تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است
بهار و سال 1387 بر همه مبارک . صادقی گرگری 
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 13:10 |

مراسم عید و چهارشنبه سوری البته هفت سین آن زمانها این تجملات را نداشت ساده و صمیمی بود

بعد از چله بزرگ، خانه حال و هوای دیگری پیدا می کرد ، مادر خودش را آماده میکرد که به استقبال نوروز برود و قبل از آن چهارشنبه سوری ، هر شب چهار شنبه اسفند ماه ( بایرام آئی ) یک اسم داشت ، اولینش را خبر ، و ... آخرین ( آخیر چارشنبه ) می نامیدند

، ما هم همراه بزرگتر ها فعال می شدیم هر روز به لانه مرغ ها سر می زدیم و تخم مرغهارا جمع میکردیم ، از دشت و صحرا بوته و چوب های خشکرا بخانه می آوردیم ، آخر ما آن زمانها ما هر چهار جارشنبه شب اسفند ماه را آدر پشت بامها آتش روشن می کردیم البته نه مثل چهارشنبه شب آخر سال ، از ترقه و  و کارهای خطرناک امروزی خبری نبود ، از پارچه های کهنه توپ مانندی درست می کردیم و دورش را با سیم های نازک محکم می کردیم و آماده می نمودیم برای شب چهارشنبه آخر سال . خروسی را هم از بین مرغ وخروسها برای آن شب نشان میکردیم . همه چیز بوی شادی و نشاط میداد .آن زمانها اینهمه دنگ و فنگ نبود خیلی از خانه ها سفید کاری هم نشده بودند و در این ایام مادر ها با گِل سفید ی که در آب مخلوط میکردند دیوارهارا سفید میکردند ،  (چیپماخ ) . روستای ما آنروز ها عجب حال و هوایی داشت .

ده ، پانزده روز مانده به عید مادر یا خواهر بزرگتر مقداری گندم را در داخل یکی دوتا بشقاب می ریخت و با کمی آب خیس میکرد و روی آنها پارچه سفید نازکی میکشید و هر روز مقداری آب می ریخت تا جوانه میزدند و یواش یواش سبز می شدند و سبزی عید آماده می شد .

همسایه ها جمع می شدند و با تخمه خربزه و هندوانه و کدو و کنجد و شاهدانه و مقداری هم مغز گردو که وسایلش را از تابستان نگهداشته بودند آجیل مانندی بنام ( قؤورقا ) رو آتش تنور آماده می کردند و این خیلی خوشمزه تر از آجیل امروزی بود و بنظر میرسد در بعضی از خانه های روستایی اطراف شهر و حتی در خود شهر نیز بعضی ها قؤوورقا درست می کنند . 

یکی دو روز مانده به عید باز زنها ی همسایه در یکی از خانه ها جمع می شدند و نان مخصوصی عید را در تنور میپختند ( وبا مخلوطی از روغن حیوانی و گردو کوبیده شده و پیاز سرخ کرده و ادویه و ساری چیچک و تخم مرغ ، این دو تا آخری برای رنگ کردن روی نان ) معجون خوشمزه درست می کردند و آنرا داخل نانها می گذاشتند (مثل کلوچه) 

و نان خوشمزه ای که اسمش ( نزیه ) بود می پختند . (بقول شهریار : ایندی ده وار داماغیمدا ، داد وئرر ) ما مگر از خوردن این نانها سیر میشدیم !!!

آن زمانها ما سالی یکبار ،و اگر مهمانی می آمد سالی دوبار برنج می خوردیم و چهارشنبه شب آخر سال نیز وقتی میگفتیم کی پلو میخوریم پدر به شوخی میگفت : آن چارشنبه سوری پلو ، این چهارشنبه سوری پلو مچه چه خبر است ؟ و همه می خندیدند بهر حال پلو با کشمش و خورشت گوشت خروسی که از قبل آماده کرده بودیم غذای شب چهارشنبه سوری را تشکیل می داد .

