک محله سی و.... کم وبیش پیدا هستند گرچه آدمها خیلی عوض شده اند .

اجاز به دهید بقیه اش را شب چله تعریف بکنم ...یاعلی 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 9:53 |

عید  غدیر  مبارک

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 9:54 |

راستش امروز در اخبار دیدم خبرنگار عراقی با لنگه کفش به بوش حمله کرد و بعد هم مردم عراق  بسوی سربازهای آمریکایی لنگه کفش پرتاب کردند گفتم نکنه لنگه کفش کم بیاد اینهارا هم من آماده داشتم تقدیم میکنم به مردم عراق تا بزنند توی سر اشغالگرا موفق باشید

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت 23:23 |
چه رویا هایی می آیند؟

علوم با کمک فناوری و اطلاعات هر روز چیز های باور نکردنی را برای بشر به ارمغان می آورد مطلب زیر را بخوانید . این مطلب بنظر من خیلی جالب را امروز در اینترنت دیدم

مقاله‌ای که چند روز پیش در «ژورنال آمریکایی نورون» منتشر شده بود و در حال حاضر بازتاب گسترده‌ای در خبرگزاری‌ها و نشریات پیدا کرده است، آن قدر جالب بود که امروز تصمیم گرفتم آنرا برای خوانندگان وبلاگ بنویسم . 

دانشمندان آزمایشگاه علوم عصبی-کامپیوتری ژاپن آ. تی . آر فناوری تحلیل مغزی جدیدی ابداع کرده اند که می تواند تصاویر ذهنی یک فرد را باز سازی کند و روی صفحه کامپیوتر نمایش دهد . این موضوع که در دو ، یا سه روز اخیر اعلام شده است . بر اساس اظهار نظر پژوهشگران این فناوری در آینده خواهد توانست ، رؤیا های یک فرد را هنگامیکه او خوابیده است ، به نمایش بگذارد .

دانشمندان چنین کاری را با تحلیل میزان جریان خون مغز انجام داده اند . وسیله ای که آنها برای اندازه گیری تغییرات جریان خون مورد استفاده قرار داده اند ام . آر . آی عملکردی یا ( اف . ام . آر . آی ) است .

مراحل کار به این شکل بود که :

نخست دانشمندان به افراد مورد مطالعه، به صورت تصادفی ۴۰۰ تصویر سیاه و سفید را نشان دادند. طول نمایش هر تصویر، ۱۲ ثانیه بود. در همان زمان نمایش تصاویر ( اف . ام . آر . آی ) تغییرات جریان خون را اندازه گیری میکند و اطلاعات را به یک کامپیوتر میدهد ، برنامه کامپیوتری با تحلیل این اطلاعات توانست نشان دهد که هر نوع تغییر جریان خونی ، متناسب با کدام تصویر است . در مرجله بعد به همین افراد تصاویر متفاوتی نشان داده شد ، مثلاً روی تکه کاغذ حروف تشکیل دهنده کلمه ( نورون ) به آنها نشان داده شد . جالب است که کامپیوتر با پردازش اطلاعات مربوط به جریان مغز ، توانست تصاویر نشان داده شده را باز سازی کند .

در حال حاضر این سیستم تنها توانایی بازسازی تصاویر سیاه و سفید ساده را دارد، ولی دانشمندان امیدوار هستند که در آینده با ارتقای صحت اندازه‌گیری‌ها، سیستم قادر به بازسازی تصاویر رنگی هم بشود .

نتایج این پژوهش، واقعا تحولی در شناخت ما از عملکرد مغز، به وجود می‌آورند. دکتر «چنگ» -یکی از دانشمندان درگیر در این تحقیق- معتقد است که ظرف ۱۰ سال‌آینده، با تکمیل این فناوری تا حدی می‌توان به افکار یک فرد، پی برد .

از هم‌اکنون کاربردهای زیادی برای این فناوری پیشبینی می‌شود. مثلا در حوزه هنر و طراحی، خواهیم توانست تصاویر ذهنی هنرمندان را ببنیم و از آنها برای خلق آثار هنری مختلف استفاده کنیم ، البته مشروط به اینکه این فناوری واقعا بتواند با سرعت و دقت، تصاویر  ذهنی هنرمندان را بازسازی کند . 

