تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است
روز جهانی کمک به نیازمندان

این روزها گویا روز چهانی مبارزه با فقر میباشد و به تبع آن این ایام در بسیاری از سایتها در توصیف و شناساندن این روز به جهانیان تلاش میشود . صندوق پست الکترونیکی خود را که نگاه میکنی نامه های زیادی را میبینی که افرادی برای کمک به فقرا  ، خودشان را واسطه قرار داده اند و گویا کمک ها را جمع و به مردم نیازمند در نقاط مختلف دنیا می رسانند و شاید هم  برای خودشان کیسه دوخته اند . در کشور ما دولت با تمام توان خود به نیازمندان کمک میکند ولی بعضی از این  افراد به ظاهر نیازمند ، به کمک های دولت راضی نمیشوند و خود راساً اقدام میکنند و با کمال پر رویی به درب خانه ها و یا اماکن عمومی و یا جاهایی که مردم زیاد مراجعه میکنند مانند بیمارستانها در زمانهای ملاقات  رفته و به تکدی گری میپردازند .

امروز شاهد یک نمونه از این افراد بودم درب خانه را زده و پول طلب نموده بود و وقتی با جواب نه مواجه شده با جمله ( اگر به من کمک نکنید به مصیبتی گرفتار خواهید شد .) موجب ترس و واهمه اهل خانه گردیده و پولی گرفته ، رفته بود . شب وقتی از سر کار بر میگشتم به رسم عادت هر روز به داروخانه دوستم رفتم دیدم مردی نشسته و پول میشمارد . و دوستم میگفت حدود شصت هزار تومان ( اسکناس صدو دویست تومنی ) به آنها داده و ...خلاصه به نظر میرسید این فقیر و مسکین  بینوا امروز در سایه ساده لوحی مردم ، شاید هفتاد یا هشتاد هزار تومانی کاسب شده بود و فردا در محله ای دیگر و پس فردا و پس آن فردا های دیگر در محله و شهری دیگر رویهمرفته روزی شصت ، هفتاد هزار تومانی به جیب خواهد زد  و فقیر واقعی از شرم و حیایی که دارد با سیلی صورت خود سرخ میکند .

کاش این فرهنگ غلط که میگوید (اگر گدایی درب خانه ات را زد دست خالی بر نگردان ) از زندگی روزانه ما حذف می شد و تمام کمک به نیازمندان از راه صحیح انجام می شد .  

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 و ساعت 21:41 |
خانه میخریم !!!!

مادر که به همراه خواهرم آمدند به سقز ، من جایی را در یک محل مناسب اجاره کرده بودم و تقریباً راحت بودیم . مدتی که گذشت مادر که مستاجری ندیده بود همیشه در یک خانه بزرگ زندگی کرده بود بنای این را گذاشت که اینها رعایت نمیکنند ، پاک و نا پاک نمیدانند ... و از این حرفها و بهانه ها، فکر نکنید که همسایه ها واقعاً رعایت نمیکردند ، نه مادر من کمی تا قسمتی وسواسی بود . اینقدر از این حرفها زد و زد و آن فامیل ما هم آتشش را باد زد تا اینکه قرار شد ما قسمتی از خانه ای را که در هادیشهر داشتیم ( البته مال مادرم بود . ) بفروشیم و پولش را بگذاریم بانک مسکن و وام بگیریم و یک مسکن مناسبی تهیه کنیم تا مادر و خواهر راحت باشند . بهر حال ما از مادر وکالت گرفتیم و قسمتی از خانه گرگر را فروختیم . تا پای ما به سقز رسید فامیل ما که تا آنروز در یک جای نا مناسبی مستاجر بود در گوش مادرم خواندند که این پول را شراکتی بگذاریم بانک و وام را به شراکت برداریم و حیاط را شریکی بخریم . و در یکجا باشیم هزاران حسن هم از باهم بودن و اتحاد داشتن از این حرفها برای مادرم با آب و تاب تعریف کردند ، تا  اینکه مادر خدا بیامرز هم با یک وکالت نامه مارا راهی شهرمان کرد تا قسمتی از زمین خانه را بفروشیم . و ما هم که جز راحتی مادر و خواهر به چیز دیگری فکر نمیکردیم ، ناچاراً قبول کردیم و این کار را انجام دادیم و بعد از شش ماه  در یک محله تازه ساخت شهر سقز خانه ای به مبلغ صدوبیست هزار تومان شراکتی خریدیم . و قرار شد تا زمانی که قرض ایشان نسبت بما تمام نشده تمام اقساط را ایشان بپردازند و و بعد از تمام شدن آن هرکس قسط بانک را خودش بپردازد . چند ماهی بخیر و خوشی گذشت . ولی درست یادم نیست چه مدت با هم بودیم ، ولی بعد مدت کمی ناسازگاری ها شروع شد ، هر روز به انواع طرق به آزار و اذیت پرداختند ...وما ناچار شدیم جایی در همان محل اجاره کرده و مستاجری را به خانه دار شدن ترجیح به دهیم خلاصه مدت دو سال واندی مستاجر بودیم ........این را بگویم که خرید و فروش آن خانه در آن شرایط با ضرری که در زمان فروش کردیم چنسالی مارا از پس انداز و .....محروم کرد که بعد ها از نظر مالی کلی ضرر کردم .

