تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است

راستش را بخواهید مدتی بود که بچه ها سخت  می چسبیدند به کا مپیوتر ، من نیز کنجکاو شدم  ، دیدم وبی را میخوانند  بنام ( من و ام.اس ) منهم با اطلاعتی که از این بیماری داشتم شروع به مطالعه کردم ، راستش اراده و شجاعت و رفتار این دختر عزیز مرا هم گرفتار وبلاگش کرد و هر روز تقریباً وبلاگش را میخوانم . راستش را بخواهید یک جورایی ما هم احساس این دختر عزیز را با گوشت و پوست خود لمس میکنیم .، و به قول معرف : شکسته استخوان داند بهای مومیایی را ....  از آن تاریخ میخواستم مطلبی در باره آن موضوع بنویسم ولی میترسیدم نتوانم حق مطلب را ادا نمایم تا اینکه مصاحبه اش را خواندم و این کار همشهری را تحسین کردم و عیناً آن را درج میکنم

با آرزوی یافتن داروی این بیماری توسط دانشمندان هرچه زودتر

 

گفتگویی با نویسنده ی وبلاک

هادی‌نیلی

hadinili@gmail.com

 hadinili.blogfa.com

 

.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 و ساعت 0:47 |

وب دل نوشته های یک خانم مدیر

از طرف دوستی اینترنتی خانم مدیری دلسوز و مبتکر با کلمات خرابات ، قلندر ، محرم دل

 به مشاعره دعوت شدیم که از لطفشان ممنون و سپاسگزارم  و این مسئله باعث شد که کتاب اشعار شاملو ، سهراب ، فروغ فرخزاد و سعدی و دیوان مولانا  را مروری گذرا کردم ولی در مورد کلمات  پیشنهادی هیچ شعری دلچسب تر از اشعار حافظ نیافتم . البته از دیوان ترکی شهریار هم راجع به آن کلمات اشعاری بود که بعلت مشکل زبان ، این شعر حافظ را برگزیدم . با آرزوی موفقیت برای برگزار کننده مشاعره که باعث شد ما مروری در اشعار فارسی و ترکی داشته باشیم

نه هرکه چهره بر افروخت دلبری داند

نه هرکه آینه سازد سکندری داند

نه هرکه طرف کله کج نهاد و تند نشست

کلاهداری و آیین سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

غلام همت آن رند عافیت سوزم

که در گدا صفتی کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی

و گرنه هرکه تو بینی ستمگری داند

بباختم دل دیوانه و ندانستم

که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند

هزار نکته باریکتر زمو اینجاست

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

مدار نقطه ِ بینش زخال تست مرا

که قدر گوهر یکتا گوهری داند

بقد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد

جهان بگیرد اگر دادگستری داند

ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه

که لطف طبع و سخن گفتن دری داند

از دوستان تقاضا میشود در این مسابقه شرکت نموده و با کلمات تبسم ُ نسیم ُ خنده ُ قطعه شعری از شاعران نامدار ایران زمین به زبان ترکی یا فارسی پست بفرمایند  ممنون

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 10:50 |

وقتی خدا نقاشی میکند

بعضی وقتها از خود می پرسم طول عمر ما انسانهارا چگونه باید حساب بکنیم آیا این کافی است که بگوییم فلانی پنجاه یا شصت و یا.....سن دارد یعنی این روزها را در زندگی سپری کرده است ، تقریباً همزمان با استخدام من دختری برای کار در .....به استخدام  دولت در آمد از کشور فیلیپین ، کارشناس بود و از نظر اخلاقی دختری پاک دامن و به دین و آیین خودش معتقد و پایبند ، در کارش جدی و درستکار و ماهر که ما در آن دوران کارهای زیادی از ایشان یاد گرفتیم  . بهر حال بعلت پاکی و صداقتی که داشت مورد احترام همه بود و با ما که با مادر و خواهرم زندگی میکردم صمیمیتی مضاعف داشت و به خانه ما رفت و آمد میکرد . بطوری که اگر یک روز (خدا رحمت کند مادرم را ) ایشان را نمیدید دلش برایش تنگ میشد و به خانه دعوتش میکرد . ...

انقلاب شد ، به علت جو ناآرام کردستان و شروع جنگهای داخلی کردستان با هزار مکافات از آنجا خارج شدیم و ایشان نیز از ایران به کانادا رفتند . این رانیز بگویم که وقتی که در ایران بودند هر سال یک بار  برای گردش به یکی از کشورهای اروپایی یا امریکایی سفر میکردند  و ما ......بعد از رفتن از ایران  در کانادا استخدام شدند و با یک پاکستانی ازدواج کردند و حالا پسری تقریباً هیجده ، بیست ساله دارند که در عکس همراه مادرش مشاهده میکنید . از آن زمان ما ها باهم توسط تلفن و نامه ، و این روزها به برکت اینترنت به سهولت بیشتر  ارتباط داریم البته آنها وفادارتر و صادق تر هستند و اگر ما هم تنبلی بکنیم ایشان ارتباط را قطع نمیکنند

ایشان حالا نیز آن عادت مسافرت را هرساله ادامه میدهند و هر جا که میروند عکس ها و کارت پستالهایی از جاهای مختلف دنیا برای ما نیز ارسال میکنند . 

