تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است

 

زان یار دلنوازم ، شـــــــــــــــــــکریست با شــــکایت

گر نکته دان عشقــــــــــــــی بشنو تو این حــــکایت

رندان تشنه لب را آبی نمی دهـــــــــــــــــــــد کس

گویا ولی شناســــــــــــــــــــــان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمنـــــــــــــــــدش ای دل مپیچ کانجا

سر ها بریده بینی ، بی جـــــــــــــرم و بی جنایت

 

          حافظ شیرازی

 

عزاداری محرم

 

مراسم عزاداری ایام محرم در کلیه شهرهای شهرستان جــــلفا تقریباً با جزئی تغییرات در کل یکسان برگزار می شود .

بعد از جشن عید قربان مساجد و حسینیه ها برای انجام مراسمی بزرگ آماده میشود . در گذشته ای نه چندان دور بعد از عید قربان مـــردم شب ها مدت کوتاهی در حسینیه ها جمع می شدند و در کـــوچه پس کوچه های دور و بر حسینیه ( آن زمان هنوز خیابانی نبود ) با صـــــــدای بلند حسین وای ، حسین وای فریاد می زدند ، آن زمان نه از ســــاز و دهل خبری بود  نه از بلندگو و آمپلی فایر  قوی و نه .... و به این ترتیب شاید مردم را از نزدیکی ایام عزاداری آگاه می کردند و چه لــــــطف و صفایی داشت آن عزاداری ها و چه اعتقاد و ارادتی داشتند مردم آن دوره وزمانه گویی خبر رسیده است که مهمانان کربلا در راهند و دشمن غدار آماده بستن راه آن عزیزان  ، و ما حیران و مبهوت که چــــگونه به آقا و یارانش کمک نماییم .

در زمان کودکی ما دو هیئت بزرگ عزاداری در گرگر بود :

یکی از آنها دسته قره کوینک ( سیاه پیراهنان ) کــــه لباس سیاه بلندی می پوشیدند و دستمال سیاهی نیز به سر می بستند و پا بــــرهنه به عزاداری آقا و یارانش مشغول می شدند .

هیئت دیگر دسته عزاداری عرب ها بود که خودشان را به شکل عـــربها

 در می آوردند (این عمل امروز نیز کم و بیش وجود دارد ) پیراهن سیاه بلندی می پوشیدند و عبایی روی آن می انداختند و چارقدی مثل چپیه های جبهه به سر می انداختند و دورش را با چیز طناب مــــــــانندی که زیبایی خاصی داشت محکم می کردند در ست مانند عــــــــربها و نوحه هایشان هم بخصوص در روزها و شبهای تاسو عا و عاشورا رنگ و بوی عربی داشت .

این دو هیئت مکالمه ای را در حسینیه خود حفظ میکردندو در یک ساعت معین به طرف مسجد جامع که اطرافش پر بود از زن و بچه و پیر و جوان ،

حرکت میکردند و هر کدام زودتر می رسید به داخل مســجد میرفت و در آنجا مراسم عزاداری را بجای می آورد و دسته دیگر به دور مســـجد می گشت و عزاداری و نوحه خوانی می نمود و بعد از اینکه هیئت اول بیرون می آمد و متفرق می شد هیئت دیگر وارد مسجد جامع مـــــــی شد و عزاداری و نو حه خوانی میکردند . این کار را در دونوبت عصر و شب تکرار میکردند که البته شبها شور و هیجان بیشتری داشت . این کار ادامه پیدا میکرد تا  روز تاسوعا .

مراسم عزاداری در روز تاسوعا و عاشــورای حسینی ، هیجان و جنب و  جوش بیشتری دارد و در این دو روز دسته جات و مردم ســـــــعی میکنند آنچه در توان دارند در راه سوگواری ابا عبدالله و یارانش با وفایش به انجام رسانند تا این عزاداری با شکوه و جلال هرچه تمام تر به پایان رسد و اجر بیشتری قسمت عزاداران گردد. به موضوع تاسوعا و عاشورا بعــداً بطور کامل خواهیم پرداخت .