و چارشنبه سوری در روستا چه غوغایی بود ، همه در پشت بامها می رفتند و بوته هایی را که آماده کرده بودیم به پشت بام ها میبردیم ، گلوله های پارچه ای را که سیم نازک بلندی نیز به آن وصل بود با نفت آغشته میکردیم و به محض اینکه هوا تاریک می شد روشن میکردیم و آن شب روستا چه منظره زیبایی داشت و ما بچه ها در بام ها با صدای بلند با هم حرف می زدیم و گلوله های پارچه ای خود را آتش زده و دور سر خود میچرخاندیم و چه کیفی میکردیم .

معمولاً اگر در محله و یا فامیل خانواده ای عزادار بود پدر ها به آن خانه میرفتند و در پشت بام

 

 آنهاهم آتش روشن می کردند تا بازمانده ها ( بخصوص بچه ها) غصه دار نشوند .واین رسم آیین

 

 پسندیده ای بود .

آتش را که در پشت بام خاموش میکردیم سر سفره پلو مرغ را با لذت زیادی میخوردیم و شال را برمی داشتیم و می زدیم بیرون و خانه فامیل و همسایه ها میرفتیم وشال می انداختیم وچیزی به شال می بستند ...یادش بخیر اشعار حیدر بابای شهریار .

و تا پاسی از شب می گشتیم و بگو و بخند میکردیم . اگر کسی حرف مایوس کننده ای میزد فوری یاد آوری میکردند که امشب از این حرف ها نمی زنند علتش هم این بود که فال گوش می ایستادند

آنروز ها از بس میخوردیم و بازی میکردیم گذشت زمانرا حس نمیکردیم . برای عید بزرگتر ها تخم مرغ هایی را که جمع کرده بودیم با رنگهای گیاهی در داخل آب جوش رنگ میکردیم و رنگها پوست پیاز و یاگیاهی بنام بویاخ بود  و برنگهای زیبایی تخم مرغها را تزیین میکردند و اغلب عیدی که میگرفتیم یا میدادند تخم مرغ بود و بندرت هم پول .و در نهایت نیز تخم مرغ هارا میخوردیم ....

بارامی دی گئجه قوشی اؤو خوردی

فاطمه ننه م بیگ جورابی تؤئخوردی

هر کس شالین بیر باجادان سوخوردی

آی نه گوزل قایدادی شــال ساللاماخ

بیگ شالونا ، بایراملوغـون باغ لا ماق

  

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 6:56 |

 بیاد آقای صالحی.....

جلسات شرکت را با شعری از حافظ یا سعدی و یا مولانا و..... بسته به حال و هوائی که داشت شروع میکرد ، شعر را با چنان شوری دکلمه میکرد که گوئی احوالات درونی خودرا بیان میکند ، ( چه فشاری را تحمل کرد آن بزرگوار در به ثمر رساندن این شهرک) شعر را که میخواند مشکلات و مسائل مربوط به تعاونی را بیان میکرد و ما شنونده بودیم و بی خیال ، و بعضی وقتها چه پر رو و پر توقع !!! گلایه و شکایت هم میکردیم و او با آرامش تحمل میکرد و جواب میداد .

و بالاخره کار تمام شد و ما ساکن شدیم و او مدت کمی میان ما بود ..و کوچ کرد ، برای او که دلی بزرگ داشت این دنیا تنگ بود و او به جهان دیگر شتافت ، و ما هنوز دل مشغول این دنیا و بی بهره از عمل نیک ....

او محمد باقر صالحی گرگری ، دبیر دبیرستان های شهرستان جلفا ، نیک مردی بود که چون شمع سوخت و زندگی همه مارا روشنائی بخشید و چراغی که روشن نمود هر روز پر نورتر می شود و به به اطراف پرتو افشانی میکند .

بیایید برای قدر دانی از زحماتش و تداوم کار بزرگ و نیکش اینجا را صالح آباد و یا حداقل بلوار ورودی را بنام ایشان بلوار صالحی نامگذاری نماییم . وبنظر من این کمترین کاری است که میتوانیم انجام دهیم . ما که در حضورش نتوانستیم کاری بکنیم لااقل نامش را بدینوسیله بر سر زبانها جاری سازیم تا آیندگان بدانند ما بندگان شکر گزاری بودیم که هرکس شکرگزار اعمال نیک بندگان خداوند باشد شکر گزار نعمات خداوند قادر متعال نیز خواهد بود . البته ما منکر زحمات بی دریغ دیگر افراد نیستیم که چه بسیارند افرادی که هر کدام بنوبه خود بدون چشم داشتی برای اتمام این کار بزرگ زحمت کشیدند (و میکشند. ) و ما مدیون زحمات همه این بزرگواران هستیم .