سال 57 شروع شد و روز به روز تظاهرات و درگیری ها زیاد شد و مادر و خواهر بیشتر از قبل ناراحت و غمگین ..و از اواخر سال 57 برای انتقالی تلاش را شروع کردم و خانه ای را که 120 هزارتومان خریده بودیم به 80 هزار تومان فروختیم و بعد از تصویه حساب با بانگ و ...با سیزده هزار تومان نا قابل راهی ولایت شدیم . آن فامیل دلسوز و مهربان ما با پولی که از این طریق صاحب شده بود در تبریز از طریق تعاونی مسکن اداره خود در تبریز صاحب آپارتمانی شد و ما هم به اصرار مادر یک جفت فرش خریدیم و ....

البته این قسمت را تلگرافی نوشتم که یاد آوری این خاطرات هم برایم عذاب آور است و از طرف فامیل به اندازه ای نا مردی و ناجوانمردی قسمتم شده است  که بقول شاعر اگر گویم زبان سوزد و گر خاموش بنشینم مرا تا مغز استخوان سوزد .

در اینجا در پایان خاطرات مختصر من از شهر زیبای سقز لازم میدانم از دوستان عزیز خودم که در مدت چهار سال نهایت لطف و محبت را نسبت بمن داشتند تشکر وقدردانی نمایم بخصوص از دوستان عزیزم علی شافعی ُ رسول شیخی ُ خلیل سپهری و .... که واقعاْ نسبت به ما بزرگواری زیاد کردند و من از همه ممنون هستم و برایشان روزگاری خوش آرزو مینمایم .

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت 23:34 |
این مطلب هم بیادگار از من داشته باشید :
مسجد دو مناره در خیابان امام خمینی، در بافت قدیمی سقز واقع است. تاریخ دقیق ساخت مسجد مشخص نیست، ولی از آنجا كه اهالی محل؛ ساخت آن را به شیخ حسن مولانا آباد نسبت می دهند، احتمال دارد در اواخر دوره افشاریه و اوایل زندیه ساخته شده باشد. مسجد دارای شبستانی با چهار ستون قطور چوبی به نشانه چهار خلیفه اهل سنت است. در ضلع جنوب غربی، ایوان ستون دار (مصلای تابستانی) ‌ساخته شده كه فرم مخصوص مساجد منطقه كردستان را تداعی می كند. بالای مسجد دو مناره رفیع و بلند قرار دارد و به همین دلیل به مسجد دو مناره شهرت دارد. مصالح به كار رفته در بنای این مسجد شامل خشت و خام، ‌ملات گل، سنگ های لاشه و ‌چوب است.
احتمالا حوض خانه مسجد كه گنبدی بر فراز آن قرار دارد و محل وضوی نمازگزاران است قدیمی تر از مسجد كنونی و متعلق به دوران صفویه می باشد. در دیوارهای مسجد از كاشی های صابونكی با طرح سرو (درخت زندگی)، كار استاد علی اصفهانی برای تزئین استفاده شده است. به نظر می رسد كه این استاد اصفهانی چند سالی در سقز سكونت داشته است.


