تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است
 اولین دستمزدکارمندی

تا یادم نرفته بگویم که دیگر از شکلک ها کمتر استفاده خواهم کرد ، به دلایل مختلف که یکی هم به خاطر فرمایش دوستی که میگفت آدم را خسته میکنند .بهر حال .......

 روزها بسرعت میگذشت و بعلت اوقات خوشی که داشتم البته در اداره ، گذشت ایام را حس نمی کردم تا اینکه یک روز برگه ای را به دستم دادند تا در بانک ملی شعبه سقز حساب باز کنم که اینکار را انجام دادم چند روز بعد اوخر خرداد بود که خبر دادند حقوق شمارا به حسابتان واریز کرده اند و میتوانید بگیرید . ومن که دیگر از نظر مالی کفگیر به ته دیگ میخورد با عجله به بانک مراجعه و هرچه به حساب ریخته بودند با یک تکه کاغذ به اسم چک دریافت نمودم ، مبلغی بود در حدود سه هزار تومان معادل پانصد دلار نا قابل امروزی . حالا ماندم که خدایا با این همه پول چکار کنم ، تصمیم گرفتم وسایل خانه بخرم عصری با خواهر و شوهرش و بچه اش راهی بازار شدیم در اینجا لازم است بگویم در خانه ایکه گرفته بودم یک مقدار وسایل امانتی داشتم . بهمین خاطر تصمیم گرفتم قبل از هر چیز وسایل زندگی مختصری تهیه کنم .

در بازار قدیمی سقز فروشگاه لوازم خانگی بود به اسم آقای امجد مشهوری ، که انسان خوبی بود بارویی گشاده از ما استقبال کرد  و گفت که مغازه مال خودتان است و هرچه لازم دارید بفرمایید و نگران پولش هم نباشید . گشتی در مغازه زدیم ، یادم می آید در آن روز وسایل زندگی تقریباً کاملی خریدم تا آنجایی که یادم مانده و از ظروف و بعضی چیزهای دیگرش هنوز هم در خانه مانده است : یک عدد تلوزیون توشیبا چهارده اینج ، یک عدد ضبط صوت ، یک عدد اجاق گاز سه شعله کمد دار با کپسول مربوطه ، یک سرویس کامل آرکروکس هفتاد و دو تکه قهوه ای رنگ فرانسوی ( خیلی قسمتهایش هنوز میماند ) ، یک سرویس کامل قاشق و چنگال که کارد و قاشق چایخوری و انواع کارد های آشپز خانه هم داخل بسته بود و همچنین یک فرش ماشینی آلمانی  و یک یخجال امرسان که بعداً عوض کردم و فیلیپس گرفتم و یک عدد هم جا رختی و بنظر دو یا سه عدد پتو و یک عدد کتری و قوری و ... و متاسفانه چیز های ریز یادم رفته .....

 لابد حالا فکر میکنید کلی پول باید پرداخت میکردم ، نصف و یا بیشتر به آقای فروشنده پرداخت کردم و قرار شد بقیه اش را هم ماهانه پرداخت نمایم که با این خرید  زندگی قسطی کارمندی من هم شروع شد. آره ، از یک نظر درست است چون از آن تاریخ تا به امروز که دارم این ها را مینویسم اقساط گوناگون من کارمند تمام نشده و معمولاً یکی از اقساط تمام نشده قسط دیگری را شروع کرده ام .بهر حال از از سه هزار تومانی که کرفته بودم دو هزار تومان را دادیم به آقای مشهوری و خیلی هم خوشحال شد ، فکر نمیکرد این همه به عنوان پیش قسط بدهیم وقتی صحبت کردیم که حدود هزار و خورده ای باقیمانده را چطور باید بدهیم فقط گفت هر وقت و هر طور دلتان خواست که من در عرض دو ماه بعدی پرداختم و سایل دیگری گرفتم از جمله ضبط را عوض کردم و یک ضبط آیوای رومیزی استریو و یک تلوزیون بزرگ آر . تی . آر . گرفتم و.......

ومقداری هم فرستادم مادرم تا وسایلی تهیه کرده و بیایند سقز که بعد از چند روز  بهمراه خواهرم که آنهم با مادرم  و من زندگی میکرد ، رسیدند.

ادامه دارد......