همکار قدیمی ما به همراه پسرش

حالا منظورم از اینهمه صغری کبری چیدن این بود که من و ایشان که واقعاً مانند خواهری مهربان دوستش داریم تقریباً همسن هستیم یعنی روزها و سالهاییکه گذرانده ایم از نظر زمانی برابر است ولی شما فکر میکنید این دوتا زندگی را اگر در یک ترازوی خیالی وزن بکنیم با هم برابر هستند ،  بنظر من که اینگونه نیست، وایشان حداقل پنجاه سال و یا بیشتر از ما عمر کرده اند ایشان جدیداً برای وبلاگ آلبوم شهرستان عکسهایی از نقاط مختلف دنیا که دیده اند ارسال نموده اند اسم مجموعه عکسهایشان را هم وقتی خدا نقاشی میکند!گذاشته اند وقتی خدا نقاشی میکند . بعضی هایشانرا دربه ایگذاشته ام اگر دوست داشتید بنویسید باز هم پست بکنم   

(وقتی خدا نقاشی میکند !)

اینهم یک نمونه از عکسها 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه بیستم فروردین 1387 و ساعت 9:54 |

سیزده بدر

 

درترکی ضرب المثلی داریم میگوید ( فلکدن بیر گون اؤوورلادیخ ) ، ما هم یک روز کنار چشمه حال لاج ساعت 9 صبح سیزده بدر 87

مانده به سیزده نوروز تصمیم گرفتیم از صبح روز سیزده بدر از خانه بزنیم بیرون ، از عصر دوازدهم بچه ها به تکاپو افتادند هر کس دنبال کاری بود ، یکی کیک درست میکرد ، یکی سبزی پاک میکرد ، یکی وسایل را آماده میکرد کاسه ، بشقاب ، استکان ، و سماور زغالی و .... و من هم تدارکات را انجام میدادم ،.....  دود کش سماور را فراموش کرده بودیم که آنهم باعث برگشتن دوباره من بخانه در روز سیزده بدر شد . بهر حال از صبح اول وقت شال و کلاه کردیم و وسایل را برداشتیم و حرکت بسوی دشت و صحرا و سبزه و گل و بلبل و جویبار  موقعیت را قبلاً شناسایی کرده بودیم و فقط خدا خدا میکردیم که قبل از ما کسان دیگری جای مارا نگیرند . دو ، سه خانواده قبل از ما آمده بودند ، ولی بغل چشمه ، دامنه سر سبز تپه خالی بود و زود جلو پلاس را پهن کردیم و چادر را بر پا نمودیم ، نزدیک ما یک خانواده دیگر چادر زده بودند و دختر کوچولوی خوشگلی بنام خدیجه  داشتند که تا ما رسیدیم با بچه ها اخت شد و تا مدتی باما بود .. یواش یواش اطراف ما پر شد از خانواده هایی که از هادیشهر ، جلفا ، و جاهای دیگر آمده بودند . سماور را آتش زدیم و بعد از آوردن دودکش بساط صبحانه را پهن کردیم چه هوای خوبی بود . چون دیر شده بود بعد مختصری گردش بچه ها مشغول تدارک ناهار شدند و تقریباً حدود ساعت دوونیم ، سه نهار خوردیم و از هر طرف بوی کباب بلند بود و صدای موسیقی شاد یک لحظه قطع نمی شد . نهار که تمام شد از گوشه و کنار صدای رقص و آواز بلند شد چند خانواده کرد با یک ماشین سواری و یک کمپرسی درست در نزدیکی ما بساط پهن کرده بودند که بعد از نهار با یک آهنک کردی به رقص و پایکوبی مشغول شدند و از اطراف فیلمبرداری میکردند ، چه صفا و صمیمیتی در محوطه حاکم بود ......جاده کلیسا ، کناره رودخانه آراز ، ساعت 5.5 روز سیزده فروردین 87

بعد از رقص و آواز آن خانواده هارفتند و مانیز تصمیم گرفتیم بقیه روز را بگردیم وسایل را بخانه بردیم و بطرف جلفا راه افتادیم د رراه همه جا پر بود از جمعیت ، داخل جلفا گشتی زدیم ، شهر بی اندازه شلوغ بود و ترافیک روبروی مسجد جامع و پارک شهر مدتی معطلمان کرد که بچه ها به روی پل رو گذر راه اهن رفتند و از آن بالا مناظر جلفا را تماشا کردند بطر کلیسا راه افتادیم ولی جاده خیلی شلوغ بود نرسده به کمپ نوروزی منطقه آزاد در کنار رودخانه خروشان آراز توقف کردیم طرف رودخانه توقف ممنوع بود (کار نیک نیروی انتظامی )در طرف دیگر جاده به بالای تپه ای رفتیم و بساط چای را پهن کردیم و آز آن بالا آراز را تماشا کردیم ...