  حتی در دنیای پزشکی هم روانپزشکان با دیدن عینی توهمات بیماران، می‌توانند، قدم‌های مؤثرتری در تشخیص و درمان اختلالات روانپزشکی بردارند  .

رئیس گروه تحقیقاتی ( آ . تی . آر ) ، یوکیاسو کامیتانی- اعتقاد دارد که از این فناوری می‌توان در مورد سایر حواس هم استفاده کرد و چه بسا در آینده بتوانیم احساسات و حالات روحی پیچیده یک فرد را هم بخوانیم .  

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه بیست و دوم آذر 1387 و ساعت 21:59 |
 صبحانه نخورده اولین خبر ناگوار رسید زن همسایه که مدتها مریض بوده در بیمارستان فوت نموده است .

مختصر صبحانهای بزور خوردیم بطرف مدرسه دخترم راه افتادیم بعد برای خرید مایحتاج خانه به هفته بازار هادیشهر که تازه افتتاح شده رفتیم و آنچه نیاز داشتیم خریدیم بعد بدیدن یکی از دوستان رفتم خبر بد دوم را از ایشان شنیدم دیروز دوتا از همشهری ها که معلم بودند (سلیمی و ناصری )با ماشین به داخل رود ارس پرت شده و غرق شده اند و اجساد شان را هنوز پیدا نکرده اند . نزدیکی های ظهر خبر رسید که غواصانی از تبریز آمده و اجساد را پیدا کرده اند .

به مجلس سوگواری زن همسایه برای عرض تسلیت به مسجد حاجی یعقوب رفتم . بعد نهار خورده و کمی استراحت و سرکار . حالا هم که ساعت ده شب است . در خانه و ....

 
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 21:58 |
امروز برای پرداخت اقساط وام خانه به بانگ ... مراجعه کردم خلوت بود  ، اجازه بدهید ماجرای این وام خانه را برایتان تعریف بکنم . راستش در این باره ما صدو هشتاد و اندی نفر چندین نامه به افراد و ادارات مختلف نوشته ایم ولی هیچکدام گره از کار بسته ما نگشوده اند . ماجرا از این قرار است که بین سال 77 تا 79 ما کارمندان دولت هادیشهر مبلغ حدود سه میلیون تومان وام احداث خانه توسط تعاونی گرفتیم که اولین قسط وام را در اسفند 79 پرداخت کردیم چند قسط داده بودیم  از طرف بانگ نامه آمد که گویا در محاسبه مبلغ اقساط اشتباه شده و ،  آنرا افزایش دادند . مدتی بعد شاید حدود یک یا یک و نیم سال بعد با یک بهانه دیگر دوباره مبلغ اقساط وام را افزایش دادند . بعد از مدتی آهنگ دیگری را کوک کردند و آن اینکه گویا یک میلیون و خرده ای از این وام که آخر ین مرحله داده اند سوبسیدش را باید دولت میداد که زیرش زده و نمیدهد بانگ از خود ما میخواهد .. خلاصه این کار ادامه دارد و ما در این مورد به همه جا نامه و تومار داده ایم ولی تاکنون هیچ گشایشی در کار ما نشده است . سند خانه ها هم در گرو بانگ است .جالب اینجاست وقتی برای تصفیه حساب به بانگ مراجعه میکنیم بیشتر از کل مبلغ از ما میخواهد . صد رحمت به نزول خوار ها ، لااقل وقتی اصل مبلغ را برمیگردانی دیگر پولی از شما نمی خواهند . یعنی چندین سالی را که ما قسط پرداخت کرده ایم هیچ تاثیری نداشته ، وقتی هم اعتراض میکنیم میگویند تو برو چند سال باقی مانده را هم اقساطت را بده وقتی تمام شد مراجعه بکن ، راستش ما میترسیم چند سال دیگه هم یک برنامه تازه ای جور بکنند . شما فکر میکنید نزول خوارها آدم های بدتری بودند پس .....

