تبليغاتX
باز بوي باورم خاكستريست * صفحه هاي دفترم خاكستريست * پيش از اينها حال ديگر داشتيم* هر چه مي گفتند باور داشتيم این خاطرات من است

 قربان بایرامی بوتون مسلمانلارا مبارک اؤلسوون

چله گجه سی

 

نمیدانم چرا  زمانه عوض شده است  آن زمانها یادش بخیر شب چــــــله همیشه برف تا زانو بود بعد از باریدن برف اگر اول شب بود از هر خانه ای یک نفر پارو بدست میگرفت و از درب خانه اش تا درب خانه همسایه و به کمک همه همسایه ها  از آنجا بطرف خانه های دیگر راه باز میکردند راه به اندازه ای بود که دو نفر بزور از کنار هم میگذشتند  و آن خانه هایی که مرد نداشت مرد های همسایه این کار را برایش میکردند و بعد شـــــروع میکردند به پارو کردن پشت بامها ، من اول علت این کار را نمیدانستم با خودم فکر میکردم چرا این کار را برای صبح نمیگذارند ولی بعد متـــــوجه شدم علتش این بود که تیر های بامها چوبی بود و استحکام کــــــمتری داشت و برف هم زیاد می آمد و اگر شب برف دیگری میبارید هم پــــارو کردنش مشکل می شد و هم امکان داشت تیر های سقف ها بشکند و سقف فرو ریزد  ، آخه آن زمانها واقعاً برف زیاد می آمد و در دو طرف کوچه گاهی برف نزدیک به قد یک آدم بود و اگر برف بامها را هم به کـــــــــوچه میریختند می شد از روی برف به پشت بام رفت .

بهر حال شب چله محله ما در چنین شرایطی برگزار میشد و ما که تقریباً آخرین خانه بودیم پدر فانوسی بدست میگرفت و از پشت سر ما می آمد  و فانوس را بالا می گرفت و راه را روشن میکرد و نور فانوس در کوچه پر از برف سفید ، چقدر پر نور بود ، مارا به همان خانه سبز زمستانـــــــــی میرساند و خودش به قهوه خانه میرفت و مرد های دیگر نیز چـــــــــــنین میکردند ، کربلای رسول ،حسن نیفطی ( لطف الله) مشهد اســـــــــد و حسین عمو و ... کربلای رسول همه فن حریف بود و از طبابت و شکسته بندی و چشم پزشکی و دعا نویسی  .... از هر کاری سر در می آورد و خسن نیفطی مرد بامزه و بذله گو شوخ طبع که ماجرای مهمان دعوت کردنش هنوز نقل و ضرب المثل مجالس مهمانی ها شــــــــده است و چله قارپوزی (از اینترنت)

خلاصه هندوانه را در خانه خودمان میخوردیم تا یادم نرفته بگویم که این هندوانه ها و گاهی به همراهش خربزه از محصولات خودمان بــــود و از تابستان با هزار ترفند  برای چنین روزی نگهداری میکردند و این را هـــم بگویم که در شب چله کمتر بچه ای بود که رختخوابش به اصطلاح باران نیامده باشد و مادر ها برای آن تدارک میدیدند تا زیاد ...باعث شرمساری نشود .

زن و بچه در آن محل ( قند دامی خانه سبز زمستانی ما ) جمع میشدند و چه شور و شوقی به آنجا حاکم بود و چه سر و صدایی ، بقول بزرگــتر ها ( آغیز دییه نی قولاق اشیدمیر ) منظور آدم صدای خودش را هــــــم نمیشنید . این شب فرق میکرد یکی از زنها عروس می شد و یکی دیگر داماد و چه تیاتری راه می انداختند و گاهی در جنب آن اتفاقات بامــــزه ........

آنقدر مگفتند و میخوردند و می خندیدند که گذشت زمان را فرامــــــوش میکردیم ، حالا که اینها را تعریف می کنم باور بفرمایید یک لحظه خودم را در آن حال و هوا احساس میکنم ولی........

و این طولانی ترین شب سال به اندازه کوتاه ترین شب این سالها نیز دوام نداشت و زود تمام می شد و ما در حسرت تکرار آن شبهــــــا  ،

حالا فرض کنیم  آدمها ، طرز زندگی و آداب و رسومشان در اثر ارتباطات و مسایل دیگر  عوض شده است طبیعت چرا ؟ کو آن برفها ، کو آن سرما و کو آن صفا و صمیمیت ؟

 

زبان سلاحی برای خلع سلاح دیگران

آدمی مخفی ست در زیر زبـــــان     این زبان پرده ست بر در گاه جان

 

چونکه بادی پرده را در هم کشید      ســــر صحن خانه بر ما شد پدیـد

 

کاندر آن خانه گهر یا گنــدم است       گنج زر یا جمله مار و کژ دم است  

بی تامــل او سخن گفتی چنـــان       گـــــــز پس پانصد تــامل دیگـــران

 

گفتی انـــــدر باطنش دریاستــی         جمــــله دریا گوهــــــر گویاستی

مثنوی مولوی

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 8:46 |

عکس یادکاری از یک مراسم جشن قدیمی  

 

این عکس یادگاری توسط جناب آقای علی علیزاده معلم کلاس چهارم ابتدایی اینجانب اهدا شده است ، باتشکر فراوان از ایشان بخاطر این عکس و بخاطر زحماتی که در دوران تحصیل داشته ایم .