در خاتمه از ساکنین شهرک گلها ( بقول مرحوم صالحی : مجتمع مسکونی کارکنان دولت هادیشهر )  که این مطلب را میخوانند تقاضا میشود نظر خود را در قسمت نظرات درج نمایند و این مطلب را به اطلاع سایرین نیز برسانند . با تشکر
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه نهم اسفند 1386 و ساعت 17:38 |

این مطلب را در مجله خانواده سبز خواندم مثل تمام مطالبش عالی بود شما هم بخوانید:

خاطره

بچه‌ها توي محوطه به صف ايستاده بودند و از دهان ‌همه آنها بخار بيرون مي‌آمد. خانم ناظم فرياد زد: تكبير! بچه‌ها چند بار ا...‌اكبر گفتند،‌ بعد خانم ناظم گفت: حالا من از خانم مدير خواهش مي‌كنم تشريف بيارن سرصف و اگه خاطره‌اي، چيزي از اين ايام دارند برامون تعريف كنند. هيچ‌گاه نمي‌توانستم بفهمم رفتار غافلگيركننده‌ اين زن از سر دوستي است يا خصومت. براي اينكه حرف ناظم مدرسه را زمين نينداخته باشم به طرف حياط رفتم. با ورودم بچه‌ها صلوات فرستادند. هوا خيلي سرد بود. نزديك به سيصد دختر نوجوان كه همگي نوك بيني‌شان سرخ شده بود، مقابلم ايستاده بودند. به چهره خانم ناظم نگاه كردم. مطمئنا او مي‌دانست كه من بيش از سي و هفت سال ندارم و در زمان انقلاب آنقدر كوچك بودم كه نمي‌توانستم جزو انقلابيون باشم. ولي اين دليل نمي‌شد كه هيچ‌خاطره‌اي از آن اتفاق نداشته باشم. در واقع بهترين خاطره زندگيم مربوط به همان زمان بود. اما دلم  راضي نمي‌شد آن همه دختر نوجوان را در هواي سرد نگه دارم و خاطراتم را به رخ بكشم. بنابراين گفتم: خيلي دلم مي‌خواد براتون حرف بزنم. اما به خاطر برودت هوا فكر مي‌كنم بهتره فعلا با اجازه خانم ناظم بريد سر كلاس. يك ساعت آخر همگي جمع مي‌شيم تو نمازخونه و من و بقيه همكاران راجع به روزهاي انقلاب براتون حرف مي‌زنيم. بفرماييد، بريد سركلاس. دانش‌آموزان با عجله به طرف ساختمان مدرسه رفتند. خانم ناظم خود را به طرف من رساند و گفت: اگه چند دقيقه تو سرما مي‌موندن چيزي نمي‌شد. اون زمان جوونا تو همين هوا انقلاب كردن.
به او پاسخ دادم: بله تو همين هوا، ولي نه تو اين حال و هوا.
خانم ناظم كه نمي‌دانم حرفم را فهميد يا نه، از من دور شد.
يك ساعت مانده به زنگ آخر بچه‌ها توي نمازخانه جمع شدند. من به همراه ساير همكارانم به آنجا رفتم. باز هم خانم ناظم اصرار داشت قبل از همه پشت تريبون رفته و خاطره تعريف كنم. نمي‌دانم او انتظار داشت چه چيزي از زبان من بشنود. شايد فكر مي‌كرد من در آن زمان اعلاميه پخش مي‌كردم يا روي ديوار مرگ بر شاه مي‌نوشتم. پشت تريبون ايستادم. به دختران نوجوان مقابلم نگريستم. اغلب آنها با بي‌حوصلگي به من نگاه مي‌كردند و بعضي با يكديگر حرف مي‌زدند و معلوم بود اصلا خيال گوش دادن ندارند. سينه‌اي صاف كرده و گفتم:
سلام بچه‌ها، خسته نباشيد. سپس بي‌مقدمه شروع كردم: سال پنجاه و هفت، من هشت سال بيشتر نداشتم. پدرم در بيشتر تظاهرات شركت مي‌كرد. اما مادر به‌خاطر اينكه به غير از من سه بچه‌ ديگر داشت، نمي‌توانست به خيابان برود. آن روز نمي‌دانم چه شد كه تصميم گرفت با دوستش به تظاهرات برود. خواهر و برادرانم را پيش مادربزرگ گذاشت و دست مرا گرفت و نمي‌دانم به كدام خيابان رفتيم. دست در دست  مادر در ميان جمعيت پيش مي‌رفتيم. صداي شعار دادن مردم را مي‌شنيدم. هرگز صدايي اين چنين خشمگين به گوشم نخورده  بود. قدمهايم آنقدر كوتاه بود كه به جز پاهاي مردان و چادر زنان، چيزي نمي‌ديدم.
ناگهان صداي وحشتناكي به ساير صداها افزوده شد. صدايي مهيب‌تر از هر صداي ديگر، بعد فريادها بلندتر شدند. عده‌اي جيغ مي‌كشيدند. جمعيت به عقب هجوم بردند. فشار مردم، مرا از مادر جدا كرد.
دست من از دست مادر رها شده بود و هر كدام با سيل جمعيت به سمتي مي‌رفتيم. من گريه مي‌كردم و مادر فرياد مي‌زد. ديگر او را نديدم. لحظاتي بعد خود را در مقابل چند مرد نظامي كه اسلحه به‌دست بودند، يافتم. بي‌حفاظ و بدون هيچ پناهي، آنها را باچشمان خودم ديدم كه به طرف مردم اسلحه گرفته بودند. فقط يك فرمان شليك كافي بود تا...
وحشت و اضطراب تمام وجودم را پر كرده بود. نمي‌توانستم راه بروم. ناگهان دستان مرا از زمين بلند كردند و من خود را در آغوش يك پسر نوجوان يافتم. پسر با عجله مي‌دويد و كوچه‌ها را پشت‌سر مي‌گذاشت.
وقتي از خطر دور شديم، مرا بر روي زمين گذاشت و پرسيد: خونتون كجاست؟
با گريه گفتم: نمي‌دونم.
چشمانش را بست و سر تكان داد. دوباره احساس بي‌پناهي كردم. او دستم را گرفت و گفت: تو محلتون مسجد داريد، مگه نه؟
سرم را به علامت تاييد جنباندم. پرسيد: اگه مسجدتونو ببيني مي‌شناسي؟
باز هم سر جنباندم. مادر هر روز به مسجد مي‌رفت و مرا نيز با خود مي‌برد. بنابراين مي‌توانستم مسجدمان را از ديگر مساجد تميز بدهم. پسرك مرا از اين محل به آن محله مي‌برد و مساجد را نشانم مي‌داد و من هر بار مي‌گفتم: اين نيست. حسابي خسته شده بوديم. او برايم ساندويچ خريد. ديگر نمي‌توانستم راه بروم. بغلم كرد. آنقدر كوچه‌ و خيابان‌ها را پشت‌سر گذاشتيم تا شب شد. بالاخره به مسجد خودمان رسيديم. با خوشحالي فرياد زدم: خودشه! همين مسجد. مرا زمين گذاشت. داخل مسجد رفتم. او براي مسئول آنجا توضيح داد كه من در تظاهرات گم شده‌ام و مادرم به همين مسجد مي‌آيد. مرد اسم مرا پرسيد. گفتم: ليلا محمدي.
و او نامم را از بلندگو اعلام كرد. بارها و بارها تا اين‌كه مادرم دوان دوان خود را به مسجد رساند. مادر كه فكر مي‌كرد من يا در زير دست و پا له شده‌ام يا به ضرب گلوله از بين رفته‌ام. به شدت مي‌گريست. او حتي فراموش كرد از پسر تشكر كند. به خانه رفتيم. مادر پاهايم را با آب گرم شست و برايم شام آورد.
او ديگر به تظاهرات نرفت. يك روز پدر خبر آورد كه امام آمد. من نمي‌دانستم امام كيست، اما از خوشحالي پدر فهميدم امام مرد خوبي است. من به پدر اعتماد داشتم. او هرگز براي چيزهاي بد خوشحال نمي‌شد.