منابع:
اداره میراث فرهنگی استان کردستان
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 و ساعت 21:21 |

دراویش در سقز

در سقز خانگاهی بود تقریباًنزدیکی های مسجد جامع آن زمان ،  خیابان مانندی بود بالاتر از مرکز مخابرات (میدان هلؤ و) که شاید نام محله ( کانی گرمک ) یا چیزی در این حد بود ، که خانگاه تقریباً در سرازیری این راه بزرگ قرار داشت . بزرگ این خانگاه مردی بود بسیار محترم و مودب که کاک میرزا صابر صدایش میکردند . انسانی بود مرتب که همیشه بوی عطر خوشش انسان را محسور میکرد . یک روز فهمیدیم که خودشان را برای پذیرایی از دراویش دیگر نقاط کردستان آماده میکنند  واز آن پس تا چند روزی  مردم در انتظار آمدن  دراویش بودند .

یک روز خبر دادند که دراویش از طرف پل وارد سقز میشوند . ماهم برای تماشا رفتیم .

حدود ده ، بیست نفر ، با موهای بلند سر و صورت ، در حالی که دایره ای نیز بدست داشتند ، به ردیف با فاصله های منظم از روی پل ورودی بطرف سقز می آمدند . وقتی وارد فلکه اصلی ( فلکه ای که بانک ملی مرکزی سقز در آن قرار داشت . اسمش را فراموش کرده ام .) در حالی که دایره میزدند و بزبان کردی چیزهایی میخواندند و حرکات موزونی از خودشان نشان میدادند  با صفی مرتب بطرف خانگاه حرکت میکردند . قرار بود شب در خانگاه برنامه اجرا بکنند . گویا بمناسبت در گذشت یکی از دراویش این مراسم برپا می شد . به نظرم بعد از ظهر همان روز نیز آواز خوانان ودایره زنان بطرف قبرستان برای اجرای مراسم رفتند .(متاسفانه نام محلها را فراموش کرده ام . قبرستان تقریباً طرفهای خانه ملا جلال بود . )

فردای آنروز کسانی که آن مراسم را دیده بودند چیز های عجیب و باور نکردنی از آن مراسم تعریف میکردند . گویا بعضی شیشه یا تیغ ریش تراشی را میخوردند و بعضی دیگر شمشیر هارا به نقاط مختلف بدنش فرو میکردند. یکی سیم لخت برق را بدست میگرفت و با دست دیگر لامپ روشن میکرد و عده ای دیگر سیخ های کباب را از گونه ها و زبان خود رد میکردند و کارهای دیگر که باور کردن بعضی از آن حرکات برای من مشکل بود ، ولی آنها که تعریف میکرند ، انسانهایی نبودند که دروغ بگویند .

البته من بعدها فیلم این حرکات را دیدم و خدارا شکر کردم که آن شب برای دیدن  مراسم نرفته بودم چون فیلم واقعاً وحشتناک بود وبنظر من کار بی معنی و عبث .

گوشه ای از مراسم که در فیلم بود :

دراویش د رخانگاه دایره وار نشسته بودند آنقدر دایره زدند و حرکات عجیب و غریب از خودشان در آوردند و با صدای بلند آواز خواندند که به حالت خلصه فرو رفتند و در این حالت به نظر من بی خبری آن حرکات محیر العقول را انجام دادند .

بهر حال این هم یکی از خاطرات من از سقز بود حالا نمیدانم کاک میرزا صابر در چه حال است، امیدوارم زنده و شاد و سرحال باشند .

فید خوان

مطالب جالب انتخابی

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت 23:51 |

در قسمت نظرات یک دوستی با اسم مستعار یه (پسر سقز) گفته بودند که پارکی بنام پارک جنگلی را نمیشناسند و نشنیده اند .