دسته جات عزاداری برای هر روز نوحه هایی که حــالات و موقعیت های گوناگون امام (ع) و یارانش را از زمان ورودش به دشت کربلا در اذهـــــان مردم ترسیم میکند انتخاب می نمایند مثل روز تاسوعا که نوحه مخصوص حضرت ابوالفضل العباس (ع) و... در دستـــــــــــــــه جات زمزمه میکنند .

دسته دیگری که در عصر روز تاسوعا وصبح  عاشورا فعال مـــــــی شد ، سفید جامگان یا همان کفن پوشان بودند که لباس بلند ســتتـــفید کفن مانندی می پوشیدند و دستمال سفیدی نیز به سر می بستند و در عصر تاسوعا با شمشیر های چوبی و صبح روز عاشـــــــــورا با شمشیر های واقعی ، حیدر ، حیدر .. گویان عزاداری می کردند و در نهایت در عــــــالم خلصه مانندی می رفتند و در نهایت سرهای خود را گویا برای ثواب بیشتر با شمشیر می شــــــــــکافتند و لباسهای کفن مانند سفیدشان بخون سرشان آغشته میشد ، که خوشبختانه این رســـــم غلط به حکم رهبر فرزانه انقلاب برچیده شد .

امروزه با توسعه شهر و افزایش جمعیت ، هیئت های مختلفی در شهر بزرگ هادیشهر فعال هستند که یکی از قدیمی ترین آنها هیئت زنجیر زنان گرگر میباشد که پایه گزاران آن اکثراً قالی بافانی بودند که از مرند آمده و ساکن شده بودند و در اوایل هیئت توسط افراد با  شور و حالی  اداره می شد  و ابتکارات جالبی در ایام سوگواری از خود نشان میدادند

و بر رونق عزاداری می افزودند ، امــــروزه نیز این هیئت از نظم و اعتبار خاصی بر خوردار است ، گرچه از بنیان گزارانش افراد معدودی مانده اند

 بنیان گزاران این هیئت اگر فراموش نکرده باشم : مرحوم صمد آقا شفق ، مرحوم حاجی حسین زنده دل ، محمد علی کاروانی و ...بودند که آقای محمدعلی کاروانی هنوز نوحه مخصوصش زینت بخش این هیئت میباشد از دیگر دسته جات نسبتاً قدیمی گرگر دسته قره داغیان مقیم هادیشهر میباشد که واقعاً هیئت این عزیزان نیز در نظم و ترتیب و شـــور و هیجان زبان زد خاص و عام است و این همشهریان فعال و زحمت کـــش موجب سربلندی ما میباشند و ما به همشهریان اینچنین مومن و متواضع افتخار میکنیم .

البته این خلاصه ای است از آن جــــریان عظیم ، و امیدوارم کسانی که اطلاعات بیشتری دارند و یا عکس هایی از این هیئت هادر اختیار دارند این جانب را یاری و مساعدت نمایند . جـــــادارد از بزرگان هیئت های یاد شده تا آنجا که حافظه ام یاری میکند نامی ببرم :

هیئت عزاداران عرب ، حاجی میر حسین مــــوسوی ، حاجی میر محمود موسوی ، حاجی میر علی اکبر ضیائی ، حاجی  محمود ودادی ، مرحوم احمد ودادی ، اسد مهدینژاد ، . وخیلی های دیگر که من فراموش کرده ام و امید راهنمایی از همشهریان دارم .