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 و ساعت 0:33 |
 من و مستاجری

چند روز اول ورودم بخوبی و خوشی گذشت با اینکه اواخر اردیبهشت بود هنوز هوا سرد بود و شب ها بخاری نفتی را روشن میکردند و ولی روز ها هوای دلپذیری داشت که بقول یکی از همکاران سنندجی ( این هوا مرده را زنده میکند .) واقعاً طراوت و شادابی به انسان میداد ..... بعد از چند روز دیگر یواش یواش احساس کردم باید هرچه زودتر جایی را اجاره کرده و دیگر مادر و خواهر را هم که در شهر خودمان مانده بودند پیش خودم بیاورم . بعد از مدتی دوندگی محل مناسبی را در یکی از خیابانهای نزدیک اداره پیدا کردیم منزل مال شخصی بود به اسم ( عبه خیره ) یا یک هم چو نامی و کرایه بها دقیق یادم نمانده بنظرم پانزده یا هجده تومان در ماه بود . تقریباً محل دنجی بود و تازه ساخت و تمیز . مدتی را در آنجا بودم تا اینکه نزدیک همان محل مکان بهتری را پیدا کردم با مبلغی کمتر از آن .

خانواده خوبی بودند پدر خانواده که اسمش حسن بود خواننده محلی بود و یک نیسان وانت هم داشت که با آن روزها کار میکرد . و شب ها همیشه در خانه مجلس بزن و بکوب مهیا بود بنظرم به حسن آقا همشهری هایش ( حسن زی زی ) میگفتند البته با محروم حسن زیرک خواننده مشهور کُرد اشتباه نشود . منزل حسن آقا بودیم که مادر و خواهر با وسایل اختصاصی رسیدند ( هرکدام یک دست رختخواب و لباسهایشان )  همسایه ها بیش از اندازه به ما محبت میکردند که من همیشه شرمنده محبت هایشان هستم زن همسایه صبح زود از خواب بلند میشد ، تشت مانندی را برعکس روی چند تکه آجر قرار میداد و زیرش آتش روشن میکرد و برای صبحانه نان تازه درست میکرد . ولی مادر و خواهر من خیلی وسواسی بودند . میگفتند که نظافت را خوب رعایت نمیکنند بهمین جهت زیاد با آنها اخت نمیشدند . زنها عادت داشتند عصر ها دم در حیاط که خیابان بود می نشستند و با هم صحبت میکردند و مادرم که کردی بلد نبود یک گوشه ای می ایستاد و تماشا میکرد .

هیچ یادم نمیرود ، یکروز که من از اداره آمدم مرحوم مادرم به من گفت : این خانم همسایه همیشه بمن میگوید دانیش ( به کردی یعنی بشین ) ، ومن میگویم کردی بلد نیستم چطوری صحبت بکنم ؟ ( داینیش در ترکی یعنی صحبت کن ) و وقتی که من توضیح دادم کلی خندید . به همسایه هم مسئله را گفتم آنها هم خندیدند .بیچاره  ها نه آنها فارسی بلد بودند و نه مادر من .

خلاصه خانواده خوبی بودند و ما ممنون تمام خوبی های آن عزیزان هستیم .

مدتی هم منزل بیوه زن جوانی مستاجر بودم که شوهرش را در یک حادثه رانندگی از دست داده بود ، تُرک بود یک پسر و سه دختر داشت . آنها نیز خانواده مهربانی بودند در آن روزها بنا به دلایلی من تنها بودم و زهرا خانم مثل خواهری مهربان حتی در بیشتر مواقع نهار و شام هم برایم حاضر میکرد و بچه هایش بی اندازه با احترام و ادب با من رفتار میکردند که امیدوارم همه آنها خوشبخت و سعادتمند باشند و عاقبت بخیر ،باشند.

 انشاءالله

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 و ساعت 23:32 |
سهمیه تریاک

یکی از کارهای عجیبی که آنروزها در بهداری انجام می شد و حالا نیز شاید شما خواننده عزیز باور نکنید ، دادن تریاک به معتادان مسن بود ...یک روز متوجه شدم که  سر هر ماه عده ای پیرمرد با کارتی که شبیه کارت های واکسن امروزی بود  به داروخانه بهداری مراجعه کرده و چیزی را از آنجا تحویل میگیرند . کنجکاو شدم از مسئول این کار که دیگر با هم آشنا شده بودیم جریان را پرسیدم .

گفت فلانی ، این ها سر هر ماه می آیند و سهمیه یکماهه تریاک مصرفی خود را میگیرند

گفتم مگر تریاک قدغن نیست پس چگونه این ها در روز روشن از یک اداره دولتی سهمیه تریاک میگیرند ؟  

همکار مان اینگونه توضیح داد  که این کار باعث میشود قاچاقچی نباشد و تریاکی که میگیرند سالم است و در ضمن معتادان افراد مشخصی هستند  . ....

بعداً فهمیدم تریاکی که میگرفتند اسمش سناتوری بود ، مارکدار بود ، مثل سیگار بسته بندی کرده بودند .

حالا نمیدانم اینکار خیری داشت یا نه . هرچه بود در آن روزها اعتیاد به این شدت نبود . و قبح مسئله به این صورت از بین نرفته بود و اگر تعدادی معتاد هم بود اغلب مسن بودند د و اگر هم جوانی معتاد میشد اغلب در شهرهای بزرگ مبتلا می شدند و و اعتیاد به اندازه ای قبیح بود که  در روستاها و شهرهای کوچک تهیه مواد مخدر شاید برای جوانان کاری غیر ممکن بود .

