تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است

هنرمندان گمنام

در این پست بر آن شدیم از هنرمندان گمنامی سخن بگوییم که از میان همین مردم بودند و با هنر خود شادی را به جشن های عروسی و ختنه سوران و سایر اوقات شاد مردم به ارمغان می آوردند  و با ساز خود ، همراه با حرکات ماهرانه ، اوقاتی خوش برای خانواده ها فراهم میکردند . مردم ما هنوز از درو دیوار شهر صدای دهل حسنقلی را می شنوند و با تعریف مهارتهای این هنرمند ، با یاد روز های خوش آن دوران شاد میشوند . هنوز یادی از صدای سورنای داداش افسری و عابدین دیلمی....، روز های مهیج و پر خاطره ایام جوانی پیر مردان آبادی ، در خاطره ها زنده میشود . یاد روزهایی که هفت شبانه روز میزدند و میرقصیدند و کُشتی میگرفتند با ساز و دهل داماد را به حمام میبردند و با رقص و آواز نصف شب به خانه عروس میرفتند و عروس در مقابل داماد میرقصید و انعام میگرفت و در همان شب دوباره با همان ساز و آواز حنا (شب حنا بندان)به خانه عروس میبردند و در حالی که زنان و دختران خانواده داماد دسته جمعی و هماهنگ میخواندند ( : بدین مضمون ، ما از خانواده داماد هستیم و آمده ایم عروس را به بریم . زنان و دختران خانواده عروس هم با همان لحن و آواز دسته جمعی جواب میدادند که : حالا وقت بردن عروس نیست و بفرمایید بنشینید و یک چایی بخورید . )

زنها و دختران با دایره زنگی در داخل خانه میزدند و می خواندند و این هنرمندان هم در بیرون خانه یا در حیاط بزرگ آنروزگاران با ساز و دهل جوانان را به هیجان می آوردند و به رقص و پایکوبی وا می داشتند  .

لازم به یاد آوری است که در بین زنها نیز بودند افرادی که در نواختن داره مهارت داشتند  . همراه با نواختن دایره ، آواز هم میخواندند ، از هنر خود دست مزد اندکی میگرفتند ، همانگونه که دهلچی و سورناچی ها هم مبلغی بعنوان دست مزد ( که اغلب پولی به عنوان شاباش فامیل و همسایگان و آشنایان عروس و داماد به جوانی که در وسط میرقصید میدادند و در نهایت مقداری از این پول ها را به این هنرمندان میدادند .)

تا به امروز که گروه های موسیقی مدرن جای آنهارا گرفته است در هیج جایی یادی و نامی از آنها برده نشده است.امیدوارم که این مختصر حرکتی باشد در شناساندن تمام آنها که در آبادی های مختلف این شهرستان، مدتهای مدید ( آن زمان که حتی رادیو هم نامی نا آشنا بود.) طرب و شادی را به به جشن های پدران و نیاکانمان ارزانی میداشتند

شاید روزی فرصتی پیدا شود ، جریان عروسی های زمان قدیم را در این آبادی برای ثبت در دفتر خاطراتمان بظور کامل بنویسم  تا فرزندانمان بدانند شادی و لذتی را که ما از صدای دهل و سورنای آن زمان میبردیم جوانان امروز از بهترین ارکستر ها نمیبرند .

خیلی تلاش کردم از این هنرمندان عکسی تهیه و به وبلاگ اضافه نمایم ولی ممکن نشد و این عکس را که چند روز پیش از یک عروسی کرفته بودم تقدیم میکنم .

                                                             عکسی از یک عروسی جدید در هادیشهر

برگزیده ترین مطالب در انتخاب 86

فید خوان

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه بیست و نهم تیر 1387 و ساعت 5:42 |

سینوهه پزشک مخصوص فرعون

چند سال پیش کتاب دوجلدی سینوهه را بعلت مشغله زیاد و امانت بودن کتاب با عجله مطالعه کردم ، و بقدری از آن لذت بردم که سالها آرزو داشتم فرصتی پیش می آمد که با فراغت بال دوباره آنرا میخواندم زمان نمایشگاه کتاب امسال تهران سفارش خرید این کتاب دوجلدی را به بچه هادادم کتاب در عین حالی که تاریخ مصر در زمان فراعنه را به تصویر میکشد خاطرات سینوهه پزشک مخصوص فرعون را از زبان سینوهه بصورت داستانی شیرین بیان مینماید که بقدری زیبا و مهیج است که خواننده را تا انتها بدنبال خود میکشد  . حال قسمتی از مقدمه کتاب را که خود سینوهه برای خاطراتش نوشته ست ، نقل میکنم  :

من این کتاب را فقط برای آن مینویسم که خود را راضی کنم و تصور می نمایم که یگانه نویسنده باشم که بدون هیچ منظورمادی و معنوی کتابی مینویسم .

