تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است

معما

امروز از تصادف روزگار دوستی قدیمی را که سالهای زیادی همکار بودیم و صداقت و پاکی بی نهایتش برایم مثال زدنی بود ، آشفته و نگران  دیدم ، در ظاهر قدم می زد ولی مشخص بود که در افکارش غوطه ور است ، صدایش کردم ، متوجه نشد ، بطرفش رفتم و دستش را گرفتم ، بر گشت و گویی از خواب بیدار شده باشد مدتی نگاهم کرد . موهای سرش کاملاً سفید شده بود و قیافه اش پیر تر از آن نشان میداد که بود . احوالپرسی کردم و اظهار خوشحالی که بعد از مدتها همدیگر را ملاقات میکنیم ، صحبت های معمول که بطور معمول در برخورد اول رد و بدل میشود مارا مانند سابق خودمانی تر کرد . علت نگرانی و آشفتگی خیالش را پرسیدم ، آهی کشید و تلاش کرد صحبت را عوض کند ولی بعد از کمی تفکر و سکوت گفت که ماجرا طولانی است بظاهر مشکل خاصی نیست ولی ....گفتم من در خدمتت هستم و خودت میدانی که چقدر برایم عزیز و محترم هستی . بگوشه ی دنجی  رفتیم  و شروع به صحبت کرد ، گویی عقده چنین ساله اش باز شده باشد یکریز حرف میزد گرچه انسان کم حرفی بود در وسط صحبت هایش گاهگاهی از موضوع خارج میشد و از اینکه بخیال خودش زیاد حرف میزند عذر خواهی میکرد و من با کمال اشتیاق گوش میدادم . می گفت : یادم می آید روزی که به همراه خانواده به خواستگاری .... رفتیم پدر خانمم به من گفت : پس کارمندی؟ ! پسرم .

گفتم  : بلی .

 گفت : چقدر حقوق میگیری ؟

گفتم : (....) هزار تومان .

گفت : در آمدت چقدر است ؟

آنروز متوجه منظورش نشدم رو به پدر م کردم که او نوضیح بدهد ، و پدر گفت که پسرم بغیر از حقوق ماهیانه دولتی در آمد دیگری ندارد . و پدر خانمم سرش را تکان داد و چیزی نگفت ، ولی معلوم بود که از نبودن درآمدی غیر از حقوق زیاد راضی نیست .

بهر حال ،  می دانی که ،  ازدواج کردیم و بعد از چندین سال خدمت صادقانه به افتخار  !! بازنشستگی نائل آمدم و این روزها تازه حرفهای آن روز ... برایم معنی میشود .

پرسیدم چطور ؟

گفت : در همسایگی ما پسر جوانی هست که بعد از مدتها بیکاری و فلاکت و نداری ، سه چهار سالی هست که استخدام شده البته به سفارش یکی از فامیلهای پر نفوذش ، در این مدت کم ،  شکر خدا ماشین خریده و زمینی در کنار خیابان اصلی شهر داشته  که از پدرش به ارث رسیده بود ، الان خانه مجللی در آن بنا نموده است .خلاصه این مسئله بین من و بچه ها سئوالات زیادی بوجود آورده است  ، با نگاهشان ، با حرکات و گوشه کنایه هایشان یک جور هایی بمن حالی میکنند که من از فرصت هایی که داشته ام خوب استفاده نکرده ام

 ( منظورشان همان درآمدی است که در جلسه خواستگاری مطرح شد .)  وقت و بی وقت میگویند فلانی سه ، چهار ساله استخدام شده ببین چه دم و دستگاهی بهم زده و ما بعد از سی و اندی سال هنوز هشتمان گرو نه است .حال من مانده ام که چگونه علت زندگی مجلل همسایه  و زندگی معمولی خودم را به بچه ها توضیح بدهم ؟

خودشان میدانند که من اهل هیچ ریخت و پاشی نبوده و نیستم و همسایه ماهم بغیر از حقوق دولتی کار دیگری ندارد . حالا زندگی ما و همسایه برای بچه ها یک علامت سئوال بزرگ شده است و من مانده ام عاجز در حل این معما.....