در ضمن آن همکارمان میگفت اگر از این سهمیه ای که میگیرند بفروشند و یا به کسی بدهند مجازات سنگینی در انتظارشان خواهد بود .

البته من فکر نمیکنم آنگونه که میگفت ، حقیقت داشته چون گاهاً خلاف این مسئله دیده میشد . و هیچ تندی در حق آنان نمیشد و یا ما در آن خطها نبودیم و از چند و چون واقعی کارها خبر نداشتیم.

در اینجا لازم است بگویم زشتی مسئله اعتیاد از بین رفته و مواد خطرناکتری جایگزین تریاک گردیده و بیشتر جوانان را که سرمایه های گرانبهای این مرز و بوم هستند هدف قرار داده است که امیدوارم فکر اساسی در این مورد بشود و گرنه اعتیاد به همراه بیماری های خطرناک همراه آن جامعه جهانی را با مشکل مواجه خواهد کرد .

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 23:38 |
 آزمایشگاه کلینیکی در ...

تا یادم نرفته بگویم مطالبی که بعنوان خاطرات من از سقز میخوانید ، مربوط به سالهای 1358  -  1354 میباشد  وگرنه اینروز ها دیگر آزمایش و آزمایشگاه تقریباً برای همه شناخته شده است و خیلی ها هر چند ماه یک بار برای کنترل قند و چربی و ..... به آزمایشگاه مراجعه میکنند .

باری در آن زمان بعلت وجود بیماری هایی چون سل ، جذام ، مالاریا ، و بیماری های قارچی و انگلی در منطقه کردستان ، بخصوص در روستاهای اطراف سقز ( ترجان ، تکاب ، خورخوره و ...) آزمایشگاه بیماری های واگیر دار شناخته شده بود و مراجعه کننده های زیادی داشت و اکیپ های اداره بیماری های واگیر دار واقعاً فعال بودند . و من فکر میکنم استخدام ما صد نفر ( که بعداً نیز در سقز یرای همین منظور سه نفر بومی "رسول شیخی، خلیل سپهری و علی شافعی " برای تاسیس  آزمایشگاه مبارزه با بیماریهای واگیر دار ، در روستاهای ترجان و تکاب و خورخوره و روستاهای اطراف این مراکز ، استخدام کردند .) کار مبارزه با بیماریهای واگیر دار را بصورت جدی آغاز کرد .

من نمیدانم حالا وضعیت سقز و روستاهای تابعه آن چگونه است ولی اطمینان دارم که پیشرفت زیادی کرده است . ( فکر میکنم حتماً خیلی بهتر شده است .) ولی آن زمان واقعاً وضعیت اسفباری وجود داشت بخصوص مالاریا و سل و جذام غوغا میکرد و سه نفر میکروسکوپیست بیماریها از بس به آن دو سوراخ میکروسکوپ چشم دوخته و  لام دیده بودند ( آقای یاوری ، جعفری ، موسوی ) هیچکدام چشم و چال مناسبی نداشتند و بقیه کارهای آزمایشگاه فقط توسط آقای فتحیان که آنهم پیر شده بود انجام میشد و من و دوستم (حسن شکر نژاد که دوست صمیمی من و بعد ها یکی از اعضای خانواده ماشد . ) و دوسه روز بعد از رسیدن  من( از همان صد نفر استخدام تهران )، به سقز آمده بود وهمچنین  خانم میرلا فرناندو  مدتی بعد از استخدام اتباع خارجی به سقز آمد  آزمایشگاه کلنیکی شهرستان سقز  را به مرور روبه راه کردیم گرچه کار واقعاً دشوار بود .مثلاً افرادی که سل یا جزام یا ... داشتند با اکراه به آزمایشگاه می آمدند و تفهیم خیلی چیزها مشکل بود . و خیلی هایشان خجالت می کشیدند برای نمونه دادن .....بهر حال با هر مصیبتی بود کار مبارزه با بیماریها با جدیت بیشتر دنبال شد . و نتیجه اش این شده که پیدا کردن نمونه مثبت حتی برای بخش های آموزشی کار دشواری شده است در حالی که در آن زمان از هر صد نمونه برای سل و انگل و .. هشتاد نمونه مثبت بود  

البته اگر بعضی مطالب مقداری کم یا زیاد میشود قصور از حافظه ناقص بنده است و اگر دوستانی اطلاعات بیشتری از آن زمانها دارند بر من منت گذاشته خبرم فرمایند .

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 0:11 |
 سقز ( شهر زیبایی ها )

بخاطراتم از کردستان ادامه میدهم ...