هرچه تا امروز نوشته شده ، یا برای این بوده که به خدایان خوشآمد بگویند یا برای اینکه انسان را راضی کنند .

من فرعونها را جزو انسان میدانم زیرا آنها فرقی با ما ندارند و من این موضوع را از روی ایمان میگویم .....

من تا امروز یک کتاب ندیده ام که که در آن ، حقیقت نوشته شده باشد .

در کتابها یا به خدایان تملق گفته اند یا به مردم یعنی به فرعون .در این دنیا تا  امروز در هیچ کتاب و نوشته ، حقیقت وجود نداشته ولی تصور میکنم که بعد از این هم در کتابها حقیقت وجود نخواهد داشت .

ممکن است که لباس و زبان و رسوم و آداب و معتقدات مردم عوض شود ولی حماقت آنه عوض نخواهد شد و در تمام اعصار می توان به وسیله ی گفته ها و نوشته های دروغ مدم را فریفت .

زیرا همانطور که مگس ، عسل را دوست دارد ، مردم هم دروغ و ریا و وعده های پوچ را که هرگز عملی نخواهد شد دوست دارند .

آیا نمی بینید که مردم چگونه در میدان اطراف نقال ژنده پوش را که روی خاک نشسته ولی دم از زر و گوهر میزند و به مردم وعده گنج میدهد میگیرند و به حرفهای او گوش میدهند .

ولی من نامم " سینوهه " میباشد ، از دروغ در این آخر عمر ، نفرت دارم و بهمین جهت این کتاب را برای خود مینویسم نه دیگران .......

خواندن این کتاب را که توسط میکا والتاری گرد آوری و توسط مترجم چیره دست آقای ذبیح الله منصوری ترجمه شده است به همه دوستان توصیه میکنم .
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 23:23 |

ولادت با سعادت مولود کعبه حضرت علی (ع) را به تمامی عدالت خواهان جهان تبریک عرض میکنم

و همچنین روز پدر رو به تمامی باباها تبریک میگویم. 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه بیست و یکم تیر 1387 و ساعت 4:8 |
جاهليت پيش از اسلام چنين تصويري را از زن ارايه مي‌نمود:
زن يعني ظرفي براي پرورش موجودي (فرزند) که پس از تولد، سودي براي پدر يا مادر داشته باشد.
زن وسيله‌اي است که همانند شتر، اسب، گوسفند و لوازم زندگي به ديگران ارث مي‌رسد.
هديه‌اي زيبا که يا پيشکش بود و يا در جنگ‌ها، جسم و روحش، مباح جنگجويان مي‌‌شد.
کارگر بي‌جيره و مواجبي که به چوپاني و کلفتي يا کيسه‌کشي سلاطين زر و زور داده مي‌شد.
ابزاري براي خوشگذراني و هوسراني.
موجودي که به هر نامي خطاب مي‌شد، جز «انسان»!

همه اين مزايا! در صورتي بود که دختري بتواند از سنت «زنده به گوري»، جان سالم به در برد، اما آن روي سکه هم بسيار غمبارتر بود.