 

افراد نشسته در ردیف جلو ، از راست به چپ :

آقای علی علیزاده ( معلم کلاس چهارم ابتدایی اینجانب )

مرحوم آقای حمزه امیدی ( معلم کلاس سوم ابتدایی اینجانب )

و بقیه افراد نشسته ردیف جلو آقای حاج عباس علیزاده و آقای فتاح فرزین و »رحوم علیقلی پوررعدی و مرحوم خوشنویس

 

 

میگویند کلاس سوم بخاطر  آموزش جدول ضرب یکی از مشکل ترین سال های دوران تحصیلات ابتدایی است و باور بفرمایید آنقدر جدول ضرب را در آن دوران تکرار کرده ام که هنوز هم خاطره اش در ذهنم موجود است و آنچه از ضرب میدانم همانی است که در کلاس سوم حفظ کرده ام تکرار جدول ضرب مانند آوازی بود که همیشه از زبان همه ما جاری بود و وقتی وارد کلاس می شدی مانند وز وز زنبور تکرار جدول گوشت را آزار می داد و بیچاره معلم ناچار بود تحمل بکند . چقدر راحت هستند معلمین امروزی با این همه سبک های آموزش . بهترین زنگ کلاس سوم برای همه ما زنگ سرود بود و وسط درس های دیگر نیز گاهی معلم ما بساط سرود را بر پا میکرد و چه آوازی میخواند آقای صفرزاده  با آن آواز های کوراوغلویش و مرحوم آذری با آهنگ های شاد فارسی که ما با اینکه از حرفهابش سر در نمی آوردیم ولی چه کیفی میکردیم به دو دلیل کیف میکردیم اولش بخاطر آهنگها ودوم به خاطر تعطیل شدن درس . و مرحوم آقای حمزه امیدی با چه حوصله کلاس را اداره میکرد و وقتی خستگی را در چهره بچه ها میدید بقول معروف آنتراکتی میداد و جلسه سرود را بر پا میکرد روحش شاد و قرین رحمت باد .

 

کلاس چهارم

معلم کلاس چهارم من یک انسان منظم و منظبتی بود و در کلاس همیشه درس بود و آموزش و سئوال جواب و نمره

رفتار معلم بگونه ای بود که حتی شلوغ ترین دانش آموزان نیز در سر کلاس تمام جوانب را رعایت میکردند ، وقت آقای علی علیزاده معلم کلاس چهارم ابتدایی اینجانب

کلاس بیهوده تلف نمی شد دیگر از آن سرود و بذله گویی بعضی از دانش آموزان خبری نبود بعضی از دانش آموزان که عادت به شیرین کاری و شیطنت داشتند از این روش ناراحت و بقول آن بروجکها از نظر ما در س  خوانها ایده آل و خوب .

بخاطر تمام زحماتی که در آن دوران سخت از جانب ما متحمل شدند  ممنون و متشکریم و برایشان روزگاری خوش توام باسلامتی و سعادت آرزو مندیم   

 

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 22:56 |

 

تندرستان را نباشد درد ریش        جز به همدردی نگویم ، درد خویش

گفتن از زنبور بی حاصل بود         با یکی ، در عمر خود نا خورده نیش

تا تورا حالی نباشد همچو ما        حـــــال ما باشد تورا افسانه پیش

سوزمن بادیگری نسبت مکن        او نمک بردست ومن برعضو ریش

سعدی   

 

خانه سبز زمستانی

 

گفتم که تابستانها خانه ما خانه سبز زنهای محله ( حاج احمدیلر ) بود حاج احمد دو پسز داشت بنامهای حاج زینال و  حاج عبدالله . حاج احمد تاجر معتبری بود که با روسیه تزاری معامله میکرد و با کاروان شتر کالا به روسیه میبرد و بعد از چند ماه کالای دیگری که عموماً قند و پارچه و ....... در مقابل کالاهای فروخته شده به ایران وارد میکرد ، میگفتند تعداد شتر ها به اندازه ای بود که دیدن آخرین شتر امکان نداشت .        ( سماور بزرگی که آن زمان از روسیه آورده اند نمیدانم خانه کدامشان ، هنــــــوز میماند ) و به آن احسان سماوری میگفتیم و در مراسم خیر و شر از آن استفاده میکردیم و حالا اگر روزی موزه ای در این شهرستان درســــت بشود زینت بخش آنجا خواهد شد . امیدوارم سالم مانده باشد .

حاج احمد (پدر و پدر بزرگ احمدزاده هایی که الان در هادیشهر هستند )

خانه بزرگی در بین استخری که گفتم و خانه ما (حالا هم بشکل مد روز قسمتی از آن هست ) داشت که از مقابل آن جوی آبی میگذشت و دو طرف جوی آب درخت کاری شده بود در ست در مقابل درب ورودی خانه یک درخت توت بزرگ و پایین تر از آن یک درخت بید و بعد درختان تبریزی وبقیه زمین در اثر رطوبت چمن و محل بازی چمن کاری شده خدادادی که آن روز ها به آن گئول یئری میگفتیم .

خلاصه ، آن خانه ، از کوچه که وارد میشدی دالان بزرگی بود که گویا  

 کالاهای وارداتی را در آنجا انبار میکردند البته من ندیدم و زمستانها خانه سبز محله آنجا بود آن انبار کالا پر می شد از زنهای محله حاج احمد .