 یه پسر سقزی

دوشنبه 15 مهر1387 ساعت: 21:43

میشه لطف کنید بگید این پارک جنگلی کجاست چون من هیچ وقت نه دیدم نه شنیدم شهرم پارک جنگلی داشته باشه

من از وضعیت فعلی شهر سقز خبر ندارم و این خاطراتی که مینویسم مال سالهای بین 58 – 54 میباشد . در آن سالها سقز نسبت به حالا خیلی کوچک و کم جمعیت بود .

خروجی شهر بطرف سنندج قبل از اینکه به پل برسی اداره ماکرویو بود ، بعد از آن یک سه راهی بود یک طرفش به سنندج میرفت و طرف دیگرش به سمت بوکان میرفت که بین راه بوکان و سقز هم بالای یک تپه ای در سمت راست جاده قبر خواننده مشهور کرد  حسن زیرک قرار داشت ( سقزی بود و یا خانمش اهل سقز بود .) .که حتماً شما جوان  سقزی هم میدانید . در طرف مقابل بطرف سنندج یک پل تاریخی قرار دارد ( گویا در زمان جنگ جهانی دوم ساخته شده و از این پل در آن زمان پیر مردها خاطرات زیادی تعریف میکردند . )که بر روی رودخانه زده اند ، وقتی از این پل رد میشوی چند متر جلوتر در سمت چب جاده در آن روزها چند مغازه و یک گاراژ مانندی بود که اگر به خاطرم ماننده باشد مال حاجی صفری بود . در مقابل این مغازه ها یک تپه بزرگی بود که در آن روزها شهرداری جاده اتوموبیل روی به بالای تپه زده بود و دامنه های تپه را درختکاری کرده بود و روی تپه هم مسطح بود و درختکاری شده بود . خلاصه گوشه دنجی بود برای تمدد اعصاب و با دوستان دور هم بودن . یک بار در زمان جنگ سال 1365 که من به جبهه میرفتم از آنجا گذشتم ولی خیلی عوض شده بود و سقز کلاً برای من یک شهر دیگری شده بود و راستش را بخواهید نمیدانم از آن تپه آثاری مانده یانه . بین عکس های قدیمی گشتم متاسفانه عکسی از آن محل نداشتم . لطفاً اگر کسانی از شهر سقزاین خاطرات را میخوانند از وضعیت فعلی و قدیمی آن محل برای آگاهی من و دوستان جوان سقزی که این خاطرات را میخوانند برایمان بنویسند شاید این یک اسم رسمی نبود ولی بین مردم اینگونه رایج بود . ولی در دامنه همان پارک جنگلی بازاری درست شده بود برای فروش اسلحه و مهمات و ... و این حتما در یاد جوانهای آن دوره مانده است . بپرسید حتماً برایتان میگویند .

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 و ساعت 23:53 |
خرابی اینترنت هم مدتی است کاملاً مارا که معتادش شده ایم کلافه کرده حالا حرکت لاک پشتی اش را با هزینه زیاد تحمل میکنیم ولی در طول مدت یک ماه دو سه بار به مدت دو سه روز قطع شده نمیدانم علت چیست . مسئولین مخابرات باید بدانند که امروزه بدون اینترنت تقریباً خیلی از کارها فلج میشود حالا ما یک جوری با اعتیادمان کنار می آییم ، فکر آنهایی باشند که با اینترنت کسب درآمد میکنند ، خیلی از کارهای مهم را برنامه ریزی میکنند و.....

