تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است

مرد خدا  

خاطره ای که تعریف میکنم ، مال حدود شاید چهل و چند سال پیش میباشد ، راستش را بخواهید مدتها بود که میخواستم ماجرایی از جریاناتی که بارها شاهدش بودم را برایتان بنویسم خواهش میکنم فکر نکنید که من آدم خرافاتی هستم ، اصلاً اینگونه نیست  و برعکس شدیداً با آن مخالف هستم بهر حال اینکه تعریف میکنم چیزی است که به چشم خود نه تنها  یک بار بلکه بارها و بارها در زمان کودکی و نو جوانی و جوانی خود شاهدش بوده ام . و حال یکی از آن ماجرا های بیاد ماندنی و مهیج آن زمان خودم را برایتان تعریف میکنم .

جایی که مادر بزرگم در آن زندگی میکرد حیاط بزرگی بود و در یک گوشه آن حیاط اتاقی بود که محل زندگی مادر بزرگ بود و خدا رحمت کند مادر بزرگ را ، عصر ها پیر زنهای همسن و سال خودش را  دور خودش جمع میکرد وچایی روی سماور زغالی دم میکرد و چپقی روشن میکردند و از این جا و آنجا باهم صحبت میکردند . سقف اتاق از تیرهای چوبی درست شده بود و آنجایی که تیرهای چوبی روی دیوار قرار میگرفتند فاصله ای درست میشد که گنجشک های کوچک (سئِرچه ) در بهار و تابستان که پنجره ها و در هاباز بودند در آنجا ها لانه درست میکردند یک گوشه ای از دیوار که آب باران هم از آن زده بود داخل سوراخ بزرگی بود که مدتی بود صبح ها و عصرها بخصوص صبح ها گنجشکها در آنجا زیاد سرو صدا میکردند و تقریباً حرکات غیر طبیعی داشتند ، مشهد جیران به مادر بزرگم میگفت : بخدا زهرا آن جا یک خبری هست ، ولی مادر بزرگم زیاد نگران نبود تا اینکه یک روز دیدیم مقدار زیادی پر گنجشک زیر آن سوراخ ریخته و گنجشکها زیاد بیتابی میکنند  و ما با کلاه هایمان کنجشک هارا که زیاد سر و صدا میکردند فراری میدادیم تا اینکه مادر بزرگ و مشهد جیران و مشهد آنابگیم تصمیم گرفتند آقارا بیاورند و خانه را ببیند . درست نمیدانم یک یا دوروز بعد آقا آمد ، از در حیاط که وارد شد در ورودی حیاط ایستاد یه اطراف حیاط یک نگاهی انداخت در حالی که زیر لب چیز هایی میگفت . آقا پیر مرد معمم نورانی بود که من بارها اورا دیده بودم بعلت کهولت سن گوشهایش نیز کمی سنگین شده بود و عینک ته استکانی هم به چشم میزد . در ورودی حیاط خم شد و مشتی خاک برداشت و وردی خواند و خاک هارا به جاهای مختلف حیاط پخش کرد ، من در جاهای دیگر نیز این کار آقا را دیده بودم آقا گفت در حیاط چیزی نیست ، خودش بطرف اتاق مادر بزرگ راه افتاد ، ورودی اتاق ایستاد  دوباره وردی خواند به سقف نگاهی کرد و گفت آنجاست به همان سوراخ اشاره کرد مقداری قند خواست و وردی خواند و روی قند ها فوت کرد و به مادر بزرگ داد . گفت نگران نباشید چند روز دیگر می آیم و میبرم ولی با شما کاری نخواهد داشت .

چند روز بعد عصر آقا خودش آمد ، زیر آن سوراخ ایستاد و وردی خواند ، ولی مار بیرون نیامد آقا گفت نمی آید ، ورد دیگری خواند البته با صدای بلند و با لحنی تقریباً عصبانی و خاکی که در میان دستانش بود بطرف دیوار پخش کرد و خودش کمی عقب کشید و ما با تعجب دیدیم که ماری بزرگ یواش یواش از سوراخ بیرون می آید ، آقا تند تند دعا میخواند و مار به آرامی از دیوار پایین می آمد ، بطرف آقا رفت در مقابل آقا ایستاد و در حالی که زبانش را بیرون می آورد گویی با آقا حرف میزد باز بطرف آقا راه افتاد از پایش بالا رفت دور دستش پیچید و آقا کمی نوازشش کرد و بعد آب خواست در حیاط با آب مار را شست بعد در توبره سفیدرنگی گذاشت و رفت . البته من چندین بار این صحنه را دیده بودم ولی هیچوقت ندیدم که آقا برای گرفتن مار تلاش زیادی بکند ، این مارها بودند که بطرف آقا می آمدند و دور دستانش می پیچیدند و آقا آنها را درون توبره سفید رنگ قرار میداد و میبرد . شاید باورش برای شما مشکل باشد ولی این صحنه  ها واقعیت بود و من هیچوقت حتی جزییات آنرا هم فراموش نمیکنم عکس متعلق به آقا میر تقی  فرزند آقا ست که آنهم در این کار مهارت داشت ولی راستش را بخواهید نه به اندازه ی آقا ،