بعد از اینکه مرد ها شام را میخوردند و قصه ای را که شب قبل در قهوه خانه شنیده بودند برای ما تعریف میکردند ( از حسین کرد شبستری ، کؤراوغلو ، ملک جمشید ،...) برای شنیدن بقیه داستان به قهوه خانه میرفتند و ما تا فردا شب منتظر... ، و زنها جمع میشدند به آن انباری که اسمش هم (قد دامی) یا همان انبار قند بود نمیدانم اسمی از آن زنها ببرم یانه ؟ آن زنهای وفاداری که با تمام مشکلاتی که داشتند روزگار را بخوشی و شادمانی سپری میکردند بگذار اسمشان بماند اگر فرصتی دست داد اجازه میگیرم و در اینجا مینویسم چون آن اسمها خودشان خاطره ها دارند ...................

 هر کس با خودش چیزی می آورد و در وسط انبار قند تلی از کشمش ، گردو ، هسته زردالو ، بادام ، توت خشک ، سنجد ، زردالو خشک و ...درست میشد و سماور در گوشه دیگر ، در حال جوشیدن و دم کشیدن و چراغ گرد سوز در حال سوسو زدن بهر حال به نور آن عادت کرده بودیم و تازه آن پر نور ترین چراغ آن زمان بود و ما راضی و خوشنود تا نصفه های شب بگو و بخند و خوردن تنقلات وسط انبار ، و بی خبر از گذشت زمان ، تا اینکه مردها از قهوه خانه بر میگشتند .

تا یادم نرفته بگویم که آن زمان مرد ها خجالت میکشیدند زنها یشان را به اسم صدا بکنند و یا رسم نبوده و معمولاً به اسم پسر یا برادر شان صدا میکردند . مثلاً پدر وقتی از قهوه خانه به جلو خانه میرسید در میزد و میگفت به محمود بگویید بیاید ( اسم برادرش بود)و منظورش مادرم بود .

و ما به خانه سبز خودمان میرفتیم  واغلب ما ازفرط خستگی روزانه خوابیده و روی  کول پدر.

 از جریانات و مراسم خانه سبز زمستانی در فرصتی دیگر خواهم نوشت اگر عمری باشد خدمت خواهم رسید

 

   یاعلی

ایندی بشر آژ قود تکین اودوخوب ،

چومبلنتی گوز قیجیردوب ،دوروخوب ،

باخیلار کی گورسونلر کیم سینیخوب ،

                                     توکولسونلر ، اونون لشین یرتسین لار !

                                     هره بیر دیش انسه سیندن قیرتسین لار!

                           حیدر بابا (شهریار)

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 15:10 |

کربلای عباد

 

دوباره میخواهم شما را بیارم به محله خودمان همانجایی که گفتم چشمه ای و بعد استخری داشت ، بعد از استخر یک محلی درست کرده بودند برای باز و بسته کردن آب استخر و تقسیم آن بین باغات ، سطح آب استخر بالا تر از آنجا بود بطوری که وقتی دریچه را باز میکردند آب استخر بطور کامل آرام آرام تمام میشد به آنجا میگفتند ( لؤهومببه ) ، نمیدانم کلمه ترکی بود یا روسی و یا زبان دیگر بهر حال از نزدیک این مکان یک کوچه ای بود بطرف غرب که حالا هم هست درست اول همین کوجه ، خانه عموی مادرم بود به اسم کربلای عباد که ریش سفید بلندی داشت و همیشه لباس محلی میپوشید و داخل پارچه ای که دور کمرش پیچیده بود ، چپق و همراهش قرار داشت ( تا یادم نرفته بگویم که پدر بزرگ مادرم حاجی عبدالله، هفت پسر داشته و  سه دختر که برای هر مرحوم کربلای عباد پدر بزرگ عبادزاده ها و پور وثوقی ها و فرزند حاجی عبدالله کدامشان در آن محله یک حیاط هزار متری و یک باغ تقریباً دو یا سه هزار متری در زمان حیاتش داده بود و آن محله ما آدم غریبه کمتر بود و چند خانه ای که زمان کودکی من بود ند  بعداً آمده بودند .)  کربلائی ، جذبه و حرکاتش طوری بود که همه به او احترام می گذاشتند و در حقیقت از ش میترسیدند .  باغداری و کشاورزی میکرد  و در باغداری مهارت خاصی داشت بــــــــاغ انگورش در منطقه نمونه بود و مثال زدنی . خودش میگفت : ( درخــــت انگور مانند بچه ی آدم است باید ترو خشکش بکنی تا خوب بار بدهد .)

دور و بر محل تقسیم آب یا همان لؤهومببه زنهای محل جمع میشدند و فرصت را غنیمت شمرده و در آنجا باهم درد و دل میکردند و توجه نمی کردند که چه کسی از کوچه رفت و آمد میکند و فقط مواظب کربلای عباد بودند  چون او از دیدن زنها در آنجا عصبانی میشد و سرشان داد میکشید