روزهای بحرانی

آنروز ها دوتا روحانی بودند که با انقلاب همراه بودند یکی ماموستا جلال و دیگری ماموستا محمدی (کرد ها به روحانی هایشان ماموستا میگویند .) ، که با ملا جلال همسایه بودیم و ملا محمدی راهم می شناختم محضر دار سقز بود و شنیدم مثل اینکه بعد ها در سقز امام جمعه شد و دیگر اطلاع زیادی ندارم  دقیق یادم نیست کی بود ، ولی یک روز جو شهر بیشتر از همیشه نا آرام بود بنظر میرسید اتفاقی در حال شکل گرفتن بود . ما شب را در خانه هایمان بودیم ولی صدای تیر اندازی بیشتر از همیشه از گوشه و کنار شهر بگوش میرسید صبح شنیدیم که به پادگان مهاباد حمله کرده اند و تمام اسلحه و مهمات را به یغما برده اند .بعد از آن شب طولانی  صبح که از خانه ها بیرون آمدیم جو شهر کاملاً عوض شده بود .  روی چرخ دستی هایی  که تا دیروز میوه و تخمه در آنها میفروختند ، امروز در توبره های تقریباً بزرگی انواع گلوله اسلحه های سبک برای فروش گذاشته بودند  و چرخ دستی های دیگری اسلحه های مختلف را روی چرخها چیده و میفروختند وضعیت شهر دگرگون شده بود . اینجا تگزاس بود چند روز که گذشت  در کنار پارک جنگلی بازار فروش اسلحه شکل گرفت ، عجب اوضاعی بود .  نمیدانم برداشت من صحیح است یا نه ، ولی من اینگونه درک کردم که کرد ها به اسلحه علاقه خاصی داشتند حتی شنیدم افرادی وسایل خانه خود را میفروختند تا اسلحه بخرند . در کنار پارک جنگلی هر روز بازار اسلحه پر رونق می شد . و ما که برای تفنن یک روز به آنجا رفته بودیم چیز های جالبی دیدیم . یک گوشه ای تمرین تیر اندازی میکردند . گوشه ای دیگر اسلحه هایی را که می فروختند امتحان میکردند . شهر کاملاً بی صاحب بود و بنظر می رسید دست گروه هایی باشد .  

مادر و خواهرم از این وضعیت نگران بودند ، درست است ما کوچکترین آزار و اذیتی ندیدیم ولی به هر حال آشفتگی و نابسامانی  شهر نگران کننده بود و بنظر میرسید حوادثی در انتظار شهر و مردمش هست ، که بعداً اینطور نیز شد .

چهار سال تعهد خدمت من در کردستان تمام شده بود و من بفکر انتقالی افتادم .....

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه سیزدهم مهر 1387 و ساعت 21:30 |

رمضان‌در هادیشهر ( گرگر )

چهره‌ تمام‌ شهرها و روستاهاي‌ اين‌ شهرستان‌ نيز مثل‌ ساير مناطق‌ از نيمه‌ ماه‌ شعبان‌ دگرگون‌ مي‌شود همه‌ مردم‌ در جنب‌ و جوش‌ و آماده‌ ساختن‌ خويش‌ براي‌ استقبال‌ از ماه‌ مبارك‌ رمضان‌، ماه‌ عبادت‌، ماه ‌پرهيز از گناه‌ ماه‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ پروردگاریکتا هستند.

رويت‌ هلال‌ ماه‌

در زمانهاي‌ گذشته‌ مردم‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ را با رويت‌ هلال‌ آغاز مي‌كردند براي‌ رويت‌ ماه‌ مردم‌غروب‌ روز آخر ماه‌ شعبان‌ به‌ پشت‌ بامها مي‌رفتند و با نگاه‌ دقيق‌ در آسمان‌ به‌ جستجوي‌ ماه‌ مي‌پرداختند در صورت‌ مشاهده‌ ماه‌ اعمال‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ را به‌ جا مي‌آورند. همگاني‌ شدن‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ دراين‌ بخش‌ مثل‌ ساير نقاط ايران‌ در صورتي‌ بود كه‌ مجتهد به‌ آن‌ حكم‌ مي‌كرد و اعلام‌ مي‌نمود مثلا از فردا ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ شروع‌ خواهد شد.

البته‌ در صورتي‌ كه‌ شب‌ از نيمه‌ مي‌گذشت‌ و ديدن‌ ماه‌ ثابت‌ و معلوم‌ نمي‌شد مردم‌ سحري‌مي‌خوردند و روزه‌ مي‌گرفتند تا اينكه‌ اگر ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ آغاز شده‌ باشد. از تكاليف‌ ديني‌ غافل‌ نمانند و اگر تا قبل‌ از ظهر اطلاع‌ مي‌يافتند كه‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ آغاز نشده‌ است‌ روزه‌ خود را مي‌شكستند درغير اين‌ صورت‌ روزه‌دار مي‌بودند.