سقز بعد از سنندج برگترین شهر استان کردستان است . در یک ناحیه کوهستانی قرار گرفته ، دارای زمستانهای سرد و تابستانهای خوب و خنک . با اینکه شهر برزگی است ولی حال و هوای سنتی و روستایی خودش را حفظ کرده بود . ( صحبت از سال های 58 – 54 ). در بعضی از قسمتهای شهر از خیابان که نگاه میکردی شاید کلیه خانه ها دیده می شد ، پشت بام یکی ، حیاط خانه دیگری بود که این حالت در شبها منظره جالبی به شهر میداد . ساختمانهای نوساز و تقریباً گرانقیمت اغلب در اطراف بیمارستان و پارک شهر بود .

 پارک شهر زیبایش در بین رودخانه و یک خیابان بزرگ ( بنظرم خیابان ساحلی ) قرار داشت که روزهای جمعه شلوغ بود و از هر گوشه اش صدای ساز و آواز کُردی بگوش میرسید . مردم سقز اصولاً تا آنجایی که من احساس کردم انسانهای شادی هستند . زیاد در پی مال اندوزی و زرق و برق زندگی نبودند . اکثراً مرد و زن لباس محلی می پوشیدند و عادت داشتند در کناره های خیابان راه میرفتند (نه در پیاده رو ) بعضی ها پخش صوتی روی دوش خود می انداختند و پاکتی تخمه ( از آن تخمه آفتاب گردانهای  ریز و سیاه و خوشمزه ) بدست ، در کناره های خیابان قدم میزدند . دوستی داشتیم که بشوخی میگفت : اینها چند ماه زمستان و پاییز را برای کار به ایرانشاه (بلوچستان و سیستان ) میروند وقتی بر میگردند پا پولی که آورده اند یک پخش صوت میخرند و بقیه پولشان را هم باطری و تخمه میگیرند و کیف میکنند بعضی ها هم به همراه پول ، بیماری مالاریا را هم سوغات می آورند .

هیچ وقت منظره فروشندگان روستایی که پنیر و ماست و کره تخم مرغ محلی کنار خیابان  و اطراف میدان هلو میفروختند را فراموش نمیکنم و مزه ماستهای سفت و خوشمزه آنها هنوز بعد سی و اندی سال زیر زبانم مانده است ( یادش بخیر )مردمشان ساده ، مهربان و بی تکلف و بی ریا بودند و دوستیشان صادقانه بود ،بسیار خودمانی بودند که من هیچوقت ندیدم موقع وارد شدن به خانه ای در بزنند .

صبحانه را در اداره با همکاران آقای جعفری ، مرحوم خالدی (گویا در مباران عراقی ها شهیدشده ) موسوی  و میرلا

 

 

 همکار فیلیپینی مان که هنوز هم با او درارتباط هستم     ( در کانادا ست و با یک پاکستانی ازدواج کرده و یک پسر تقریباً هیجده ساله دارد . دختر مهربان و متدین و پاکی بود و من چون خواهر برایش احترام قایل بودم و هستم . ) و شاید چند دوست و همکار دیگر که گذشت زمان و پیری باعث فراموشی شده است که عبارت بود از ماست  چون خامه  و مربای گل سرخ محلی که بویش فضای اداره را عطر آگین مینمود ، با چای داغ صرف میکردیم  ... یادش بخیر

 اگر در باره سقز اطلاعات بیشتری میخواهید  ادامه مطلب را مطالعه بفرمایید

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 و ساعت 23:29 |
استخدام در آموزش و پرورش

تا یادم نرفته ماجرای  استخدام خودم را در آموزش و پرورش را برایتان بگویم ،  دوباره خاطرات سقز کردستان را ادامه میدهم .بعد از اینکه دیپلم را گرفتم بیشتر در نظر داشتم بلکه شغلی در گمرک جلفا دست و پا بکنم تا هم پیش مادر و خواهر باشم و هم اداره گمرک حقوق و مزایای خوبی داشت و بخاطر آن ، سه چهار ماهی برای استخدام در گمرک به آن اداره  رفت و آمد کردم و به هر کس و ناکسی رو انداختم   ، آخر سر متوجه وعده وعید های پوچ شدم و فهمیدم که سر کارم گذاشته اند ( در این اداره داشن یکی از آن سه تا "پ " که نوشتم لازم و ضروری بود و شاید الان هم اینگونه است . ) و ماندن را بی فایده دیدم و به تهران برگشتم و دنبال کار به هر سوراخ و سنبه ای سر زدم و .... یکروز تصمیم گرفتم معلم بشوم آخه آنروزها برای آموزگاری اینقدر سخت گیری نمیکردند . از یکی از فامیل ها آدرس وزارت آموزش و پرورش را گرفتم و صبح زود به خیابان اکباتان رفتم . ورود به وزارت خانه واقعاً مشکل بود نگهبانان مسلح دم درب با لباس فرم ایستاده بودند ، هرچقدر صحبت کردم قبول نکردند . دو سه روز رفتم و آمدم تا اینکه نگهبانان از دستم عاصی شدند طوری که هر روز صبح منتظرم بودند و مواظب که داخل نشوم ، نمیدانم روز چندم بود که دم در ایستاده بودم یک ماشین شیک از دور پیدا شد ، نگهبانان با عجله خود را جمع و جور کردند ، فهمیدم که آدم مهمی است یک مرتبه رفتم جلو ماشین ، نگهبان دوید بطرفم و دست مرا گرفت و کشید کنار ، یک نفر از داخل ماشین نگهبان را صدا کرد و چیزهایی به نگهبان گفت و ماشین رفت داخل . نگهبان بطرف من آمد و من  فکر میکردم که حالا با من دعوا خواهند کرد  ولی اینطور نبود ، خانم وزیر سفارش کرده بود که مرا ببرند پیش مدیر دفترش . با یک سرباز رفتیم پیش آقای مدیر ، در گوشه ای نشستم آقای مدیر چیزهایی از وضعیتم از من پرسید و من مختصری از ماجرای بیکاری خود را گفتم .