از سران هیئت عزاداران قره گوینک ، حاجی عبدالله  و حـــــــاجی احمد احمدزاده  و فرزندانش ، شیخ داداش عالمی ، مشهد ایمان باقری ، ملا آقا علی رنجبر ، کربلایی حیدر قلی صادقی ، صفر صفر زاده ، رســــــول اسکندری ، جلیل آهنگری ، رجب نوجوان ، حاجی حیدر شیاری ، حاجی بابا محرمی و ....می توان نام برد

این دو هیئت رقابت شدیدی در هرچه با شکوهتر کردن مراسم داشتند و تا مدتها مراسم تاسوعا و عاشورا را مشترکاً در اطراف مسجد جامع انجام میدادند ، و شبیه خانها را در یکی از مساجد (عرب یا قره کوینک ) با حضور هیئت داوران تعیین میکردند و هرکدام که بهتر مـــتکالمه را می خواند اورا برای اجرای آن نقش انتخاب میکردند .

از شبیه خانهایی که من بیاد دارم :

مرحومین حاجی محمود ودادی ، ملا آقاعلی رنجبر ، مشهدعـــــــــلی نهاوندی ، مشهدعلی پورشانقلی ، احمد ودادی ، فضل الله رشیدی ، شیخ داداش عالمی ، اسد مهدینژاد ، که روحشان در جوار حق قرین رحمت حق تعالی باشد

مراسم آن روزگاران بدون هر گونه ریا و خود نمایی بود و واقعاًرنگ و بوی عزاداری را داشت ، بطوری که ما ها در آن زمان و تا مدتها بعد از آن فکر میکردیم که این حادثه عظیم بتازگی اتفاق افتادهئ است.

امید که امروز نیز هیئت های مختلف از حواشی زاید کم کرده و بیشتر به فلسفه عاشورا بپردازندوجوانان رابا  عمق مسئله عاشورا آشنا نمایند .   

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 21:58 |
شب است آسمان تیره و تار

در کوچه پس کوچه های کودکی ام قدم می زنم .....

خانه های کاهگلی و کوچه های تنگ

زمستان است و کنار دیوارها برف سفید نمایان است

روی گلهای یخ زده وسط کوچه قدم می زنم

می روم و می روم

به یاد خاطرات کودکی ام

آه چقدر هوا سرد است .........

اما

صدای قهقهه مستانه مردم در کوچه ها پیچیده

بوی دود مطبخ هایشان را حس می کنم

چقدر خوشحال و شادند

نه غمی نه غصه ای

کم کم دارم به کوچه باغها نزدیک می شوم

صدای گرگها و شغالها را می شنوم

حتی صدای آنها هم دلنشین است

حتی ترس از آنها

.

.

.

.

.

آی مردم کاش همیشه کودک می ماندم

کاش کاش

 

من می خواهم کودک باشم .....................

منبع : شب سکوت آرامش

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت 9:54 |

کارنامه فارغ التحصیلی آقای شکرالله فتحعلیزاده

اولین فارغ التحصیلان شهرستان جلفا

 

کارنامه ای را که ملاحظه میفرمایید متعلق است به آقای شکرالله فتحعلیزاده  پدر بزرگوار دوست دانشمندم آقای مهندس علی فتحعلیزاده علمداری نویسنده و محقق توانای شهرمان که مقالات تحقیقی ایشان در مورد تپه تاریخی هادیشهر در وبلاگ شهرستان جلفا مورد استفاده صد ها نفر در سراسر دنیا قرار گرفته است . آقای شکرالله فتحعلیزاده فعلا در شهر تبریز ساکن هستند که امیدوارم روزی بتوانیم دیده ها و شنیده های ایشان را که تاریخ تقریباً یک و نیم قرن پیش را در سینه دارد در این وبلاگ برای استفاده تمام همشهریان درج نماییم .