اعزام‌ مبلغان‌ مذهبي‌

از جمله‌ مقدمات‌ ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ اعزام‌ مبلغان‌ و مروجان‌ مذهبي‌ از طرف‌ مراجع‌ تقليد بود و آنهارا به‌ شهرها و آباديها مي‌فرستادند تا اصول‌ و عقايد و احكام‌ شرعي‌ را براي‌ مردم‌ مسلمان‌ و روزدار درماه‌ مبارك‌ رمضان‌ بازگو كنند تا از آن‌ مسائل‌ آگاهي‌ كافي‌ يابند.

روشهاي‌ بيدار نمودن‌ مردم‌ در سحر

1ـ در زمانهاي‌ قديم‌ در ماه‌ مبارك‌ رمضان‌ يك‌ نفر از اهالي‌ محل‌ در قهوه‌خانه‌ محل‌ بيدار مي‌ماند بعداز نصف‌ شب‌ در هنگام‌ سحر در خانه‌ها را مي‌زد تا اينكه‌ صدایي‌ از خانه‌ شنيده‌ و مطمئن‌می  شد اهل‌ خانه ‌بيدار شده‌اند .‌ محل‌ را ترك‌ مي‌كرد.

2ـ بانگ‌ خروس‌ : از ‌ قديم‌الايام‌ مردم‌ براي‌ بيدار شدن‌ در سحر از آن‌ استفاده‌ مي‌كردند ، صداي‌ بانگ‌ خروس‌ بود مردم‌ محل‌ خروس‌ را خوش‌ يمن‌ می دانستند . بالاخص‌ خروس‌ سفيد چل‌ تاج‌ كه‌نشانه‌ خير و بركت‌ بود‌ و آن‌ را سيد خروسها می دانستند.

3ـ چراغ‌ روشن‌ : از اينكه‌ در زمانهاي‌ قديم‌ برق‌ وجود نداشت‌ يكي‌ دو ساعت‌ مانده‌ به‌ سحر چراغي‌را روشن‌ مي‌كردند در بام‌ مسجد مي‌گذاشتند تا مردم‌ از اين‌ نور چراغ‌ به‌ نزديك‌ شدن‌ سحر پي‌ ببرند وبيدار شوند

4ـ صداي‌ مناجات‌ : بسياري‌ از مردم‌ با صداي‌ مناجاتهاي‌ كه‌ از يكي‌ دو ساعت‌ مانده‌ به‌ سحر ازمساجد و پشت‌بام‌ خانه‌ها مي‌شنيدند از خواب‌ بيدار مي‌شدند و به‌ فرايض‌ ديني‌ و آماده‌ كردن‌ سحري‌مي‌پردازند.

5ـ زنگ‌ ساعت‌ شماطه‌دار : در اين‌ محل‌ مثل‌ ساير نقاط ايران‌ از ساعت‌ شماطه‌دار براي‌ بيدار شدن‌در سحر استفاده‌ مي‌كنند .

یکی از مراسم مهم رمضان عید فطر است . عید فطر نیز مانند اول ماه رمضان توسط مجتهد به اطلاع مردم میرسید به این ترتیب که معمولاً مردم یک آبادی همه از یک مجتهد تقلید میکردند و آن مجتهد در هر آبادی یک فرد معتمد داشت و توسط آن معتمد حلول ماه مبارک رمضان یا شوال به اطلاع مردم میرسید در گرگر آن روزگار آقا میرحسین عمرانی با مجتهد ارتباط داشت و مردم با فرمایش این روحانی عالم به فرایض دینی خود عمل میکردند .

عید فطر

عید فطر با نماز فطر در مساجد و خانمها گاهی این مراسم را در خانه ها نیز بجا می آوردند (در قدیم ) بعد از نماز به دور سفره صبحانه جمع می شدند و زکات فطریه را که همه اهل خانه آن را لمس میکردند کنار میگذارند . بعد از صبحانه به دیدار کسانی که در طول سال عزیزی را از دست داده باشند میروند . بعد به دیدار بزرگترها برای عرض تبریک می روند .