انقلاب پيروز شد و مدتي بعد جنگ آغاز گشت. جنگ با رفتن پدر معني گرفت. پدر بيشتر وقتها در خانه نبود. حتي شبها هم نمي‌آمد و من بيش از هر كلمه ديگري كلمه جبهه را به زبان مي‌راندم. زيرا پدر آنجا بود. جبهه گرچه مقدس بود اما من آرزو مي‌كنم هيچ بچه‌اي اين كلمه را مثل من نياموزد.
زيرا جنگ حتي وقتي هم كه مقدس است هم مي‌كشد و ويران مي‌كند. همان‌طور كه كمر مادرم را شكست. وقتي خبر آوردند پدر شهيد شده است، مادرم پرپر و تكه‌تكه شد و من اين را ديدمعاقبت جنگ تمام شد. من تازه وارد دانشگاه شده بودم. مادر دوست داشت ازدواج كنم. چند خواستگار هم آمدند. ولي من در انتظار شخص ديگري بودم. كسي كه نمي‌دانستم كيست. نمي‌دانستم از كجا مي‌آيد. نمي‌دانستم چه شكلي است. نمي‌دانستم نامش چيست وحتي نمي‌دانستم قبلا كجا او را ديدم. فقط منتظر بودم و بدون هيچ دليلي خواستگارانم را رد مي‌كردم. تا اين‌كه بالاخره يك روز وقتي از دانشگاه به خانه بازگشتم چند جفت كفش كه يكي مردانه بود، نظرم را جلب كرد وجود آن كفشها جلوي در ورودي خبر مي‌داد كه مهمان داريم. شوقي در دلم شگفت. تمام وجودم گواه مي‌داد كه او آمده است. در را باز كرده و وارد شدم. مادر چادر به سر به استقبالم شتافت. مهمانها در اتاق پذيرايي بودند. مادر گفت: برات خواستگار اومده. اما من مي‌دانستم كه آنها چيزي بيش از خواستگار هستند. با عجله لباس عوض كرده و چادر رنگي سر كردم. مادر سيني چاي را آماده كرد. وقتي حال مرا ديد، پرسيد: مگه تو اينارو مي‌شناسي؟
جواب دادم: نه!
مادر متعجب شد. او قبل از من به پذيرايي رفت. براي ديدنش بي‌طاقت شده بودم. سيني را برداشته و به اتاق رفتم. سرم بالا بود و خجالت نمي‌كشيدم. خودش بود! بعد از آن‌همه سال آن كه مرا از مقابل گلوله‌ها نجات داد. او كه كوچه  به كوچه به دنبال خانه‌مان گشت. بعد از تعارف كردن چاي كنار مادر نشستم. مادرش گفت: ماشاءا... عجب خانمي!
سرخ شدم. تمام نيرويم را يكجا جمع كرده و رو به مرد جوان گفتم: شما سال پنجاه و هفت يادتونه؟ تو تظاهرات، يه دختر بچه‌رو كه گم شده بود، نجات داديد. يادتونه چقدر دنبال مسجد  محل ما گشتيد؟ سرش را بالا آورد. مدتي به من خيره شد. آنگاه بي‌اختيار گفت: چقدر بزرگ شدي! مادرم با ناباوري ما را مي‌نگريست. يعني اين آقاهمون پسر بچه‌ است!؟
گفتم: بله
مادر پرسيد: چطور ايشونو شناختي؟
اگه شما هم از صبح تا شب با يه نفر تو خيابون راه مي‌رفتيد، بعد از دوازده سال كه سهله، بعداز صد سال مي‌شناختينش.
و توي دلم ادامه دادم (مخصوصا كه تو بغلش زارزار گريه كرده باشيد (.
بي‌شك آن خواستگار جواب منفي نداشت. حالا سالهاست كه من و علي با هم زندگي مي‌كنيم بچه‌ها شروع كردند به دست زدن، به چهره‌ خانم ناظم نگاه كردم لبخند به لب داشت. شايد حالا فهميده بود كه من بيش از هر كس ديگري قدر اين روزها را مي‌دانم
+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 8:26 |
- -