او عقیده داشت که زن نباید از خانه بیرون بیاید بهمین جهت وقتی از دور می دیدند که او می آید فرار میکردند و بعد از رفتن او دوباره هر کسی از یک طرف می آمد به آنجا و صحبت ها دوباره  شروع میشد . بعضی وقت ها که دیر متوجه آمدن او می شدند در نتیجه دیرتر فرار میکردند و او وقتی به آنجا میرسید عصایش را به سنگهای اطراف لوهومببه زده و داد میزد و میگفت : مرد فقط من هستم ، بقیه مردها نامحرم نیستند ، و ادامه میداد (تولانین بیری تولا ) یعنی فحشی در حد توله سگ یا یک کمی بیشتر از آن . بنظرم عکسی از او دیده ام اگر پیدا کردم در همین پست اضافه میکنم نمیدانم در کدام شهر روسیه آن عکس را تهیه نموده بود . پسر کوچک حاجی عبدالله چند سال پیش فوت نموده و دخترش خدارا شکر هنوز زنده است این دونفر اخیر مادر شان مهاجر بود که در زمان انقلاب بلشویکی بعد از اینکه دیده بود پدر و برادر هایش را کشتند (دختربچه هشت نه ساله ای بوده) به ایران فرار کرده بود و بعد از این که مدتی د رخانه حاج عبدالله کار کرده بود با حاجی ازدواج کرده بود و ما باو میگفتیم ننه . و ننه تقریباً بیست یا بیست و پنج سال پیش از دنیا رفت لهجه غلیظ بخصوصی داشت و گویا آثار غم آن دوران همیشه در چهره اش نمایان بود و رویهمرفته زنی مهربان و ... در باره خود و سر گذشت خودش  اصلاً حرفی نمیزد روحش شاد  کربلای عباد هم تقریباً چهل یا پنجاه سال پیش از دنیا رفته و حالا آن خانه های هزار متری ، کوچک و کوچکتر شده و بعضی از آنها به چندین خانه حتی  کمتر از دویست متری تبدیل شده است . اینجاست که باید آن آواز مشهور (میرن آدما .... از اونا فقط خاطره هاشون بجا میمونه .....) را زمزمه کرد

(بخاطر عکس از آقای قلی پور وثوقی یکدنیا ممنون و متشکر )

 

شهریار سخن :

 

دردین اولموش منه بیر سمییلی خنجر یاراسی

فکره گئتدیکجه یارام گون به گون آرتیق ئیشیلیر .

گؤز یاشیم قانلا قاریشمیش ، اوره گیم گوگنمه ده ،

بیر بیلیدین ایچریمده نه چیبانلار دئشیلیر .

 

ترجمه :

 

دردت شده است برای من یک زخمی که با خنجر سمی زده شده

هرچه زیاد فکر میکنم زخمم عمیقتر میشود

اشک چشمم با خون مخلوط شده و دلم در حال سوزش

اگر میشد بدانی در درونم چه زخمهای کهنه سر باز کرده اند .

 

 یا علی

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 و ساعت 0:13 |

دفتر بازرسی

 

دوستی فرهنگی علاقمند به خاطرات گذشته من دفتر بازرسی قدیمی مدرسه تحصیلی اینجانب را بیادگار داشت که جهت استفاده ومطالعه پیش من چند روزی به امانت گذاشت مرور این دفتر در حقیقت مرور سرنوشت مختصری از مدرسه بود اولین بازرسی بتاریخ هشتم دیماه هزارو سیصدو سی وسه شمسی بود به این مضمون :

در تاریخ 8/10/1333 روز چهارشنبه ساعت 3 بعد از ظهر با معیت آقای هوشوند رئیس دبیرستان نظامی علمدار از دبستان فردوسی گرگر بازرسی بعمل آمد ، کلاس ششم ورزش داشتند چون هوا بارانی بود با کلاس پنجم که سرود داشتند یکجا جمع شده به سرود مشغول بودند . ضمناًاز کلاس چهارم و سوم و دوم بازرسی بعمل آمد تقریباًشاگردان....

                                                بازرس فرهنگ غفاری

اخرین بازرسی ثبت شده در آن دفتر بتاریخ دهم اذر هزارو سیصدوشصت و یک بود با این مضمون :

                                            بنام خدا

ساعت 5/8 مورخ 10/9/1361 از دبیرستان دوره تکمیلی بزرگسالان فردوسی بازدید شد آقای موسوی و سایر همکاران در محل خدمت حاضر و مشغول انجام وظیفه بودند حضور و غیاب در دفاتر کلاسی انجام یافته بود........

                                              حاجی علیزاده

و یکی از آنها بنظر جالب و گویاتر ، بتاریخ دهم مهر هزار و سیصدو سی و پنج  . متن کامل بازرسی :

در ساعت 5/8 مورخه 10/7/35 از دبستان فردوسی گرگر بازدید بعمل آمد

1 – آقای بهشتی کفیل دبستان و کلیه آقایان آموزگاران در سر خدمت خودشان حاضر و مشغول انجام وظیفه خود بودند .

2 – از کلیه کلاسهای دبستان بازدید بعمل آمد کلاسهای دبستان مورد بحث به چند جفت نیمکت احتیاج دارد (در خاطراتم گفتم که نیمکت ها سه نفره بود و ما چهار نفری می نشستیم ) و همچنین آب مشروب دبستان معاینه گردید خیلی گل آلود بود (بدبختی ما) و به دو مورد سطل احتیاج دارند

3 – چون زیادی از دانش آموزان لباس رسمی نداشتند و دفتر دبستان از اولیای کلیه دانش آموزان تعهد کتبی اخذ کرده است که لباس دبستانی خاکی رنگ تهیه نمایند و به آقای مدیر دبستان تاکید گردید تا اواخر مهر ماه همه محصلین با لباس رسمی به دبستان بیایند .

4 – چون در سر بعضی از دانش آموزان زخم و کچلی مشهده گردید به آقای مدیر تذکر داده شد که محصلین را به بهداری محل بفرستند تا نسبت به معاینه و معالجه سر دانش آموزان اقدام مقتضی معمول دارند .