به اتاقی رفت و بعد از مدتی برگشت و نامه ای را نوشت و داد ماشین کردند و بعد از امضاء داد دست من . روی نامه نوشته شده بود : اداره محترم  ....زنجان بدینوسیله آقای .....جهت شغل آموزگاری در شهرستان خدابنده معرفی میشود .......

البته با مشورت چنین تصمیم گرفتیم که مدتی صبر کنیم اگر کار دیگری پیدا نکردم به دنبال شغل معلمی بروم ... ولی با شروع دوره آموزشی تعمیرات رادیو و تلوزیون  وزارت کار از خیر معلمی در خدابنده گذشتم و به شغل مهندسی الکی آن زمان راضی شدم . تا چه پیش آید .

 

ادامه دارد.....

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 23:15 |
من به کردستان میروم

روز موعود حیاط آزمایشگاه رفرانس شلوغ بود . خیلی ها قبل از شروع کار اداره آمده بودند ولی من دیر رسیدم نتایج را به پشت شیشه دفتر آزمایشگاه زده بودند ،  من با ناباوری اسم خودم را در ردیف هفدهم دیدم ، خیلی خوشحال شدم و باور کردم که به امید خدا کارمند شدن من حتمی شده است . حالا میماند کجا بروم ، استانهاییکه سهمیه داشتند بنظرم گیلان و مازندران و کرمانشاه و کردستان و سیستان بلوچستان و خوزستان و بندر عباس  و کرمان و .. بودند ولی آذربایجان شرقی و غربی سهمیه نداشت ، ماهارا هم از روی معدل تقسیم میکردند . من هم اول آستارا را انتخاب کردم ولی آنوقت یک نفر گیلانی باید به یک استان دیگر میرفت و من به خاطر اینکه یکی از نزدیکانم در سقز زندگی میکرد من هم سهمیه کردستان را انتخاب کردم و سقز را برگزیدم .

روز بعد به کارخانه رفتم و استعفا دادم و بعد از تسویه حساب حدود نهصد تومان کرفتم .

همه چیز آماده بود معرفی نامه هارا دو سه روزه آماده کردند و من با یک معرفی نامه و ساق کوچک لباس و حدود هزارتومان پول ( معادل تقریباً صدو شصت و پنج دلار ) از تهران و تهرانی خداحافظی نموده و عازم سنندج شدم . صبح روز بعد هنوز آفتاب نزده من در مقابل اداره کل بهداری استان کردستان ( سنندج ) بودم در یک شهر غریب و برای من ناشناخته با لباسهایی مخصوص و زبانی شیرین که من هیچ چیز از آن زبان حالی نمیشدم حالا بیا و درستش کن ، منی که فارسی را خوب بلد نبودم ، کردی حرف زدنم چگونه خواهد بود ، خدا میداند و قسمت اینگونه بود .بهر حال کار ما بیشتر با مردم بیسواد بود و آنها هم آنگونه که شنیده بودم مثل ما فارسی را خوب بلد نبودند  .

سنندج کار زیادی نداشتم معرفی نامه  را دادم و تقریباً یک ساعت بعد در مینی بوسی بطرف سقز در حرکت بودم.