با آرزوی طول عمر با عزت و عظمت برای ایشان و فرزند دانشمندشان آقای مهندس علی فتحلیزاده و ممنون از کارنامه ارسالی

 

 این قسمت را هم از کتاب جلفا از دیر باز تا کنون برایتان نقل میکنم :

در سال 1314 موافقت با تاسیس کلاس پنجم و ششم در منطقه گردید و اولین دوره امتحان ششم در منطقه در خرداد 1316 با شرکت دانش آموزان کلاس ششم گرگر ، علمدار ، جلفا در مدرسه نظامی علمدار برگزار می گردد. چون امتحان رسمی بوده و با نظارت ناظر انجام بایستی میگرفت به همین خاطر در یک مدرسه و با یک ناظر از مرند انجام شد و اولین فارغ التحصیلان ششم منطقه عبارت بودند از :

از گرگر : حبیب الله شاپوری ، خیرالله شاپوری ، شکر الله وطنی ، میکائیل امیدی ، حاج جعفر زمانلو ، اسد زمانلو ، جعفر آقا مصطفایی ، حسینقلی سیرانی ، مصطفی منتظر ظهور ، عباس شهلا زاده

از علمدار : زین العابدین برهانی ، ابراهیم پاشاپور ، امامعلی نجاری ، محمد علی قبادی ، اسدالله وکیلی ، شکو ر (شکرالله ) فتحعلیزاده

از جلفا : عسگر آقا حقی

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت 10:2 |

پرفسور حمزه گنجی

 

در این پست شما را با استاد بزر گـــــــــــواری آشنا میکنم که در دوران دبیرستان دبیر ریاضی اینجانب بودند و دکتر حمزه کنجی استاد دانشگاهامروزوجودشان افتخاری است برای منطقه . برایشان از خداوند بزرگ طول عمر با عزت و پر برکت آرزو مینمایم

دکتر حمزه گنجی به سال 1321 شمسی در هادیشهر (علمدار – گرگر)  بخش مرکزی شهرستان جلفا دیده به جهان گشود . تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در زادگاه خود و تبریز به پایان رســــــــاند . در سال 1340 کار معلمی را آغاز کرد . همراه با کار ، به تحصیلات دانشــــــــگاهی پرداخت . مدرک لیسانس را به سال 1348از دانشگاه تبریز و مدرک فوق لیسانس را به سال 1351 از دانشگاه تهران اخذ نمود . برای ادامه تـــــــــحصیل به کشور فرانسه رفت . دکترای روان شناسی را به سال 1353 (1974 ) از دانشگاه  پل والری شهر مونت پلیه در یافت کرد  . پس از مراجـــعت به ایران ، به دانشگاه ابوریحان بیرونی منتقل شد . درجات استـــاد یاری و دانشیاری را پشت سر گذاشت و در تاریخ 29/8/1373  با داشتن دوازده عنوان کتاب و بیستو چهار عنوان مقاله به درجه استادی رسید . به تاریخ 15/11/1373 باز نشسته شد . تعداد تالیفات ایشان متجاوز از بیست و دو عنوان کتاب و سی عنوان مقاله است .

از کتاب روانشناسی عمومی استاد خاطره ای را در اینجا می آورم و آرزو میکنم زندگی استاد سر مشقی باشد برای جوانان این شهرستان . جوانان عزیزبدانند که با داشتن حد اقل امکانات نیز میشود گامهای بزرگی در زندگی برداشت . ( نیتین هارا مقصدین اؤرا ) یا این شعر که :

 

همت بلند دار که مردان روزگار        با همت بلند بجائی رسیده اند

 

خاطره :

 

یادم می آید وقتی یک کودک دبستانی بودم ، عــــــادت داشتم اول شب بخوابم . به مادرم سفارش میکردم که صبح زود مرا بیدار کند تا به درس و مشقم برسم . او به عهد خود وفا می کرد اما من تصور میکردم که هنوز پاسی از شب نگذشته است . از او اصرار ، از من انکار تا این که به زبان آذری می گفت : (( یوخی ، یوخی گتیرر )) ، یعنی خواب ، خـــــواب می آورد . من هم به اجبار می پذیرفتم که که خواب ، خواب می آورد ، پا می شدم و مشقهایم را می نوشتم .

بزرگ شدم ،  شنیدم ((پول ، پول می آورد )) ، یعنی برای پولـــدار شدن باید پول داشت و برای سرمایه دار شدن باید سرمایه داشت . این یکی را نیز پذیرفتم ، اما نتوانستم به کار ببرم ، چون نه پول داشتم و نه ســرمایه ، در نتیجه نه پولدار شدم و نه سرمایه دار .