«اعراب جاهلي به هنگام وضع حمل گودالي مي‌کندند. زائو را بر کنار گودال مي‌نشاندند. اگر فرزند پسر بود، او را نگه مي‌داشتند و اگر دختر بود، او را در گودال انداخته راحتش مي‌کردند. در برخي قبايل نيز رسم بود دختر را تا شش سالگي بزرگ مي‌کردند. آنگاه لباس نو به تنش کرده، مي‌آراستند، به بهانه شوهر دادن سر گودالي حاضر کرده و زير خروارها خاک مدفونش مي‌ساختند. اگر هم زنده مي‌گذاشتند، به بدترين وضع با لباسي ژنده به بيگاري و چوپاني وادارش مي‌کردند». (1)

تاريخ، يکي از دردناکترين صحنه‌هاي اين عمل غير انساني را که اشک پيامبر(ص) را هم جاري ساخت، چنين ضبط کرده: «قيس ابن عاصم خدمت پيامبر(ص) رسيد و گفت: يا رسول‌الله، من همه دخترانم را زنده به گور کرده ام و بر هيچ کدام شفقتي نکردم، مگر يک تن از آنها و آن وقتي بود که همسرم حامله شد. من به مسافرت رفتم چون برگشتم، وضع حمل کرده بود. گفت، بچه مرده به دنيا آمد. سالها گذشت، روزي دختري رشيد با موهاي بلند به منزلمان آمد و سراغ مادرش را گرفت. به همسرم گفتم: اين دختر کيست؟ اشک چشمانش را گرفت و گفت: به تو دروغ گفته بودم؛ اين همان دختر توست که وقتي در سفر بودي زادم و از ترس اين‌که او را بکشي، به خواهرانم سپردم تا از ديد تو پنهان باشد و بزرگ شود. همسرم وقتي سکوتم را ديد، مطمئن شد که من دختر را نخواهم کشت. روزي با خيال راحت من را با او تنها گذاشت و از خانه بيرون شد. من دست دختر را گرفته، بيرون شهر به کندن گودالي مشغول شدم. او عمل مرا مي‌ديد و مرتب مي‌پرسيد: پدر جان! اين گودالي که مي‌کني براي چيست؟ گودال که آماده شد، او را داخل آن انداختم.

در حالي که خاک بر صورتش مي‌ريختم، مي‌گفت: پدر جان چرا چنين مي‌کني؟ من را داخل اين گودال تنها مي‌گذاري و به نزد مادرم برمي‌گردي؟ و من او را زير خروارها خاک دفن کردم و به خانه برگشتم.

متن کامل در همین لینک از سایت تابناک

فید خوان اگر در باره فید اطلاعاتی میخواهید کلیک کنید

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 7:47 |

نمیدانم تبلیغات تلوزیون بود یا چیز دیگر که ما هم نشستیم و بازی پایانی یورو 2008 بین دو تیم آلمان و اسپانیا را تماشا کردیم . انصافاً هر دو تیم بازی خوبی کردند ، بخصوص تیم اسپانیا که بازی خوبی ارائه کردند و آدم وقتی باز یآنها را میبیند و بازی تیم ملی خودمان را هم تماشا میکند ، واقعاً تفاوت را احساس میکند باید واقع بین باشیم کار ما در مقابل بازی آنها خیلی ابتدایی است . چقدر حساب شده کار میکردند ، بخصوص حملات اسپانیا ، مشخص بود که از روی یک حساب و کتابی بود ، چقدر باهم همکاری میکردند هیچ کس سعی نمیکرد که خودش گل بزند .

بجز یکی دو مورد درگیری مختصر بین بازیکنان دو تیم ، صحنه زننده ای که موجب ناراحتی تماشاچی شود من ندیدم . صحنه پایانی نیز که شادی بازیکنان دو تیم بود باز هم تماشایی بود بویژه قدردانی بازیکنان تیم اسپانیا از مریبی پیرشان.

امیداورم مسئولین ورزش کشور ما بجای پرداختن به حاشیه ها روی بازکنان کار بکنند تا شاید ورزش مارا هم به یک حد قابل قبولی برسانند . بیایید به کسی که توپ را از آن سر زمین بزور می آورد و میخواهد خودش گل  بزند هورا نکشیم ، کسی را تشویق کنیم که شرایط گل زدن را فراهم میکند . به امید روزی که ماهم فوتبالی در سطح کشور های اروپایی داشته باشیم.
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 7:25 |

یک آواز عامیانه

 

یار بیزه قو ناق گله جک (یار به میهمانی ما خواهد آمد)

  

 

در این نوشته میخواهم به بررسی یکی از آهنگهای فولکلور آذربایجان بپردازم یعنی

 

ماهنی (آهنگ) زیبای "یار بیزه قوناق گلجک". شاید یکی از ده آهنگ معروف

 

فولکلوریک آذربایجان را بتوان همین آهنگ دانست که از نظر مضمون؛ نزدیکی

 

بسیاری به شاهکار فوکلوریک آذربایجان یعنی "کوچه لََره سو سَپمی شه م" دارد.