بهر حال رسیدم با یک قوطی شیرینی خسته و کوفته در سقز به خانه با پرس و جو خانه خواهر را پیدا کردم و.... و روز بعد معرفی نامه و حکم را برداشتیم بسوی اداره بهداری روان شدم در اداره با خوشرویی از من استقبال کردند و بعد از انجام کارهای اداری با یکی از همکاران اداری به آزمایشگاه مبارزه بابیماری های واگیر دار واقع در ساختمان حاجی جلیل که بعداً فهمیدم اجاره ای است راهنمایی شدم  . و این بود که در تاریخ 21/2/54 من شدم کارمند رسمی دولت با یک حقوق تقریباً خوب که به دلار آنروزگار میشد سیصد دلار ( لازم به توضیح است که حالا که باز نشسته شده ام حقوق  من کمتر از سیصد دلار است که این هم مثلاً بظاهر در اثر افزایش آنچنانی حقوق ها میباشد .)

سقز یكی از شهرهای استان كردستان است كه در شمال غربی سنندج و در فاصله 198 كیلومتری آن واقع است و از شمال به بوكان و از غرب به بانه و از جنوب به منطقه تیلكو و از شرق به منطقه افشار منتهی میشود .

از مناظر زیبای سقز

شهرستان سقز بر روی دو تپه طویل كه رودخانه سرپوشیده ولی خان از وسط آن می گذرد ، بنا شده است پستی و بلندیهای داخل شهر و مناظر و چشم انداز زیبای رودخانه سیمینه رود كه از كنار این شهر می گذرد جلوه بدیعی را به نمایش گذاشته است .

منبع: سایت فرمانداری سقز

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 22:30 |
کار دولتی

تازه داشتیم مزه پول (اگرچه کم ) را احساس میکردیم که متوجه شدم با این مبلغ اندک فقط خودم میتوانم ، بخور نمیر روزگار بگذرانم . ولی خانواده را هم نمیشد به امان خدا رها کرد در نتیجه بفکر کار دولتی افتادم . با اینکه در کارخانه مشغول بودم بعد از تعطیلی کارخانه دنبال کار دولتی نیز بودم تا اینکه در پاییز سال 1353 آگهی استخدام وزارت بهداری بعنوان کارمند آزمایشگاه نظرم را جلب کرد در حالی که کوچکترین اطلاعی از کار آزمایشگاه نداشتم ، چون کار دولتی بود فرم پر کردم و برای امتحان ورودی ثبت نام کردم و راستش  را بخواهید فکر نمیکردم پا شرایطی که داشتم پذیرفته شوم و از این و آن می شنیدم در اینجور جاها بایداز سه صفتی که با ( پ ) شروع میشد یعنی پول ، پارتی یا بقول فارسها پدر سوختگی حداقل یکی را باید  داشته باشی و چون من نداشتم بیشتر نا امید بودم ولی به هر حال توکل برخدا کردم .

صد نفر برای استخدام میخواستند که حدود هفتصد و .. ثبت نام کرده و در جلسه امتحان حضور داشتند ، که یکی هم من بودم و امتحان برگزار شد و من رفتم پی کار خودم چون فکر نمیکردم که قبول بشوم روز تعیین شده به بیمارستان نجات سابق  (آزمایشگاه رفرانس ) رفتم ، و در میان دویست نفری که قبول شده بودند اسم من هم بود .قرار بود از بین این دویست نفر از طریق مصاحبه صد نفر انتخاب کنند ، چند روز بعد امتحان شفاهی یا همان مصاحبه در محل آزمایشگاه برگزار شد.  سه نفر برای مصاحبه حضور داشتند ، یکی رییس آزمایشکاههای کشور ( دکتر ظریفی ) یک خانم دکتر شیک و آخرین مدل که بعداً فهمیدیم رییس بخش قارچ شناسی آزمایشگاه رفرانس است و من اسم اش را فراموش کرده ام ، یکی از استادان ما بود. (بسیار مهربان و فهمیده ) . و یک خانم دکتر دیگر ( که آن زمان هم روسری داشت و خیلی متین و با وقار بود .) بنام خانم دکتر قائم مقامی که رییس بخش پارازیتولوژی و یکی دیگر از استادان ما بود . رییس آزمایشگاه رفرانس آقای ابوالحسن ظریفی بود که در باره سل هم کتابی نوشته بود و من بعد از شروع بکار آن را خواندم و کتاب بسیار مفیدی بود . بهر حال مصاحبه شروع شد و هر کدام از استادان سئوالی در موضوعات مختلف از من پرسیدند ، از جمله اینکه کجاییم ؟ وضعیت خانوادگیم چطور است ؟ آیا بکار آزمایشگاه علاقه دارم ؟ و .....سئوالاتی از این قبیل . و قرار شد نتایج را چند روز بعد در همان محل اعلام کنند .

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 21:20 |
خاطرات دوران کارمندی

از این پس میخواهم گوشه هایی از خاطرات سی و اندی سال کارمندی خود را برایتان تعریف کنم شاید مفید باشد ولی قبل از هرچیز میخواهم از دبیرانی که در دوران دبیرستان سمت استادی بنده را داشتند تشکر و قدردانی نمایم و برای آنهایی   که به دنیای باقی شتافته اند رحمت و مغفرت از خداوند یکتای بی همتا آرزو مینمایم ( آقایان منصور عظیمی ،  قنبری ،  وفایی ، داوری ، زین العابدین بختیاری و مرحوم سبحانی ، مرحوم اسلام پرست و...)