بعد از نهار کمی استراحت نموده همه به زیارت اهل قبور میروند و در قدیم در خانه ها حلوا درست میکردند و در لای نان لواش میگذاشتند و به قبرستان میبردند و در آنجا بین مردم فقیر پخش میکردند . این رسم هنوز جای خود را در بین مردم از دست نداده ولی نوع آن فرق کرده است . آن زمانها مردم فقیر زیاد بودند ولی امروزه بیشتر به اصراف تبدیل شده است و اگر بجای شیرینی و یا خرما ، پول به صندوقهای حمایتی بریزند بهتر است . مردم در بالای قبر عزیزان خود قرآن میخوانند و اگر سواد خواندن قرآن هم نداشته باشند پول می دهند وقاری هایی که در این روز در قبرستان ها حضور دارند برایشان میخوانند . با شروع شب مراسم عید بزرگ فطر تمام میشود و زندگی روال عادی خود را ادامه میدهد .

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 12:32 |
 خاطرات من از روزهای انقلاب

نمیدانم چرا دیگر هر چقدر به مغزم فشار می آورم چیز زیادی از آنچه در چهار سال برایم اتفاق افتاده بیاد نمی آورم . چیز هایی را که نوشته بودم دوباره مرور کردم و بعد خاطرات گذشته در افکارم جان گرفتند . میترسیدم نتوانم ادامه دهم ولی نه ، چیزهای زیادی نا نوشته مانده است که باید بنویسم . نمیدانم چرا این جوری شده بودم بقول مهندسین کامپیوتر مثل اینکه مغزم را فرمت کرده بودند .با خودم فکر میکردم  آیا آن چهار سال فقط همین بود ؟

باز هم مرور کردم روزهایی که با بهترین دوستم حسن گذراندم ، باچند نفر ترک زبان که در ماکرویو مخابرات کار میکردند و باهم دوستی داشتیم ، از همه مهمتر روزهای انقلاب ، صدای گلوله و باروت ، و آموزش سرودهای انقلابی توسط روحانی انقلابی تبعیدی در سقز و ... خیلی مسایل دیگر که به کلی از خاطرم محو شده بود و امروز صبح در جلو چشمانم جان گرفتند و مرا از نگرانی اینکه نکند فراموش کرده باشم  ، نجات دادند .

نه ..اگر خدا بخواهد و عمری باشد ، خواهم نوشت ، از روزهای انقلاب ، چگونه شروع شد و چه مصیبت هایی را از سر گذراندیم .

چطور خانه خریدم ولی بخاطر نامردی یک فامیل نزدیک تا زمان انتقالی دو سال در آن دیار غربت ،  از خانه خودم به مستاجری پناه آوردم .... و این هارا خواهم نوشت تا شاید تجربه ای باشد از یک باز نشسته .....

پر هیجان ترین و مهمترین قسمت خاطراتم شاید روزهای انقلاب باشد ، در شهری که بعدآً کار گروه ها را دیدیم که چه بر سر مردم بیچاره آوردند  . من رژه گروه های مختلف را که چندان هم شناختی از آنها نداشتیم به چشم خود دیدم ......

تظاهرات مدم در شهر سقز یادم می آید که در دی ماه شدت گرفت ، در گیری مردم با نیروهای دولتی شکل جدی تری بخود گرفت . دیگر روزها هم تردد در خیابانها خالی از خطر نبود ....

اگر بتوانم جمع جورش بکنم از تمام این ها خواهم نوشت ، و از تظاهرات روز تاسوعا یا دقیق یادم نیست روز عاشورا که کرد و ترک و عرب و عجم ، همه آمده بودند ،و سرود

سحر میشه ، سحر مشه

سیاهی ها بدر میشه و

.........

وسرود های دیگر که شب در حسینیه کوچک سقز یاد گرفته بودیم زمزمه میکردیم . خودتان میدانید که در مناطق کرد نشین نیروهای ساواکی و گروه های مختلف مسلح ..... فعال بودند و تظاهرات با احتمال درگیری بیشتری همراه بود . دقیق یادم نیست ولی یک روحانی دیگری هم در دیواندره تبعید بودند که میگفتند آیت الله مرحوم دستغیب بود

.....

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 0:52 |
- -