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 22:43 |

ساعت نه و ربع از خانه بیرون آمدم سر خیابان ،  مقابل ساندویج فروشی که جدیداً شروع بکار کرده  گوسفندی را قربانی کرده و تقسیم میکردند . از میدان قیام بطرف خیابان نبوت ، محله قشلاق و از آنجا به حاجی باغی  و از مقابل دبیرستان زینبیه بطرف میدان  مرکزی  شمال هادیشهر ( میدان امام حسن ) رفتم در مسجد جامعه امام جمعه محترم در حال سخنرانی بود از خیابان گلزار شهدا به ماشین آرخی که هیچ خبری نبود و از آنجا به محله شهاب رفتم در این محله هم گوسفند ویا گوساله ای ذبح کرده بودند در خیابان پاسداران چند جایی در حال تقسیم گوشت قربانی بودند از آنجا به خیابان بیست و دو بهمن رفتم ( خیابان قره داغی های ساکن هادیشهر ) هیج خبری نبود جلو نان روغنی های هردو قسمت شهر شلوغ بود بطرف خیابان راه آهن رفتم در جلو پاسگاه نیروی انتظامی جمعیت زیادی درحال تقسیم گوشت قربانی بودند از میدان امام حسین به میدان قیام باز گشتم هنوز شلوغ بود و از قسمت های مختلف شهر برای خرید گوشت روز قربان به این محل مراجعه میکردند . قدیم ها از گوشت قربانی پول نمیگرفتند ولی شاید بعلت گرانی الان میفروشند . در محل ما ، رسم زیبایی بود که هنوز هم گاهگاهی توسط بعضی ها انجام میگیرد و آنهم اینکه دخترانی که نامزد هستند از طرف خانواده داماد گوسفند قربانی هدیه میگیرند .به این ترتیب که گوسفندی را آرایش میکنند ( آیینه ای بین دوشاخ و دستمال های رنگی به گردن و شاخهایش میبندند ) و در عصر روز عرفه همراه با کادوهای دیگری با تشریفات خاصی به خانه عروس میبرند و خانواده عروس هم هدایایی به آورنده گوسفند و همچنین به آقای داماد میدهند . در بین مردم ما رسم است که در این روز همه باید از گوشت قربانی بخورند . اعتقاد بر این است که از گوشت قربانی فقط باید روز قربان استفاده بشود ، میگویند اگر گوشت قربانی در خانه بماند شگون ندارد  .  میگویند : (قربان َتی اِوده قال سا مه لییر )

 تصویر از میدان قیام تهیه شده است ساعت ده روز عید قربان
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت 11:9 |
دندان درد شب قبل یکی از بچه ها مارا بر آن داشت که صبح اول وقت دفترچه بیمه را برداریم و بعد از خوردن صبحانه دنبال دندان پزشک برویم . اول به درمانگاهای شبکه بهداشت و درمان سری زدیم که در هیچکدام خبری از دندان پزشک نبود و ... یادش بخیر بهداشت کار دهان و دندان نبود ( داخل پارانتز عرض کنم که بهداشت کاران دهان و دندان نعمتی بودند برای روستاییان و شهر نشینان فقیر که نمیدانم چرا دولت این رشته تحصیلی را از دانشگاه ها حذف کردند ، و من حتم دارم که این کار با نفوذ و اعتراضات دندانپزشکان صورت گرفته و دولت محترم اگر تجدید نظری بفرمایند خیلی به نفع قشر مستضعف جامعه است .) بهر حال ناچار مطب دندان پزشک آشنایی را بلد بودیم . خودم داخل نرفتم دخترم با مادرش رفتند ، گفتم اگر من بروم شاید فکر بکند بخاطر پولش باشد . خودم در بیرون مطب منتظر شدم ، بعد از نیم ساعتی آمدند ، بعد از معاینه بر آورد کرده بودند که حدود یک میلیون تومان اگر بخواهند تمام کارهای ( دو یا سه  دندان پر کردنی و یک دندان کشیدنی و یک دندان که نیاز به ارتودنسی داشت ) انجام دهند ، هزینه دارد . و قرار شده بود که خودم با ایشان صحبت بکنم تا اگر تخفیف یا.. بدهند .