در ضمن لازم است بگویم که بعلت نبود کلاس دوازدهم ، با هزاران گرفتاری و مصیبت دیپلم را از دبیرستان ارس واقع در میدان بیست و چهار اسفند تهران (میدان انقلاب فعلی ) اخذ نمودم ودر امتحان نهایی ناحیه پانزده تهران شاگرد اول شدم و کتابچه ای که عکس شاگردان ممتاز تهران در آن چاپ شده بود از آن سال هنوز بیادگار دارم . موفقیت این سال تحصیلی را مدیون  استادان بزرگ آن دبیرستان و مدیریت با کفایت آن بخصوص آقایان میرزا رضا و مصطفی حمیدی هستم و برای  کلیه کسانی که در آن سال تحصیلی (1351- 1350 ) سمت استادی بنده را داشتند اگر زنده هستند طول عمر با عزت و عظمت و اگر دار فانی را وداع گفته اند برایشان رحمت و مغفرت از درگاه ایزد یکتا خواهانم .

بهر حال وقتی دوران دبیرستان را تمام کردم دو راه پیش پایم بود ، ادامه تحصیل ( که بدون شک در بهترین رشته برایم امکان داشت ) و یا پیدا کردن شغل .

اگر تحصیل را انتخاب میکردم شاید با کمک هزینه تحصیلی و قناعت میتوانستم ادامه بدهم ولی از طرف دیگر بعلت نبودن در آمد حتی اندک ،  خانواده ام که بعد فوت پدر هیچگونه در آمدی نداشتیم دوران سختی را میگذراندند پس بهتر بود شغلی پیدا کرده و با در آمد آن خود و خانواده ام را تامین نمایم تا ببینم بعداً روزگار  چه سرنوشتی را برایم رقم میزند .به محل زندگی خود  برگشتم و دنبال کار به هر دری زدم البته ممکن است اگر صبر میکردم موفق میشدم  ُ ولی وضعیت برای مالی من و خانواده ام روز بروز بدتر میشد . پس به تهران برگشتم و بعد چند روز دوندگی در یکی از کارگاههای آموزشی وزارت کار ، شروع به یادگیری تعمیرات رادیو و تلوزیون کردم و  بعد از شش ماه با مدرک تعمیر کار درجه یک در یک کار خانه (کارخانه وستینگهاوس ) در کیلومتر 14 جاده قدیم کرج شروع به کار کردم و بعد از مدتی با یکی از همکاران همان کارخانه در میدان بهارستان (میدان شهدا فعلی ) مغازه تعمیرات رادیو و تلوزیون  راه انداختیم ولی بنا به دلایلی بعد از مدت کوتاهی تعطیل کردیم .

وضعیت مالی کم کم داشت بهتر میشد و من راضی و شکر گزار .....

این چیز هارا که تعریف میکنم بی اختیار یاد کتاب پخمه نویسنده ترک بنام عزیز نسین می افتم که در دوران تحصیل خوانده بودم ......

ادامه دارد

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت 22:54 |
زمین لرزه شدیدی به بزرگی پنج و دو درجه در مقیاس ریشتر لحظاتی قبل در ساعت 12:30 بامداد روز چهارشنبه 13 شهریور 87 ، شهرهای هادیشهر گرگر و جلفا در آذربایجان شرقی را لرزاند.
سازمان لرزه نگاری کشور وابسته به موسسه ژیوفیزیک دانشگاه تهران ، شدت این زمین لرزه را پنج و دو دهم در مقیاس ریشتر و در عمق 18 کیلومتری زمین اعلام کرد.
شدت این زمین لرزه در تبریز نیز احساس شد و مردم این شهرها و روستاها وحشت زده به خیابان ها ریختند.
هنوز از شدت خسارات در این شهرها و روستا های اطراف خبری در دست نیست.
خبرگزاری های رسمی تا این لحظه خبری منتشر نکرده اند .
تلفن ها ، مسیولین و دفاتر مراکز حوادث غیر مترقبه استانداری آذربایجان شرقی ، هلال احمر و سایر مسیولان ذیربط که می بایست در چنین لحظاتی پاسخگو و در حالت آماده باش باشند در دسترس نیستند !
گزارش سازمان لرزه نگاری کشور وابسته به موسسه ژیوفیزیک دانشگاه تهران در زیر آمده است.