وقتی با روانشناسی آشنا شدم ، فهمیدم که یاد گیری ، یادگیری مـــی آورد . یعنی برای یادگیری بیشتر باید بیشتر یاد گرفت . آری دانشـــجوی عزیز ،

 

یادگیری ، یادگیری می آورد

       

منبع : کتاب روان شناسی عمومی 

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 و ساعت 22:6 |

گوشه ای از واقعیت تاریخ منطقه

 

با توجه به اینکه این روزها شاید بعلت تحولات زیادی که در منطقه وجود دارد شروع به نگارش کتاب هایی درباره منطقه مینمایندو بعضی از این نویسندگان کم سوادی چون من با نوشته های خیالی خود تاریخ منطقه را مخدوش کرده و با این کار صدمات جبران نا پذیری به منطقه وارد مینمایند که این مطالب آیندگان را بر سر شک و تردید قرار خواهد داد و باعث خواهد شد که هرکسی تاریخ را آنگونه که میخواهد و به نفعش میباشد بنویسد و واقعیت ها در پرده ای از ابهام قرار خواهند گرفت و یکی از آن مسایل واقعیت تاریخی محال گرگر است که یک عده ای به عمد و یا به جهل آنرا مخدوش مینمایند . برای روشن شدن اذهان جوانان عزیز مطالبی از یک نوشته مستند از دفتر خاطرات یک معلم بزرگوار ( که خداوند طول عمر باعزت برایشان عطا فرماید)آورده میشود .

شک نیست با شرح و بسط و اتخاذ سند از منابع تاریخی و نوشته و نظر نویسندگان در شناساندن اصل و ریشه بخصوص قدمت تاریخی منطقه بر همگان خصوصاً خوانندگان مسلّم و محرز گردید در نوشتار تقدیمی کمال بی طرفی و بدور از رعایت تعصبّات محلی و قومی و عشیره ای مطالب ، شفاف و روشن ترقیم یافت برای اینکه هدف و آماج یک عده از افراد ناآگاه و تنگ نظر به اتّهام عدم رعایت بی طرفی و قوم گرائی متهم نشوم لازم دیدم به یک مدرک زنده و موجودی که دسترسی به آن برای همه مخصوصاً جوانان آگاه امکان پذیر می باشد اشاره کرده باشم آن اینکه بعد از روی کار آمدن پهلویان موضوع هویت شخصی و خانوادگی افراد بطور دقیق معین نبوده و افراد سر شناس شاغل و شاخص در مقامات دولتی مجبور بودند برای معرّفی از منطقه مشتهر مرکز زادگاهی استفاده نمایند و بنا به تصمیم زعمای مملکتی ، تشکیل سازمانی بنام سازمان ثبت آمار و احوال در کشور ایجاد گردید که شعبات آن در مراکز استانی ، ولایتی و بلوک در کلّ مناطق کشور دایر و مبادرت به صدور ورقه هویت که همان سجل احوال سابق می باشد برای تک تک افراد بنماید بدیهی است طبق مدارک و اسناد موجود در ادارۀ آمار شهرستان از تاریخ سال 1307 مامورین سجل احوال مملکتی که در قصبات و قراء منطقه با حضور در هر یک از آبادیها اقدام بصدور ورقه هویت که همان شناسنامه باشد نمودند بدیهی است در اوراق چاپی که در آن دقیقاً بعد از آرم کشوری استان – ولایت و قصبه و دهستان و بلوک و ده با مشخصات افراد که نشانگر شماره شناسنامه تاریخ تولد و درج نام ابوین و همچنین تاریخ تولد صاحب شناسنامه و درج بعد از تکمیل و امضاء مامور آمار باشخاص قانونی که تحویل می گردید چنانچه فوقاً اشاره شد برای رفع ابهام و برائت از بر چسب قوم گرائی مبادرت به تهیه مشخصات افراد مشخص کل قصبات و قراء تابعه سال 1307 از دفتر مادر موجود در مقامات گردیده که جهت اثبات عرایض مفروضه و ابراء تهمت وارده مجبور بدرج مطالب معروضه مورخه که از تک تک قراء به تفکیک می گردد طبق متن سوابق موجود از قصبه گرگر:

1-     از ولایت مرند بلوک گرگر قصبه گرگر نام حبیب اله نام خانوادگی شاپوری گرگری فرزند فضل اله شماره 189 متولد 1299 هشتم میزان تاریخ صدور 23/9/1307

2-     از ولایت مرند بلوک گرگر قصبه علمدار میرزا اللهویردی رضائی علمداری فرزند حاجی قهرمان و سکینه بشناسنامه 11 تولد 14 سرطان 1248 صدور 24/8/1307

3-     از ولایت مرند بلوک گرگر قصبه علمدار حسین حسین زادۀ علمداری فرزند حاجی اللهویردی و حاجیه خدیجه بشناسنامه 183 متولد سال 1242

4-     از ولایت مرند بلوک گرگر قریه آغبلاغ علی محمد صبری فرزند یوسف و شهربانو متولد هفتم سنبله 1264

5-     از ولایت مرند بلوک گرگر قریه قشلاق رضا علمرادی قشلاقی فرزند علیمراد و قیز خانم شماره شناسنامه 2 متولد 1286 تاریخ صدور 25/1/1308

6-     از ولایت مرند بلوک گرگر قریه داران سلام اله سلام اللهی فرزند کربلایی حسن و ام البنین شماره شناسنامه 4 متولد هفتم جدی 1282 تاریخ صدور 14/1/1308

7-     از ولایت مرند بلوک گرگر قریه سیه سران میرزا اسداله ابراهیم زاده  فرزند ابراهیم و طوطی شماره شناسنامه 1 متولدهفتم جدی 1262 تاریخ صدور 27/7/1308

8-     از ولایت مرند بلوک گرگر قریه سیه سران محمد دادخواه  فرزند محمد جعفر و حوریّه شماره شناسنامه 11 متولد 1298 تاریخ صدور 21/10/1308

9-     از ولایت مرند بلوک گرگر قریه لیوارجان یعقوب یوسفی فرزند یوسف علی و فاطمه شماره شناسنامه 2 متولد 1260 تاریخ صدور 11/1/1307

10- از ولایت مرند بلوک گرگر قریه مرآزاد ابراهیم عباسی فرزند فرج و تکذبان شماره شناسنامه 13 متولد 1268 تاریخ صدور 24/11/1308

11- از ولایت مرند بلوک گرگر قریه نوشیروان ابوطالب نوشیروانی فرزند حسن و زینب شماره شناسنامه 1 متولداسد1269 تاریخ صدور 3/1/1308

12- از ولایت مرند بلوک گرگر قریه احمد آباد مشهدی هاشم حاتمی  فرزند حاتم و نهاور شماره شناسنامه 1 متولد ثور 1277 تاریخ صدور 1/12/1308

13- از ولایت مرند بلوک گرگر قریه افشارآقا قلی حیدری  فرزند نجف و یخشی خانم شماره شناسنامه 21 متولد جوزا 1259 تاریخ صدور 19/11/1308

14- از ولایت مرند بلوک گرگر قریه سیلگید محمد عظیمی فرزند فرج وحاجی خانم شماره شناسنامه 8 متولد هوت 1247 تاریخ صدور 30/2/1309

15- از ولایت مرند بلوک گرگر قریه گلفرج محمد حسین ابدالی فرزند حمزه و اوساندوخ شماره شناسنامه 1 متولد سرطان 1281 تاریخ صدور 31/2/1319

16- از ولایت مرند بلوک گرگر قریه شجاع کربلایی معصوم حمزه شجاعی فرزند سید علی و نور جهان شماره شناسنامه 1 متولد جدی 1248 تاریخ صدور 19/8/1307