5 – نظافت اطاقها آنطوریکه لازم است خوب نبوده و به آقای مدیر دبستان تذکراتی داده شد که خادم دبستان را ملزم نمایند تا در نظافت اطاقها و کریدور و شیشه و پنجره ها ی اطاقها مراقبت کامل بعمل آورند .

                                       بازرس ی فرهنگ جلفا / علمدار هوشوند

                                                        10/7/1335

آزاد اولاندا ، مکتبدن چیخاردیق ،

هجوملا ،بیر – بریمیزی سیخاردیق ،

یولدا هرنه گلدی ، ووروب ییخاردیق،

اوشاق دئمه ، ایپین قیرمیش دانا دوه!                                          بیر دانا دا دئمه ، اتوز دانا دوه !

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 7:51 |

 اتوبوس

 

گفته بودم که درباره اتوبوس روستای آنروزمان برایتان خواهم نوشت  آخه اگه شما هم جای من بودید آن موجود عجیب و غریب آن روزگار را فراموش نمیکردید بخصوص اگه سوارش می شدید ودر حال حرکت داخلش بودید . بقدری خاک پشت ماشین بود که بسختی گوشه هایی از خود ماشین دیده می شد مثل ستاره دنباله دارگرد و غبار را به هوا بلند میکرد و گاهی مدت زیادی بعد از رد شدن ماشین هم آثار گرد و غبارش در هوامعلق بود

سوار که می شدی با چند صلوات بلند حرکت میکرد ، اکثر روستایی بودیم و سوار شدن به ماشین از هواپیمای کنکورد هم برایمان جالب تر بود همه مسلح بودند به ظرفی که اگر احیاناًً ، چرا اگر ،  شاید بغیر از یک یا دونفر  همه معمولاًگرفتار می شدند و در اول کار بوی های مخصوص ماشین را پر می کرد و صدای راننده که پنجره ها را باز کنید وبرای اینکه گرد و خاک به ماشین نرسد سعی میکرد با سرعت برود  ولی مگر سرعتش چقدر بود ؟

بهر حال از یک طرف بوی محتویات داخل معده واز طرف دیگر بوی عرق پاهایی که بعلت گرما از کفشهای لاستیکی بیرون می آمد ، خلاصه یک شستشوی کامل معده برای اکثر به همراه داشت با هزار مصیبت مثلاً به تبریز میرسیدیم و وقتی مردم از ماشین پیاده میشدند چه وضعی داشتند خدا میداند که تصویرش برایم غیر ممکن است .

حلا شما فرض بکنید یکی از این انسانهای شیک و پیک امروزی را داخل یکی از آن ماشین ها بگذاری و به یک مسافرت چند ساعته ببری!!! خدا میداند چه میشود ؟!!

ادکلن پنجاه هزارتومانی و  بوی پاهای عرق کرده در داخل کفش های

پلاستیکی ، چه کیفی دارد ...!!!!

این از رفتن ماشین به تبریز آن روزگار ........

حالا یک روز بعد و شاید هم بیشتر دقیق یادم نیست صبح ماشین از تبریز

راه می افتاد و  روز از نو روزی از نو تا عصر مثلاً ساعت هفت یا هشت ماشین میرسید به دره دیز  . در این موقع یک عده ای از مردم که داخل ماشین مسافر داشتند در اوش کولاق (نزدیکی های پاسگاه ، در خیابان راه آهن فعلی )  بطرف دره دیز نگاه میکردند و به محض اینکه گرد و غبار را میدیدند از کوچه های پیچ در پیچ فرار میکردند بطرف میدان مرکزی روستا (که معمولاً یوخاری میدان) بود و منتظر می نشستند تا ماشین برسد و این مدت شاید یکی دو ساعت طول میکشید .راستش آنهایی که از اوش قولاق اول بار ماشین را میدیدندکی ها بودند؟ پیرمردهایی که میدانند به آنهایی که نمیدانند بگویند اینهارا نمیشود در اینترنت نوشت شاید بدشان بیاید .

ماشین میرفت از رضاقهوه سی رد میشد شاید آنجاهم کمی توقف میکرد (همانجایی که الان ماشینها از جاده اصلی بطرف هادیشهر می پیچند) و بعد از کلی صبر و حوصله که آن زمان ماها خیلی داشتیم ماشین به مقصد میرسید مسافرها ( که چه عرض کنم ) پیاده میشدند و نردبانی می گذاشتند  و از بار بند پشت ماشین بارها را خالی میکردند .

خسته که نشدید گرد و خاک را پاک کنید و یک چای گرم در قهوه خانه خدا رحمت کند میر آقا میل بفرمایید واز بالکن آن  در حالیکه استکان چای را به لب چسبانده اید میدان را یک نگاهی بکنید . آن مسجد بزرگ ، وآن درخت چنار که زینت میدان روستا بود

دیگر خسته میشوید اگر وقت کردید به حیدر بابای شهریار یک سری بزنید بعد از این داستان میچسبد . مگه نه!!!؟؟

 

نئجه کئچدی عمرؤن ؟

بیر اوشاقلیقدا خوش اولدوم ، اودا یئر- گؤی قاچاراق

قوش کیمی داغلار اوچوب ، یئل کیمی باغلار گئچدی

صونرا ، بیردن قاطار آلتیندا قالیب ، اؤستومدن

دئیه بیلمم نه قدر سئل کیمی ، داغلار کئچدی

اؤره گیمدن خبر آۀسان : ((نئجه کئچدی عمرؤن ؟))