ساعت هشت و یا نه به خانه رسیدیم در حالی یک روز بیاد ماندی خدا را سپری کرده بودیم . امیدوارم همیشه خنده و شادی در چهره مردم دنیا بخصوص مردم ایران زمین پایدار بماند    

 

گفتمش دل مي خري پرسيد چند؟

گفتمش دل مال تو تنــــــــــها بخند

خنده کـــــــــــردو دل زدستانم ربود

تا به خود باز آمــــــــــدم او رفته بود

دل ز دستانش به خـاک افتاده بــود

رد پايش روي دل جا مانده بــــــــــود

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 0:13 |

ارثیه

 

داستان آن سواره ای را که در بیابان به مردی میرسد که در آن صحرای بی آب و علف در روی زمین یخود میپیچید اسب سوار نزدیک میشود و میخواهد کمک کند میگوید دستت را بده تا سوار کنم و به آبادی برسانم ، در راه مانده میگوید من آنقدر درد دارم که نمیتوانم دستم را به دست تو برسانم پیاده شو و کمک کن تا سوار شوم ، مرد سواره این کار را میکند ، وبمحض اینکه مرد روی اسب قرار میگیرد مهار اسب را میکشد و از مرد دور میشود . مرد از پشت صدا میکند و به مرد میگوید ( اسب و همه دارایی من مال تو ولی خواهش میکنم این جریان را در هیچ کجا و به هیچکس تعریف نکن ، چون آنوقت نیکی و کمک کردن به دیگران از بین میرود و هیچکس بهم اطمینان نمیکنند )

(امسال ما عزادار بودیم ومورد لطف خیلی از دوستان و فامیل دور و نزدیک قرار گرفتیم ، تمام مهمانان نوروزی بنحوی صحبت را به ماجرای ارثیه ما میکشاندند و از اینکه من به این سادگی از حقم گذشته ام ناراحت بودند ، چون خیلی هایشان از زمان کودکی در جریان زندگی ما بودند ) ، عجب افسونگر مکاری است مال دنیا را میگویم ، خوب که فکر میکنم شاید هشتاد در صد در گیری های خانوادگی بخاطر مال دنیاست و اغلب این ارثیه هایی که پدران یا مادران ما مانند امانتداری با تمام مشکلاتی که خودشان داشتند نتوانستند کاری بکنند و امروزه برای ما با همه ی حسنی که دارد وبال گردن شده است .

ارثیه بجا مانده از پدر مادر را میگویم  ، باور بفرمایید بخاطر این چندر غاز ارثی که مانده بود چه دستهایی را برایم روکرد و چه پرده هایی را از چهره بعضی ها برای من خام و ساده کنار زد . تا زمانی که که در جایی مشغول شوم و در آمدی داشته باشم تمام سهم مرا بخاطر اینکه من تنها پسر خانواده بودم نوش جان کردند تعجب میکنم از مادرم که ، چگونه راضی شده است حق و حقوق مرا بذل و بخشش بکند حالا بعد این جریانات متوجه شدم چرا مادرم در ازدواج من این دست و آن دست میکرد شاید فکر میکرد این گاو شیرده اگر زن بگیرد .......... بهر حال روزگار است دیگر ، و انسانها شیر خام خورده اند ولی من در پنجاه واندی سال عمرم ، خداوند همیشه یار و مدکارم بوده و هیچ وقت از نظر مالی در تنگنا قرار نگرفته ام و ایمان دارم که مال حرام یک روزی در همین دنیای خاکی از حلقوم آدم بیرون میریزد در مسئله ای که بعد از چندین سال برای من پیش آمد درس بزرگی در زندگی به من آموخت درسی که هرگز فراموش نخواهم کرد

درس اینکه محبت غیر خدا اکثراً هیچ دردی از انسان دوا نمیکند

درس اینکه محبت مادر نیز برای همه بچه هاش یکسان نیست

درس اینکه دوستی ها نیز اکثراً جنبه اقتصادی دارد

درس اینکه صحبت پول که پیش می آید خواهر و ...همه بدتر از بیگانه میشوند

 

  حس گنگ من و دریا !

کلبه ام پنجره ای باز به دریا دارد
خوب من , منظره خوب تماشا دارد
ساختم آینه ای را به بلندای خیال
تا خودت را به تماشای خودت وادارد
راز گیسوی تو دنیای شگفت انگیزی است
که به اندازه صد فلسفه معنا دارد
گوش کن , خواسته ام خواهش بی جایی نیست
اگر آیینه دستت بشوم جا دارد
چشم یک دهکده افتاده به زیبایی تو
یعنی این دهکده , یک دهکده رسوا دارد
کوزه بر دوش , سر چشمه بیا تا گویند
عجب این دهکده سرچشمه زیبا دارد
در تو یک وسوسه مبهم و سرگردان است
از همان وسوسه هایی که یهودا دارد
عشق را با همه شیرینی و شورانگیزی
لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد
بی قرار آمدن , آشفتن و آرام شدن
حس گنگی است که من دارم و دریا دارد
یخ نزن , رود معمایی من , جاری باش
دل دریاییم آغوش پذیرا دارد...

 

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه هفدهم فروردین 1387 و ساعت 0:8 |
- -