17- از ولایت مرند بلوک گرگر قریه قره بلاغ اسماعیل ذاکری فرزند ملا احمد و قیز خانم شماره شناسنامه 2 متولد میزان 1262 تاریخ صدور 9/3/1309

18- از ولایت مرند بلوک گرگر قریه قلعه ریز قربانعلی اروجی  فرزند حسین و طوطی بیم شماره شناسنامه 1 متولد 1280 تاریخ صدور 26/1/1308

امید که مطالب بالا  در نوشته ها مورد توجه قرار گیرد

 

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 23:32 |

 

خاطره بامزه

 

دو تا خاطره بامزه تعریف میکنم یکی از گذشته های خیلی دور که شنیده ام و نقل قول میکنم و دیگری خاطره ای که خود شاهدش بودم و تقـــریباً مال سی یا سی وپنج سال پیش .

حاجی خودش تعریف میکرد وقتی جنازه مرحوم کربلای حیدر را (پدر بزرگ من)بطرف قبرستان می بردند، زنش یعنی همان زن بابای پدرم گریه کنان  در حالی که با صدای بلند ناله میکرده دنبال جنازه شوهرش میـــــرفته و به سر و صورتش چنگ میزده ، حاجی میگفت (ما با پدر بزرگت همسایه بودیم)  چون دیدم داد و فـــــریادش بی اندازه است و در بین سخنانش تکرار میکرد که کربلایی (پس  من بعد از تو چکار کنم ، من را به کی سپردی و ... از این حرفها ) یواشکی به او نزدیک شدم و گفتم فلانی زیاد ناراحتی نکن ، خودت را خسته نکــــــن ، برگرد خانه ، من خودم تورا میگیرماتو ازدواج میکنم ) حاجی میگفت زن از آنجا ساکت و آرام بر گشت خانه و بعد از مدتی من و او باهــــم ازدواج کردیم . (یاد آن لطیفه افتادم که گویا یکی از بندگان  مخلـــــــص خدا در کنـــــــــــار دریا از خدا درخواست میکند که جاده ای آسفالته از وسط اقیانوس بـــــه آن طــرف خشکی به کشد تا رفت و آمدش راحت شود خدا می فرماید ای بنــــده خوب من ، خودت میدانی که این چقدر کار سختی است و چه هــــزینه زیادی دارد ولی برای من کاری ندارد اگر خواسته دیگری داری بگــــــو تا برآورده کنم . بنده مومن خدا میگوید : پس اگر امکان دارد میخواهم بدانم  به چه دلیل زنها گریه میکنند ؟ خداوند با کمی مکث میفرماید : ای بنده خوب من آن جاده ای که خواستی دو بانده باشد یا چهار بانده ؟)

 

خاطره دوم من مربوط میشود به اتفاقی که در مراسم خاک سپاری مرد خوبی اتفاق افتاد و موجب خنده حضار در گورستان گردید .

در محله ما پیرمردی بود که خیلی مهربان و ساده و در عین حال شدیدًا لکنت زبان داشت و خیلی طول می کشید تا یک کلمه را بیان بکند وقتی بعد از مرگش اورا در قبر قرار دادند روحانی شروع کرد به گفتن  کلماتی که همیشه برای مرده تلقین  میکنند یعنی مثل این است که به او یاد آوری میکنند که  در سئوال و جواب شب اول قبر بیاد داشته باشد ( مثلاً کتابت قرآن است و یا پیامبرت مـــــحمد (ص ) است ویا امامت علی (ع) است) و ااز این کلمات آنهم به عربی  ، . و قتی که روحانی این کلمات را میگفت و یک نفر هــم داخل قبر مرده را تکان میداد به یکباره همان عمو محمود من به روحانی گفت : حاج آقا ، این خدا بیامرز در زمان حیاتش نمیتوانست یک کلمه را درست ادا بکند حالا این همه کلمه عربـــــــی را چطوری جواب  خواهد گفت ؟ و خنده بلند حضار ... 