گؤز یاشیملا یازاجاق: ((من گونوم آغلار کئچدی))

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 و ساعت 0:22 |

 

ای عهد طفولیت من باز تو بازآی*ای دوره ی عیش وطرب وناز تو بازآی

چپق و همراهش

چپـــــــق این هم همراهان چپق

                         زن بابای پدرم                        

 

نمیدانم شما آن چپق های یک متری را دیده اید یا نه ؟ زن بابای پدرم خدا رحمت کند زن بابای پدرم یکی از آنها داشت و همیشه بغل دستش بود و جدایی چپق و ملزوماتش از مادر بزرگم امکان نداشت ، نمیدانم چرا دوستش میداشتیم و هر وقت پیش او بودیم نمیخواستیم خانه خودمان برویم ، حتی با سختگیری های پدر و مادر. دو پیر زن دیگر هم بودند که با او ایق بودند و هر شب تا پاسی از شب گذشته باهم می نشستند و چپق دود میکردند و چای میخوردند و سماور همیشه دم دستش در حال جوش و خروش بود .

مانند مفسر های رادیو و تلوزیون امروزی از همه چیز و همه کس صحبت میکردند یکی مشهدی جیران بود ، مابه او میگفتیم مشه جیران خالا زن پر سر و صدایی بود و پیر زن دیگر آنا بگیم خالا بود . هزینه چای و چپق و ملزوماتش و گاهی شبچرهای همه از چیب مادر بزرگم بود . چنان با هم حرف میزدند که فکر میکردی مسئله ای جدی پیش آمده است . روزها در پی شکار سوژه بودند و شبها  تعبیر و تفسیر ، توتون را پر میکردند داخل چپق و روشن میکردند و چنان دودی از دهان و دماغشان بیرون می آمد که فکر میکردیم جایی درون شکمشان آتش گرفته هر کدام یکی دو پک میزدند البته آتش دان چپق همیشه وسط روی زمین بود چون دایره وار مینشستند فقط قسمت یک متری مانند شعاع داریره بین پیر زن ها حرکت میکردتا توتون داخل چپق تمام میشد  آنوقت خاکستر چپق را گوشه دیوار حیاط یا خانه خالی میکردند و چایی میخوردند و دوباره روز از نو و روزی از نو .

مدتی مادر بزرگم پیش عمویم در تهران ماند و بعد از مفقود شدن عمو توکل مریض شد و در همان تهران در بهشت زهرا آرمید راستش اسم خودش هم زهرا بود و عجب داستانهای تخیلی تعریف میکرد و من شیفته داستانهای او ، و خودش میگفت واقعی هستند ولی امروز هم که من فکر میکنم آن حرفها با عقل جور در نمی آید .

   

حیدر بابا ننه قیزین گـــــــــــــــــــوزلری

رخشنده نین شیرین شیرین سوز لری

ترکی دیدیم او خوســــــــــونلار اؤزلری

                                            بیلسونلر که آدام گیدر آد قـــــالار

                                            یاخشی بیزدن آغیزدا بیرداد قالار 

 

 خان ننه شهریار....

خان ننه ،  هایاندا قالدین

بئله باشیوا دولانیم

نئجه من سنی ایتیردیم

داسنین تایین تاپیلماز

 

سن اؤلن گون عمه گلدی

منی گئدی آیری گنده

من اؤشاق ، نه آنلیایدیم ؟

باشیمی قاتیب اوشاقلار

نئچه گون من اوردا قالدیم.

...............

خان ننه آمان ، نولیدی

بیر اوشاخلیقی تاپایدیم

بیرده من سنه چاتایدیم

سنیلن قوجاقلاشایدیم

سنیلن بیر آغلاشدیم

یئنیدن اوشاق الور کن

قوجاغوندا بیر یاتایدیم....

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 7:20 |

بهتر است ثروتمند زندگی بکنیم تا اینکه ثروتمند بمیریم .

                                                        پیر جالنسون         

خانواده آنروز پدرم

 

برای اینکه خسته نشوید میخواهم به گذشته های دور تر برگردم ، به قبل از مدرسه به آن زمانها که هنوز من با مدرسه آشنا نشــــــده بودم

هر وقت زندگی پدرم را مرور میکنم چه آن زمانها ها که شاهدش بودم ویا از دیگران شنیده ام ناراحت می شوم او قهرمان زندگی من بود مانند هر پدری برای فرزندش .

پدرشان (پدر بزرگ من ) کربلای حیدرقلی بود یکی از مردان معتبر و ریش سفید آن روزگار ، مشهور بود به ( پوللی کربلای حیدر ) ، میگفتند صــــــد تومان  پول  نقــــــد داشت و آنها را در یک ظرف آفتابه مانندی در خــــانه نگه میداشت و مادرم میگـــفت هر روز آنها را میشمرد .الهقلی پسر بزرگ

پدر بزرگم گویا چند تا زن گرفته بود (البته بعد از فوت مادر بزرگم ) پـــدرم تنها فرزند زن اول بود و گویا اسم زن اول هــــــم آناخانم بود بعد گویا زن دیگـــری میگیرد و بعد از مدتی طلاقش میدهد .. و بالاخره با زنــــــی به   اسم  زهــــــرا وصلت میکند و حاصلش دو پسر و یک دختر که پســــــر بزرگتر مرحوم محمود و کوچکتر توکل
  ( توکل خیلی زرنگ بود بعد از دیپلم گویا استخدام شرکت کشتی رانی