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 و ساعت 9:52 |

 

خاطرات یک حاج آقا

تازه به خانه رسیده بودم که دختر کوچکم که خودش هم وبلاگ نویسه( فریاد آراز ) و این روزها برای آماده شدن به کنکور سال دیگه موقتاً وبلاگش را تعطیل کرده با عجله مرا صدا کرد :                                                                                                    بابا ، بابا بیا  این وبلاگ را نگاه کن ، تا رسیدم شروع کرد به خواندن پست زیر از وبلاگ حاج آقا داودی ، راستش برای خودم هم خیلی جالب بود اگه دوست داشتید آدرس وبلاگش (اینجاست ) حتماً خوشتان می آید خیلی خوب و با مزه نوشته اند . من که خیلی خوشم آمد روش خوبی هم برای نهی از منکر بکار برده اند . بخوانید :

-------

با سلام و عذر خواهي بابت اين همه فاصله به خاطرمشغله ها و فعاليت هاي زيادم عرض شرمندگي از صورت من الان مثل باران بهاري از نوع باران عربي پايين مي ريزد باورتان نمي شود نگاه کنيد اشتباه نکنيد اين گريه نيست اين عرق شرمندگي است!البته  حالا به اين زيادي م نيست يک کم کمتر است.مثلا اينقدر. و ضمن تشکر از دوستاني که به بنده حقير ذليل مسکين  مستکين و ... با داد زدن و ابراز دلتنگي و مهمتر از همه با پخش خبر فوت و يا ناپديد شدن من ابراز محبت کردند و اينکه به انها بگويم خيالتان راحت باشد حتي نقشه هاي محسن و مهندس يا اقاي شايگان و جلال فتوحي و حتي الياس هم بر روي حاج آقا داودي که ضدگلوله است اثر نمي کند. اما سوغاتي دوره مسافرتي طولاني من يک خاطره است که چند مدت پيش اتفاق افتاد. از روزهايي بود که تاکسي خيلي سخت پيدا مي شد، من هم در راستاي حفظ سرمايه ملي (البته ريا نشه) يعني همان بنزين عزيز که اين روزها خيلي دلمان براش تنگ شده و نفس نفس زدن هاي اخر کارت سوختم، ماشين را نياورده بودم. سوار يکي از اين سواري شخصي ها شدم. از خوشتيپي راننده برايتان بگويم. موهاي فر و بلند و کت روي دوش سبيل تا بنا گوش، فقط کم بود تا هيکل آرنلي او ببرد عقل و هوش!

اقاي راننده هم هنوز حرکت نکرده براي خوشي دل خودش يا ناخوشي دل من يک نوار ترانه زن از نوع انگليسي  پخش کرد.  در همين لحظه حس معنويت من و اينکه نظر کرده هستم گل کرد و تصميم به نهي از منکر اين آقاي راننده گرفتم.چند فرضيه نهي از منکر در ذهنم آمد

اول روش با قدرت و عزت نفس بود به اين شکل مثلا:

آقا نوار را خاموش کن وگرنه :

1- حسابت را مي رسم

از قدرت بدني راننده همين بس که :  اگر يک مشت نيمه آبدار به من مي زد آنچنان ضربه مغزي مي شدم که فقط آقاي دکتر پژوهان مي توانست من را عمل کند . آن هم که مي دانيد الياس نمي گذارد آدم خوبي مثل من عمل شوند لذا در بيمارستان جان به جان آفرين تسليم مي کردم.

2- از تاکسي پيدا مي شوم

خوب پيدا شو بهتر .

دوم روش هاي بدون عزت نفس

1- آقا خواهش مي کنم نوار را خاموش کن

اگه خاموش نکنم چيکار مي کني  ، خيلي خوش بينانه بايد تا دو ساعت به فلسفه موسيقي ، موسيقي لهو و لهب ،موسيقي هاي خوب  و هزار قال و قيل ديگر برا ي او مي پرداختيم تازه آخرش به من مي گفت ليلي زن است يا مرد.

اما روش من

يک شکلات کوچولو را وسط دويست توماني گذاشتم و کرايه را به او دادم! و هيچ حرفي نزدم. تا شکلات را ديد، اول تعجب کرد چون مناسبتي نداشت! بعد از چند ثانيه مکث در ميان صداي بلند ترانه خان زن گفت : (( اي ول حاج آقا! ، دستت درد نکنه! ))

خواهش مي کنم من ، تمام نشده بود که شکلات در دهان آقاي راننده مزمزه شد هنوز ده ثانيه نشده بود که ديدم صداي ضبط قطع شد . نوار را بيرون آورد و در بين نوارهايش حسابي گشت و يک نوار ديگر گذاشت. من هم خوشحال که تير به هدف خورد منتظر شنيدن صداي افتخاري يا ... بودم که صداي روضه و مناجات شب اول قبر از ضبط ماشين بلند شد.

من هم پيش خودم گفتم : (( حالا بايد يک نقشه بکشم نوار روضه بي وقتش را خاموش کنه!))

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 14:35 |
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 4:34 |
- -