حرفهایش که به اینجا رسید سکوت کرد .

راستی کجای کار اشکال دارد ؟    

عاقل اولوب ، عقل منی دانلادی

عاشق اولوب منده اونی دانلادیم

(ال آتب آلله اتگین دوت ) دئــدی

گؤر نئجه مشکل لری آسانلادیم  

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 23:2 |

 

ایام فاطمیه را به عموم مسلمین جهان

 تسلیت عرض مینمایم  

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 23:12 |

بد شانسی

دوستی به طنز از بد شانسی خودش تعریف میکرد که اگر از آسمان طلا و جواهر ببارد یک دانه اش هم قسمت من نمی شود ولی اگر دو قطعه سنگ از آسمان بیفتد یکی اول می خورد سر من و آن دیگری هم به نوبت می ایستد و بعداً میخورد سرم  . حالا شهریار شیرین سخن ما تقریباً این مسئله را با شعری طنز گونه به نظم کشیده است بفرمایید بخوانید و لذت ببرید که زبان حال ما نیز میباشد :

ائـــــــــــوده بیر ایل آه چه که رم ، خبر یوخ

ائــودن چیــــــــخام ، من اویانا ، یار گـــلی.

تای – توشلاریم ، چؤله چیخا ، گون چیخار ،

من چیـــــــــخاندا یاغیش گئتسه قار گلی .

یازیخ قوزوم ! آجلیـــــــــــــغا دؤز ، داریخما ،

بوگــــــــــون – صاباح باهار گلی ، بار گلی .

بیزه گله – گلــــــــــــمه یه ، بیر کال ائیده ،

قونشوموزا هیـــــــــــــــــوا گلی ، نار گلی.

خان ائــــــــــوینه ، شئــر گله قویروق بولار

بیزیم ائــــــــــوه کور ایــت گله ، هارگلی .

خلقه قوناق گلی ، گـــــــؤزی سرمه لی ،

بیزیم ائودن ،کور گئتمه میـش ، کارگلی .

...........

دولتلــــــــــــــی یه یاس دا گله اوینایار ،

بیز کاسیبا طوی گلـــــه ، آخسار گلی .

غم یوکـــــوندن ، کدخدانین حصه سی ،

خر دل اولی ، بیزیمـــــکی خالوار گلی .

کتــــــــده بیزی دؤیول له ، بر هاوار یوخ ،

بیز بیر کلمه حق دانیشاق ، جار گلی .

............

چوخ شاعرین طبعی دونار بوز کیمی ،

( شهریار ) ین شعری ده ، قاینار گلی .

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 23:7 |

یک دیدار آقای حبیب الله شاپوری گرگری تاریخ گویای منطقه

دیروز برای تمدید بیمه ماشین به دفتر بیمه ... رفتم  و مشغول انجام کارهای مربوطه بودم که آقای شاپوری ، تاریخ گویای منطقه تشریف آوردند ، ایشان بعد از سلام و احوال پرسی های معمول چون از علاقه اینجانب به تاریخ گذشته شهرستان اطلاع داشتند ، به خواهش من در باره اولین مدرسه ها شروع کردند و اینکه مکتب خانه ها چگونه بودند و ... ویادی از مرحوم میرزا عباس رضی زاده کردند و صحبت از طایفه های مشهور منطقه و خیلی چیز های دیگر که جمع بندی همه ی آن گفتگو زمان میخواهد ولی در باره مدارس منطقه و چگونگی تشکیل آنها مطالبی فرمودند که تقدیم میشود