آریا شد و برای تحصیل به فرانسه رفت و بعد از  دو  یا  سه سال برگشت

و مشغول کار شد ، نمیدانم کی آن شـــــــــغل  را  کنار گذاشت و گویا

در شرکت هواپیمایی لوفت هانزا مشغول شد و بعد گــویا با ساواک آن

زمان درگیر می شود و یک روز گویا از دست آنها فرار و به عــــراق می

رود و از آنجا به لبنان (بیروت ) و تا آنجا که من میدانم آخرین نامه اش از

بیروت بوده و دیگر تا به امروز از ایشان خـــبری نیست . عــــکسش را

میگذارم شاید در این دنیای بزرگ کسانی از سرنوشت اییشــــان خبری

داشته باشد و ما را از انتطار چندین ساله رهایی بخشند .) محمود پسر وسط
 واسم دخترش هم ترگل بوده که زود از دنیا میرود .

پدر بزرگم مال واموال زیادی به ارث گذاشت که مدت زیادی با در آمد آنها روز گار می گذرانیدند ولی بعد از ازدواج پدرم ، با وجود آزار و اذیت های زن بابا در خانه ای که مال بابای مادرم بوده ساکن میشوند و شــــــاید بعللی که برای من پوشیده است شروع به فروش املاک کـــــــــربلای حیدرقلی میکنند و .....لازم است ،  یاد آوری نمایم بقدری مال و اموال داشته که بعد از این همه سال اگر اموال باقی مانده را بفروشیـــم پول قابل توجهی میشود . عمو محمودم هم در دهه 1360 به طرز دلخراشی از دنیا رفت مرگ پدرم نیز در زمان خودش یعنی 26 بهمن ماه  سال 1346   در اثر انفجار دینامیتی که مخفیانه در وسط فرش روی باربند مینی بوس  گذاشته بودند در بین راه مرند - گرگر( نزدیکی های عریان تپه )اتفاق افتاد و نه تنها ما که در آنروزگار منطقه را در ناراحتی فرو برد در آن حادثه که روزنامه های آن زمان نیز گویا نوشته بودند چندین نفر از  دنیا رفتند و تعدادی نیز مجروح شدند ( بعداً شاید بطور مشروح جریان را شرح بدهم )

پدرم تا زمان فوت کارهای مختلفی برای گذران زندگی انجام داد آن زمانها که من دو ، اینهم عکس گمشده ما توکل که برای یافتنش از شما کمک میخواهیم یا سه ساله بودم مغازه خواربار فروشی داشته . کالای چشمگیری که خیلی در خاطرم مانده و شاید امروز خیلی عجیب بنظر بیاید فروش نفت در خواربار فروشی پدرم بود نفت داخل حلبی های یست لیتری (مثل حلبی روغن نباتی بزرگ ) در گوشه ای از مغازه قرار میداد و  ومردم با شیشه هایی مثل شیشه الکل که نخی هم بعنوان دستگیره به آن بسته بودند، نیم لیتر ،نیم لیتـــــر (گیروانکه میگفتند .) با وسیله ای مانند ملاغه آشپزی اندازه و با قیف داخل شیشه میریخت  و میفروخت بقیه کالا هم بیشتر تا آنجا که یادم مانده خرما  ، دوشاب ،      تخمه ، گردو ، بادام ، قند ، شیرینی ( برای چای خوردن ) ، مداد ، کاغذ بزرگ خط دار برای مدرسه ، نخ ، سوزن ، سنجاق قفلی ، کش ، دگمه ، کمی برنج ، عسل ، روغن حیوانی ، و پنیر ، و .........در مقابل فروش این چیزها که اغلب پایاپای بود گندم ، پنبه ، جو ، و ..... تولیدات محلی دیگر میگرفت و آنها را به خریدارانی که از جاهای دیگر می آمدند   میفروخت و این روند ادامه پیدا میکرد . بعد از 

مدتی بدلایل مختلف ، عمدتاً به دلیل نسیه فروشی و نداری مردم ور شکست شد وخوار بار فروشی را رها کرده و به قصابی پرداخت یعنی مغـــــازه به قصابی تبدیل شد . و در یک زمستان سخت آنروز ها گوسفند هایی را که برای این منظور خریداری کرده بود تلف شدند و ....با ور شکستگی ، قصابی نیز تعطیل شد ( لازم بیاد آوری است که املاک برای فروش زیاد داشت ولی در آن روزگار کسی چندان پولی به ملک نمیداد و خودش نیز میترسید بعد از تمام شدن آنها در زمان پیری چه خواهد کرد ) بعد مدتی نیز با فروش محصولات باغ روزگار گذرانید و مدتی نیز با شخصی باسم یحیی یحیوی علمداری به کار تمیز کردن مسیر آب چشمه ها و قنات ها پرداخت ......

و چون این کار را هم مناسب حال خود نیافت دوباره شروع به خرید و فروش لوازم خانه کرد اجناس را از علمدار از آقای اکبر گنجه ای میخرید و در روستای شجاع میفروخت وسایل را در خانه فروغی ها میگذاشت و ...این کار سود خوبی داشت و در عرض چند سالی که مشغول بود تقریباً به زندگی خانواده سرو سامانی داد و یواش یواش دیگر اجناس را از مرند میخرید و با فروش آنها سود بیشتری عایدش میشد . در یکی از این رفت آمد ها به مرند موقع برگشتن آن اتفاق افتاد و .....

 

ماه بالای سر آبادی ست

اهل آبادی در خواب !