لابد باور نمیکنید ، یک میلیون تومان برای پر کردن چند دندان  .

حالا سئوال اینجاست چند نفر قادر هستند این مبلغ را برای دندان خرج بکنند ؟ آیا با حقوق سیصد هزار تومانی و هزاران خرج و مخارج دیگر ، میشود این گونه هزینه هارا تامین کرد ؟ بعداً یکی تعریف کرد که بیمارستان هادیشهر دندان پزشک هست ولی کارهای کشیدن دندان و جرم گیری و ..خلاصه کارهای ساده را انجام میدهد ، بقیه کارها را در مطبش که در جلفا است انجام میدهد ، و لابد با یک مبلغ کلان .

ای کاش نظام سلامت کشور با شروع مجدد کار بهداشت کارهای دهان و دندان خدمتی به مردم فقیر بنمایند ، چون آنها به روستاها هم سر میزدند و با کمترین هزینه وحتی رایگان خیلی از کارهای دندان پزشکی را انجام میدادند و مردم بسیاری از این امکانات استفاده میکردند . فعلاً دندان درد بچه هم خوب شده و ما قرار است به بیمارستان سری بزنیم ، شاید این کار برای ما کمی ارزان تر تمام بشود

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه هجدهم آذر 1387 و ساعت 9:27 |
سلام دوستان

* چند روز است که این دفتر خاطرات را بحال خودش رها کرده ام راستش را بخواهید یک کار اینترنتی بود که دوستان اول خیلی برای راه اندازیش علاقه نشان میدادند و بخاطرش چند جلسه ای هم نشست برخاست کردند ولی رفته رفته علاقه ها فروکش کرد وهمه کار افتاد گردن من بیچاره ، من هم دوست ندارم کار را نیمه کاره رها کنم و یکجورهایی ادامه میدهم  ...

* بحرحال سفر ریاست جمهوری محترم به آذربایجان عزیز و سفر نماینده ویژه اش ( وزیر کشور ) به شهرستان هم شور و حالی در منطقه ایجاد کرده بود که انشاءالله برکات خیر خواهد شد ..

و این اول هفته ثبت نام کنکور سراسری که ما چندین سال است با این مسئله درگیر هستیم ولی امسال چیز جالبی که ثبت نام کنکور دارد مبلغ سه درصد ( 3% ) مالیاتی است که از ثبت نام کنندگان  میگیرند . والله تا انجا که ما میدانیم مالیات  ،  بر ارزش افزوده جنس یا کالا و یا فعالیتی که از طرف افراد صورت می پذیرد ،  میگیرند . حالا یک دانش آموزی که برای کنکور ثبت نام  میکند چه در آمدی حاصلش میشود خدا میداند ...

* از این پس در همین وبلاگ خاطرات روزانه را مینویسم   

* در مورد مالیات برای ثبت نام کنکور من فکر میکنم یک عده ای میخواهند کارهای انجام شده توسط دولت محترم را به بیراهه بکشانند و اینهم یک راه است چون حساب بکنید چند میلیون نفر ( در خانواده ها ) با این مسئله در گیرند . بنظر من اگر هم مالیاتی برای این کار باید پرداخت شود  سازمان سنجش و یا اداره پست که درآمدی از این راه کسب میکنند باید بپردازند ...

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 13:30 |

زندگی ، گل به "توان " ابدیت ، زندگی ، "ضرب" زمین

در ضربان دلها ،

زندگی " هندسه " ساده و یکسان نفس هاست ،

هرکجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است .

چه اهمیت دارد .  گاه اگر می رویند ، قارچهای غربت ؟

سهراب سپهری

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 6:43 |
خرافات یا باور زلال و صادقانه...