لطفاً بخوانید و نظرتان را بفرمایید

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 6:24 |

فید (خوراک ) چیست ؟

گوگل ریدر چگونه کار میکند ؟

در این پست میخواهم بر خلاف روال عادی وبلاگ به معرفی امکانی که شرکت عظیم گوگل بر استفاده کاربران اینترنت بخصوص برای آنهایی که وبلاگ یا سایت دارند ایجاد کرده است به پردازم البته من خودم نیز تازه با این بخش از امکانات گوگل آشنا شده ام و به همین خاطر آدرس سایت هایی را که این موضوع  را بزبان ساده شرح داده اند در این جا میگذارم . برای استفاده از این امکانات حتماً باید اکانت جیمیل داشته باشید که فکر میکنم حتماً دارید اگر ندارید به سادگی میتوانید داشته باشید لازم به توضیح است که این مسئله روز به روز در حال گسترش است . آشنایی با آن به نظر من لازم و ضروری است .

 

فید ، وبگردی با بالاترین سرعت ممکن

امروز اینترنت و وبلاگها سرعت بالاتری می طلبند. استفاده سریع از وبلاگهایی که هر روز پیشرفته تر می شوند به آرزویی بدل شده است. امروز ، روز سرعت است ولی وبگردی سریع یک توهم پنهان است اگر شما مطالب وبلاگها را بخوانید، اما بدون فید.

در مطالب قبلی بارها سوال شده است که این فید چیست که انقدر ما خوانندگان را به استفاده از آن تشویق می کنیم؟ یا چطور این فید باعث افزایش سرعت می گردد. در این مقاله به معرفی فید و نحوه شروع به استفاده از فید صحبت می کنیم. اگر شما بخواهید در وقت خود ساعتها صرفه جویی کنید باید فید را بشناسید. این مقاله با زبانی ساده و غیرفنی یکی از مفیدترین ابزارهای وب را به شما معرفی می کند.

فید (یا همان خوراک) یک آدرس است که شما با رفتن به آن آدرس مطالب وبلاگ را با قالب سفید بخوانید. خواندن در قالب سفید در حقیقت یعنی شما مطالب وبلاگ را بدون استفاده از امکانات قالب و ظواهر قالب بخوانید. برای همین طبیعی است که شما مطالب را سریعتر بخوانید. این سریعتر خواندن گاهی با توجه به سرعت اینترنت شما تا چند دقیقه هم طول می کشد. ولی فید یک قابلیت دیگر هم دارد و آن چیزی جز استفاده از قالب سفید است. در حقیقت شما با استفاده از فید می توانید مطالب را در فیدخوان خود بخوانید.

·         خواندن در فیدخوان چه فوایدی دارد؟

1.    اگر یک وبلاگی به روز شود شما از طریق فید خوان متوجه می شوید. لازم نیست شال و کلاه کنید و تا دم در وبلاگ بروید و ببینید خبری نیست.

2.    شما مطالب را در یک جا می خوانید. برای خواندن مطالب لازم نیست آدرس 2200 سایت و 14785 تا وبلاگ را حفظ کنید. فقط کافی است تا یکبار فیدشان را به فیدخوان اضافه کنید و خلاص. آنچه همه خوبان دارند این فیدخوان همه را یکجا دارد!

3.    مسلم است که مطالب را بسیار سریعتر می خوانید. این دلیل برتری فیدخوان در ایران عزیز است. شما که نمی خواهید این همه وبلاگ را از خود وبلاگ بخوانید. اصلا خسته نمی شوید این همه راه می روید به این همه وبلاگ سر می زنید؟

4.    خوبی فید این است که اگر شما از فیدبرنر یک وبلاگ استفاده می کنید ( بعدا توضیح خواهم داد این فیدبرنر چیه ) اگر وبلاگ مورد عنایت مسئولین مخابرات قرار گرفت شما باز هم وبلاگ را از دست نمی دهید. این تنها راه قطعی دور زدن این مسئله است. شما هم که ماشالله از هر 10 وبلاگی که می خوانید 11 تا مسدود است!

5.    اگر شما از فیدخوانهایی مانند گوگل ریدر ( چقدر عجله دارید! آخر مطلب این رو هم معرفی می کنم ) استفاده کنید می توانید با دوستانتان مطالب را به اشتراک بگذارید.