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 21:40 |

از یاد تو غافل نتوان کرد به هیچم      سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم

گلستان

 

من از احوال آن خار سر دیوار فهمیدم                   که ناکس کس نمی گردد از آن بالا نشینی ها  

 

آنکه چون پسته دیدمش همه مغز         پوست بر پوست بود همچو پیاز

 

پارسایان روی در مخلـــــــــــــــوق         پشت بر قبلـــــــــه میکنند نماز

سعدی

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه سوم دی 1386 و ساعت 9:12 |

حکایت

کتاب گلستان سعدی همیشه برای من کتاب درس و زندگـــــــــی بوده وخواهد بود واین داستانش  مانند همه داستانهایش ،کوتاه و پر از  درس زندگی .....

درویشی مجرد به گوشه ی صحرایی نشسته بود . یکی از پادشاهان بر او بگذشت .درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است ســــــر بر نیاورد و التفاتی نکرد . سطان از آنجا که سطـــــــوت سلطنت است بهم بر آمد و

 گفت : این طایفه ی خرقه پوشان امثال حیوانند و اهلیت و آدمیت ندارند . وزیر نزدیکش آمد و گفت : ای درویش ، پادشاه وقت بر تو بگذشت چرا سر بر نیاوردی و شرایط ادب بتقدیم نرسانیدی ؟

گفت : ملک را بگوی که توقع خدمت از کســـی دار که توقع نعمت از تو دارد . دیگر بدان که ملوک از پاس رعیتند ، نه رعیت از بهر طاعت ملوک .

 

پادشه پاسبان درویـــش است       گرچه نعمت به فر دولت اوست

گوسفند از برای چوپان نیست        بلکه چوپان برای خدمت اوست

***

یکی امروز کامـــــــــــــران بینی        دیگری را دل از مجاهده ریش

روزکــــــــــی چند باش تا بخورد        خــاک ، مغز سر خیال اندیش

فرق شاهی و بندگی برخاست        چــون قضای نبشته آمد پیش

بالله ار خاک مـــــــــرده باز کنند        ننماید توانـــــــــــگر از درویش

 

ملک را گفتار درویش استوار آمد ، گفت : چیزی از من بخواه .

گفت : می خواهم که دیگر زحمت من ندهی .

گفت : مرا پندی بده .

گفت :

دریاب کنون که نعـــمتت هست بدست

 

کاین نعمت و ملک میرود دست بدست

 

واین مطلب که :

                                                

               تمام شب ، بخیال تورفت و می دیدم      

                                                       که پشت پرده اشکم سپیده سر می زد

 

هفته پیش عزیزی را از دست دادیم که که خانه ی محقرش دنیای صفا و صمیمیت بود هر وقت بدیدنش صادق آقایاری (پدر زن اینجانب)میرفتیم ، دیده اش بســـــــوی آسمان بود و شاکر نعمت های پروردگار ،  ساده بود و صمیمی و مانند اکثر پیر مردان برای هر صحبتی مثلی پند آموز در آستین داشت ، و چه صبر شکیبایی دارند این مردان پیر روزگار .چند روزی بود دیگر توان حرف زدن نداشت و مدتی بود که دلمان برای حرف های قشنگش تنگ شده بود ولی او دیگر حرف نزد و فقط با ایماء و اشاره شکرگزار پروردگارش ، او آنگاه که دعوت حق را لبیک می گــــــــــــفت دستش را بالای سر برد ( شاید برای خدا حافظی )و بعد لبخندی بر لبانش جاری شد و برای همیشه خاموش شد .

                                        ساعت دو بعدازظهر 28/09/1386

 

منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست

 

هرجا که رفت خیمه زد و خوابـــگاه ساخت

 

وان را که بر مراد جهان نیســـت دسترس

 

در زاد بوم خویش غریب است و ناشناخت

 

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه یکم دی 1386 و ساعت 0:1 |
- -