 

در این ترانه ی فولکلوریک قسمت اصلی که تکرار میشود اینگونه است:

 

 

یار بیزه قوناق گَله جَک

 

بیلمیره م نه واخت گَله جَک

 

سؤز وئریپ ساباخ گَله جَک

  

ترجمه ی فارسی:

  

یار به میهمانی ما خواهد آمد .

 

نمیدانم کی خواهد آمد .

 

قول داده  که فردا خواهد آمد .

 

 

شاید در این نگاه اول توجه خیلیها به پارادوکس میان این سه جمله معطوف شود. یعنی عاشیق (نوازنده ی مردمی آذربایجان) یا خواننده یا هر فرد ی که این ترانه را میخواند؛ با وجود اینکه به قطعی بودن آمدن "سِئوگیلی جانان " اشاره میکند؛ از آمدن او اظهار بی اطلاعی نیز میکند و بعد ادعا میکند که یار او وعده داده که روز بعد خواهد آمد! سینه به سینه روایت شده که در دوران جنگ ایران و روس؛ هنگامی که

 

طی معاهده ای ننگین (ترکمن چای ) آنسوی آراز (ارس)  از اینسو جدا گشت ؛ بسیاری از مردم دو سوی آراز چشم به راه عزیزان خود ماندند. انتظاری ده ها ساله. انتظاری سخت که یقین از دیدار دوباره ی عزیزان داشت ولی زمانش نامعلوم بود. و چه بسیار عزیزان که در حسرت این دیدار ماندند و ...

 همچنین خستگی و دلشکستگی را میتوان از این ترانه دریافت. احساسی که بعد از یک جنگ خانمانسوز در قسمت دوم بند اول ترانه نمایان است:

الدن گئدیپ تاب توانیم   (یعنی:  تاب و توان من از دست رفته است)

این ترانه ی عاشیقی که بعد ها توسط خوانندگان بزرگ نیز اجرا شد و تقریبا هر فرد آذربایجانی نیز آن را در سینه دارد؛ زاییده ی همان روزهای سخت است. حتی بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی؛ اکنون نیز این ترانه ی فولکلور یاد آور آن دوران سخت است؛ روزهایی که مردم دو سوی  آراز یک سال انتظار میکشیدند تا در اول نوروز در دو سوی کرانه های آراز جمع شوند و از پشت سیمهای آهنین به عزیزان خود دست تکان دهند و نظاره گر دوری بستگان خود در عین نزدیکی باشند.    

 در اینجا شعر این ترانه ی زیبا را با ترجمه ی فارسی آن می آورم:

آلا گؤزون آلدی جانیم

اَلدَن گِئدیپ تاب توانیم

سنه قوربان منیم جانیم

یار بیزه قوناق گله جک ؛ بالام

بیلمیره م نه واخت گله جک ؛ گولوم

سؤز وئریپ ساباخ گله جک

دارا زولفون سال هر یانا

گؤزلرین بنزه ر جئیرانا

باخدیم قالدیم یانا یانا

یار بیزه قوناق گله جک ؛ بالام

بیلمیره م نه واخت گله جک ؛ گولوم

سؤز وئریپ ساباخ گله جک

ترجمه ی فارسی:

چشمهای شهلایی ات جان من را گرفتند

تاب و توانم از دست رفته است

جان من فدای تو باد

عزیزم؛ یار به مهمانی ما خواهد آمد

گل من ؛ نمیدانم کی خواهد آمد

قول داده که فردا خواهد آمد

گیسوانت را شانه زده و پرا کنده کن

چشمانت شبیه چشمان آهو است

نگاه کرده و سوختم

عزیزم؛ یار به مهمانی ما خواهد آمد

گل من ؛ نمیدانم کی خواهد آمد

قول داده که فردا خواهد آمد

بر گرفته از اینترنت

فید خوان اگر در باره فید اطلاعاتی میخواهید کلیک کنید

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 6:52 |

 

ولادت ام الائمه حضرت زهرا ، صدیقه ی کبری مبارک باد

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه سوم تیر 1387 و ساعت 21:22 |
- -