6.    شما می توانید انواع اقسام شکلک های ممکن را مانند علامت گذاری به هزار و یک مدل و دسته بندی های خاص خودتان را همه در فیدخوانتان اعمال کنید.

دلایل دیگری هم هست ولی فکر می کنم هر آدمی با این دلایل حتما به سراغ یک فیدخوان درست و حسابی می رود. البته نمی دانم تاج سرها هم می توانند از فیدخوان استفاده کنند یا نه ولی اگر توانستند حتما خبر می دهم شما هم استفاده کنید.

·         کدام فیدخوان را توصیه می کنید؟

فیدخوانها به دو صورت است. فیدخوان ( از این به بعد ممکن است فیدریدر صدایش کنیم ) یا آنلاین هستند یا آفلاین. هر کدام هم مزایای خودشان را دارند. ولی به شخصه گوگل ریدر را توصیه میکنم. چرا گوگل ریدر؟

گوگل ریدر بسیار ساده و روان اجرا می شود. امکانات زیادی دارد که جدیدا امکان گوگل ریدر شیرینگ آن که به عنوان گوگل ریدر اشتراکی هم نام می برند بورس بازار وبلاگستان شده است. محصول گوگل است که خودش نشان از امنیت و پایداری سیستم در اکثر مواقع می دهد. با حسابهای گوگل شما مانند جیمیل کاملا سازگار است. و خیلی هم ساده است. برای شروع به نظر من بهترین انتخاب است.

·         وسایل لازم برای یک وب خوان حرفه ای شدن چیست؟

1.    یک عدد اینترنت

2.    یک عدد گوگل ریدر

3.    یک عدد فید که در اینجا فید همین وبلاگ به آدرس فید

4.    کارمان را راه می اندازد ( شما که نمی خواهید این وبلاگ را فراموش کنید؟ )

·         روش کار چیست؟

وارد اینترنت بشوید!!

به سایت گوگل ریدر رفته و در حساب خود وارد شوید. این حساب همان حساب Gmail شماست. اگر چنین حسابی ندارید از طریق سایت گوگل می توانید بسازید. در صورت نداشتن این حساب از بسیاری از امکانات سایت گوگل محروم شده اید ( ساختن چنین حسابی بسیار ساده است ولی اگر مشکلی داشتید می توانید همین جا بپرسید تا شخصا جواب بدهم )

 

 

من از نوشته ها این دو سایت که تقریباً مانند هم میباشند خیلی استفاده کرد امیدوارم برای شما هم مفید باشد .

 

این پست باشگاه مهندسان جوان ایران

 

و این آدرس سایت آقای حامد باقری

 

این هم آدرس صفحه من در گوگل ریدر

 

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:42 |

حماسه ده ده قورقود یک داستان از زمان کودکی

داستان بوغاچ، فرزند درسه خان

درسه خان با چهل همراه، در جشن سالانه بايندرخان، خان اغوزها شركت مي كند،  امّا طبق دستور بايندر خان كساني را كه داراي پسرند در چادر  سفید  ، صاحبان دختر را در چادر سرخ و بی فرزندان را در چادر سیاه پذیرائی میکنند . درسه خان که فرزندی نداشت ، از این عمل خشمگین می شود و به نزد خاتون (همسر )خود باز می گردد . بنا به پیشنهاد خاتون ، او سران    " دیش آغوز " را گرد آورده و اطعام می نمایند و دست به احسان میگشایند و سرانجام با دعای خیر مردم صاحب پسری می شود . پسر در پانزده سالگی وارد اردوی بایندر خان می شود . بایندر خان شتر نر و گاو نری داشت که هر سال در پائیز و در انظار بزرگان آغوز به جنگ وا می داشت . در بهار آن سال ، گاو نر  خطرناک را از سرای ، با غل و زنجیر بیرون آورده و رها کردند . پسران ، همه از میدان گریختند ، اما تنها پسر درسه خان بدون هیچ ترسی بر جای ماند و با گاو نر در آویخت و اورا از پای در آورد . بزرگان آغوز زبان به تحسین گشودند و " قور قوت " اورا  " بوغاچ " ( منتسب به بوغا یعنی گاونر ) نام نهاد و پدرش درسه اورا در مقام بیگی به تخت نشاند .