گاهی در زندگی روزمره اتفاقاتی روی میدهد که با هیچ منطقی جور در نمی آید و هرکس با برداشت هایی که از زندگی دارد آنرا تفسیر و توجیه میکند . امسال دو مورد از این مسایل برای  ما اتفاق افتاده ، البته در همینجا بگویم که من خود به جنبه خرافی این  مسایل چندان اعتقاد محکمی ندارم و آنرا نوعی عوام فریبی میدانم ولی جریانی را که تعریف میکنم عیناً اتفاق افتاده :

بمناسبت در گذشت پدر خانمم برنامه ریزی کردیم که اولین پنجشنبه را در منزل ما با برپایی مراسمی بسوگ بنشینیم مقدمات امر را از یکی دوروز قبل آماده کردیم و قرار شد دسته ای از خانمها را هم که قرآن را هرهفته در منزل یکی دوره میکنند به این مراسم دعوت بکنبم که این کار نیز برنامه ریزی شد .

روز پنجشنبه از ساعت دو مراسم شروع شد البته مراسم زنانه بود و ما مردها هم جای دیگری عزاداری میکردیم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

تا این جای مسئله هیچ چیز غیر عادی وجود نداشت و مراسم روال عادی خودش را طی میکرد ، تا اینکه یک خانمی وارد مجلس میشود . بعد از صرف چای و خرما به آن خانمهایی که قرآن میخواندند میگوید که من از جای دوری آمده ام و اینجا را هم با پرس و جوی زیاد پیدا کرده ام و دلیلش هم این بود که میگفت شب در عالم خواب دیده یک نفر به این خانم گفته که فردا بعد از ظهر در منزل فلانی ( یعنی من  ) مراسم  سیره ( همان خانمهایی که قرآن را دوره میکنند را سیره میگویند . ) برگزار میشود حتماً در آن شرکت کن و هر حاجتی داشتی از خدا بخواه و من اینجوری دعوت شده ام ، حالا از شما خواهران عزیزم تقاضا میکنم برای شادی روح این مرحوم که مراسم بخاطرش برگزار شده  و قبولی حاجات من و همه ، یک صلوات و حمد و سوره ای قراعت بفرمایید . که این امر صورت میگیرد و بعد از آن ، خانم مجلس را با احترام تمام ترک میکند . خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

نمیدانم این جریان را چگونه تعبیر و تفسیر بکنم ، اعتقاد قلبی و باور زلال وصادقانه ...!!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

البته چرا بفکر تعریف این ماجرا افتادم دلیلش این بود که حادثه ای از این دست دیروز در محل کارم اتفاق افتاد که آن خانم هیچ توضیحی نداد ولی با شیرینی که پخش میکرد مشخص بود که یک نتیجه قطعی گرفته بود . برایتان تعریف میکنم .

 بزودی

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 21:32 |

دوم دبستان که بودم ناظمی داشتیم که مقداری از نظر روانی مشکل داشت . یک روز اول صبح که هنوز به کلاس درس نرفته بودیم و در حیاط مدرسه با بچه ها راه میرفتیم و صحبت میکردیم تا زنگ بزنند و ما سر کلاس ها برویم ، ناظم هم در بین دانش آموزها به این طرف و آن طرف میرفت و ما بخاطر حضور ایشان تقریباً ساکتر از روزهای قبل بودیم . نمیدانم چطوری شد که یک مرتبه با ایشان روبرو شدم ، نزدکتر آمد ، نگاهی به من انداخت و یک مرتبه سیلی محکمی توی گوشم نواخت . این اولین سیلی غیر عادلانه بود که من نوش جان کرده ام و هنوز هم که هنوز است بعد چهل سال و اندی سال ، هنوز فکر میکنم جای آن سیلی در صورتم مانده است با اینکه بعد از آن چه در مدرسه و چه درمحیط کار و اداره از آن سیلی ها زیاد نوش جان کرده ام و دم برنیاورده ام ولی آن سیلی در آن شرایط سنی و در آن محیط و شرایطی که من داشتم برایم یادگاری دردناکی است که هنوز دردش را حس میکنم و صدایش گوشم را آزار میدهد .

 .

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه چهارم آذر 1387 و ساعت 8:39 |
- -