آقا میر حسین بنی هاشمی بنظر من مرد مقدسی بود  . و کارهای خوب فراوانی در خاطره های اهالی شهر من و شهرهای اطراف از آقا و کارهای خارق العاده اش وجود دارد و هنوز بعد از گذشت اینهمه زمان نقل محافل و مجالس است . روانش شاد باشد.

فید خوان
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 و ساعت 23:2 |

تا کی در انتظار گذاری به زاریم

بازای بعد از این همه چشم انتظاریم

دیشب به یاد زلف تو در پرده های ساز

جانسوز بود شرح سیه روزگاریم

بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود

دیشب که ساز داشت سر سازگاریم

شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد

چشمی نماند شاهد شب زنده داریم

گفتی هوای لاله عذاران ری خوش است

پنداشتی که بوالهوس لاله زاریم

طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست

ماند به شیر شیوه ی وحشی شکاریم

سندان به سرزنش نتوان کرد پایمال

سرکوبیم زیاده کند پا فشاریم

شرمم کشد که بی تو نفس می کشم هنوز

تا زنده ام بس است همین شرمساریم

تا هست تاج عشق توام بر سر ای غزال

شیرین بود به شهر غزل شهریاریم

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه دهم خرداد 1387 و ساعت 6:21 |

علائم پیری !

شعر طنز (از یک روزنامه پزشکی )

در میان درس خود ، استاد پیر

نکته ها میگفت ، نغز و دلپذیر

گفت : پیری را ، سه میباشد نشان

شرح آن گویم ، علایم را بدان

اولین ز آنها ، فراموشی بود

کز تو لوح یاد ها را بسترد

                         دوم و سوم !!!؟؟؟

                        فراموشم شدست

زانکه پیری ، بار ، بر دوشم شدست !!  

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه هفتم خرداد 1387 و ساعت 21:2 |

جشن تولد

 دنیا واقعاً کوچکتر از آن شده که تصورش را میکردیم آقای مولوی

 جشن تولد دعوت میکند خانم مدیراز اصفهان و دوستان دیگر از نقاط مختلف حضور دارند و هرکدام از یک گوشه ایران وشاید هم دنیا و ما نفر چندم هستیم که برای عرض تبریک میرسیم . آیدا خانم در وبلاگ فریاد آراز یک پست برای جشن تولد داداشش اختصاص میدهد آنهم همینطور ..........این وبلاگستان هم در دنیای مجازی خوب مارا دور هم جمع کرده و صفا و صمیمیت را حداقل در دنیای مجازی برای ما به ارمغان آورده است ، کاش این در دنیای واقعی نیز حقیقت داشت حداقل در محدوده یک شهر و یا یک روستا !!!! به همه دوستان از صمیم قلب تبریک میگویم .

راستی نمی خواهید بدانید جشن تولد من کی هست ؟!!!

اجازه بدهید بگویم تا خودتان را برای حضور در آن آماده بکنید .

خدا رحمت بکند مادرم را ، آن زمان ها که سر حال بود ازش پرسیدم ، یکبار گفت : چه میدونم ، زمانی بود که هندوانه میخوردیم  ، هرچه فکر کردم که نیم قرن و اندی پیش چه موقعی از سال هندوانه میخوردند آنهم در یک روستا نفهمیدم  تابستان بوده یا شب چله ؟

یکبار که پیر شده بود بچه ها ازش از تولدم سئوال کردند . گفت: عمه بزرگت چهار ، پنج سالش بود ، پدر بزرگت در باغ آبیاری میکرد که عمه ات دوید و رفت به او مژده داد .

یکبار هم یادم می آید که میگفت ماه رمضان بود و همه روزه بودند .

حالا شما این معادله چند مجهولی را برایم حل بکنید . اگر موفق شدید خبر کنید . راستی یکبار هم در یک شب نشینی شبانه میگفت : که با ناصر پسر همسایه در یک روز بدنیا آمده ام آن خدا بیامرز هم نه زمان تولدش را درست فهمید نه زمان مرگش را . این هم از تولد من ، روزش را کار ندارم اگر ماه تولدم را پیدا کردید ، شاهکار کرده اید . موفق باشید  

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه سوم خرداد 1387 و ساعت 7:49 |
- -