بوغاچ به چهل دلاور پدر اعتنایی نداشت و آنها نیز کینه و حسادت وی را به دل گرفتند و تصمیم گرفتند که پسر را پیش پدر بد نام کنند . درسه خان  فریب چهل دلاور خود را می خورد و با بر پایی یک مراسم شکار صوری ، بوغاچ از همه جا بی خبر را به قصد کشت با تیر میزند ،اما او زخمی میشود و درسه به گمان اینکه مرده است  باز می گردد . خضر نبی به یاری پسر زخمی می شتابد و اورا از مرگ حتمی می رهاند . از آن سو مادر بوغاچ که جواب قانع کننده ای از درسه خان نمی شنود ، به جستجوی او می پردازد و اورا پیدا کرده و پنهان از چشم پدر تا هنگام بهبودی کامل از او پرستاری می کند .

چهل دلاور واقعیت را در می یابند و از بیم درسه خان ، اورا به بند کشیده و به سوی سرزمین کفر فرار می کنند . مادر بوغاچ از فرزند می خواهد که از خطای پدر چشم پوشیده و اورا از دست چهل نامرد عکس جنبه تزیینی دارد خلاصی بخشد . پسر سخن مادر را می پذیرد و و برای نجات پدر سر در پی چهل نامرد می گذارد ، آنان را گرفتار کرده و  تارو مار می کند  و پدرش را آزاد میکند . درسه خان از سلامتی پسرش شادمان می شود و دوباره اورا به تخت بیگی می نشاند قور قوت آتا در جشن و سرور آنها شرکت کرده و در حق آنها دعای خیر می نماید .

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:39 |

دریای خاطرات زمان

 

آهی كشيد غم زده پيری سيپد موی ،
افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لای موی چو كافور خويش ديد :
يك تار مو سياه ؛


در ديدگان مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك تار مو سپيد ؛

در هم شكست چهره محنت كشيده اش ،
دستی به موی خويش فرو برد و گفت : ” وای ! “
اشكی به روی آيينه افتاد و ناگهان
بگريست های های ؛

دريای خاطرات زمان گذشته بود ،
هر قطره ای كه بر رخ آيينه می چكيد
در كام موج ، ناله جانسوز خويش را
از دور مي شنيد .
 

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:21 |

کربلایی 2   

آشنایی که خاطره  دیروز مارا از کربلایی خوانده بود ، میگفت : خوب تبلیغ تبلیغ کربالایی را میکنی ، اگر همسایه ات الان زنده بود ( آخه ما با کربلایی همسایه بودیم ) کلی درباره اینترنت و کامپیوتر  و دهکده جهانی برایت سخنرانی  میکرد  . خاطره ای نیز ایشان تعریف کردند که منهم شنیده بودم و لی یادم رفته بود ، چه میشود کرد پیری است و هزار درد بی درمان ..!!!

از قول کربلایی تعریف میکرد که : یک روز عصر با اتوبوس از تبریز به گرگر ( سابق ) می آمدم روبروی کارخانه سیمان صوفیان راه بندان بود ، ما از اتوبوس پیاده شدیم ، جمعیت را کنار زدم  (البته اینها را از قول کربلایی میگفت ) دیدم ماشین زده بیک جوان ، کیف و عینکش افتاده یک طرف و کاسه سرش در اثر تصادف شکسته و مغز جوان افتاده روی خاکهای کنار خیابان !!! فوری رفتم مغز جوان را با یک دستمال تمیز که در جیب داشتم  از زمین برداشتم فوت کردم و خاکهایش را پاک کردم و گذاشتم داخل سرش و کاسه سر را گذاشتم وبا همان دستمال محکم بستم . جوان حرکتی بخودش داد و چشمهایش راباز کرد !!!!بمن نگاهی کرد. وگفت کربلایی من از شما ممنون هستم ، اگر شما نبودید حالا خانواده من داغدار و بچه های من یتیم شده بودند !!!!.

حالا دیدید اگر کربلایی زنده بود بزرگترین جراح های مغز و اعصاب باید برایش شاگردی میکردند . حیف که کربلایی جوانمرگ شد ( تقریباً درصدسالگی) !!!

باز هم از معجزات کربایی برایتان مینویسم ، اخر با هر کس صحبت بکنی یکی دو چشمه از کارهای ایشان را در خاطره اش دارد .....     

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:30 |

هنرمند زندگی

کربلایی آدم عجیبی بود ، خدا رحمتش کند ، سواد درست و حسابی نداشت یا بهتر است بگویم  اصلاً سواد نداشت ، حساب و کتابش را با خط سیاق می نوشت ولی همه فن حریف بود ، یادم رفت بگویم همسایه بودیم و خودش را ریش سفید محله حساب میکرد  . در  پزشکی و دعا نویسی و دام پزشکی و گیاه درمانی  و مکانیکی و سفالگری و ... کارشناس بود و اظهار نظر میکرد و درمقابل هیچکس کم نمی آورد ، کافی بود در یک مجلسی سئوالی ازش میکردی ، اصلاً لازم نبود سئوال بکنی ، اگر صحبتی به میان می آمد (فرق نمیکرد در چه زمینه ای باشد ) دیگر هیچکس را توان عرض اندام در مقابل کربلایی نبود اگر چندین بار هم صلوات میفرستادند تا صحبت تمام شود ولی کربلایی مجدداً شروع میکرد .

چندین سال بود که ثبت نام کرده بود برود مکه ، ولی نمیدانم چرا چندین سال طول کشید و آخرش هم حاجی نشده به خانه آخرت شتافت .

نه تنها خودش همه فن حریف بود حیوانات خانگیش هم  ( مرغ و خروس و گربه و سگ و......) ایشان نیز با مال بقیه فرق داشت  ، مثلاً یک روز جلو قهوه خانه صحبت میکرد :

خروس من صبح ها وقت نماز که می شود جلو اتاق می آید و در حالی که پرهایش را بهم میزند و بانگ سر می دهد و میگوید  کربلایی رسول ، کربلایی رسول وقت نماز است

یا میگفت : گربه من از جوجه های تازه از تخم درآمده مواظبت میکند . میگفت یک گربه داشتم یک روز گوشتی را از خانه برده بود ، با عصبانیت به حیوان نگاه کردم و گفتم نمی خواهم ببینمش . از آن تاریخ دیگر آن گربه را ندیده ام .

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

هرکسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد                

میخواهید از طبابتش هم یک چشمه برایتان بنویسم ......... باشد برای پست بعدی !!!

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:17 |

 

قدر عافیت کسی داند که ..بیمارستان هادیشهر

چند روزی بود که درد امانش را بریده بود و همه اش بدنبال دکتر و دوا و عکس و سونوگرافی و آزمایش سرگردان ، ولی درد همچنان فلجش کرده بود ، هر کدام حرفی میزدند یکی میگفت معده اش ناراحته ، دیگری بیماری قلبی تشخیص میداد .. خلاصه در نهایت تنها جراح منطقه سنگ کیسه صفرا را تایید کرد و مجدداً آزمایش و سونوگرافی و نوار قلب  و.... در نهایت جراحی . و الان شکر خدا مریض در حال بهبودی است و گویی تازه از مادر متولد شده است و شکرگزار قادر یکتا . وما ممنون و سپاسگزار از کار انسانی و خوب تنها پزشک جراح توانای بیمارستان دکتر ساجدی هادیشهر آقای دکتر ملکپور . برای ایشان و همکارانش در بخش جراحی و بخش بستری ، آرزوی موفقیت های بیشتر و سلامتی مینماییم . ص

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:59 |
- -