روی این مهتابی خشت غربت را میبویم

باغ همسایه چراغش روشن

من چراغم خاموش ...  

                                                                            

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 و ساعت 8:18 |

 رقابت یا اختلاف ؟

 

نمیدانم چرا افکارم به مسئله علمدار گرگر کشیده شد . مسئله ای که ساخته و پرداخته مغز بیمار یک عده نا معلوم است و از  این مسئله  چماقی ساخته اند وما هروقت خواسته ای را مطرح کرده ایم به این بهانه و با دست آویز قرار دادن عده ای نا آگاه  ، موجب به تاخیر افتادن آن شده اند مانند مسئله بیمارستان ، دانشگاه و ....خیلی چیز های دیگر  من خودم جد اندر جد اینجایی هستم و الان تقریباً سنی ازمن گذشته است ، هرچه فکر میکنم در حال یا در گذشته بخاطرم نمی آید که اختلافی کلی یا جزئی با آبادی طرف مقابل داشته باشم چه آن زمانها که خیابانی در وسط نبوده یا اکنون که دیگر کشیدن مرز بین این دو ( آبادی قدیم) امکان ندارد . بنظر می آید این تعبیر غلط توسط مهمانانی بکار برده میشود که بعداً در این شهر مقیم شده اند ، و رقابت های زمان قدیم را که این شهر بزرگ و زیبا دو آبادی کوچک و مجزا از هم بوده به حساب اختلاف میگذارند از آنانی که امروزه این حرفها را میزنند بپرسید کدام گرگری با کدام علمداری دعوا کرده حتی شاید یک مورد هم بیاد نداشته باشند .

حالا شما فکر بکنید دعوایی هم شده آیا دو علمداری و یا دو گرگری هیچوقت با هم دعوا نمیکنند پس به این کلانتری و دادگاه چه کسانی مراجعه میکنند آیا وقتی دو علمداری باهم  یا دو  گرگری باهم اختلافی پیدا میکنند میخواهند علمدار یا گرگر را بین خود تقسیم بکنند . در زمانهای قدیم شاید بین یک نفر از آن طرف با شخصی از این سو دعوایی بر سر خرید ویا فروش چیزی صورت گرفته ، این چه ربطی به امروزه یا حتی آن زمان اهالی دو آبادی داشته ؟ من که نمیدانم اگر شما ارتباطی میبینید بفرمایید در قسمت نظرات وبلاگ بنویسید

من تا آنجایی که دیده ام و بیاد دارم پدرم از طرف مقابل هم خرید میکرده و حتی در ماشینی که دچار حادثه میشوند با یکی از آن ها همسفر بوده  (که خودم نیز امروز با فرزندش دوستی دارم )من امروزه واقعاًخجالت میکشم وقتی میشنوم یک عده ای برای آوردن یک امکانات عمومی برای این شهر زحمت می کشند و تلاش میکنند عده ای دیگر بجای پشتیبانی  با صرف هزینه ای زیاد در راه آن مانع می تراشند . واقعاً در عصر ارتباطات و دهکده جهانی این شرم آور است .

بیایید تلاش کنیم یک هیئت خودیاری دلسوز برای این شهر انتخاب بکنیم همه کمک مالی بکنیم و امکانات بیشتری را به منطقه  ، به شهرمان جذب بکنیم.ما با اینهمه امکانات خدادادی و مغز های فعال هنوزنتوانسته ایم نمـــاینده ای مستقل داشته باشیم چرا؟، چرا باید بیست ســــــــــال بیمارستان  ما معطل بماند ؟ چرا ما باید بعد از دور افتاده ترین شهــــــــر ستان ها دارای دانشگاه شویم . آیا وقتش نیست که به این چرا ها فکر بکنیم ؟

هیچوقت فراموش نمیکنم شنبه بازار قدیم علمدار را که چه لذتی داشت و آن صدای تالاپ تالاپ پنبه پاکنیش وو آن چشمه بغل مسجد و  قهوه خانه داخل بازار و آبگوشتهای لذیذش ، بهر حال برادر و خواهر ، باور بفرمایید زمان این حرفها گــــذشته است از قافله عقب نمانیم زمان می گذرد و کاری نکنیم که در آینـــــــده فرزندانمان به ریش ما بخندند و برای ما نفرین بفرستند .

من به سهم خودم میگویم با هیچکس بر سر این دو نقطه شهر یا حتی با هیچکدام از آبادی های اطرافم ندارم بلکه خوشحال و سربلند نیز می شوم که به هر نقطه این شهرستان امکانات جدیدی اضافه شود  .سربلند و پیروز باشید

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 و ساعت 11:42 |

این مطلب از وبلاگ منطقه آزاد میباشد :برای آگاهی بیشتر و آشنایی با وبلاگ خبری منطقه آزاد اینجا را کلیک کنید

بندر جلفا تقریباً یک قرن پیش 

اولین دوره مسابقه وبلاگ نویسی در منطقه آزاد  ارس

 

 

اولین دوره مسابقه وبلاگ نویسی ارس در منطقه آزاد ارس برگزار می شود.

اهداف:

-          معرفی منطقه آزاد ارس از زبان شهروندان این منطقه در فضای مجازی

-          کمک به شناساندن و معرفی جاذبه های طبیعی و گردشگری و میراث فرهنگی منطقه

-          ارائه اخبار و اطلاعات دقیق از وقایع منطقه

-          معرفی امکانات و تسهیلات لازم جهت سرمایه گذاری

-          دردلها، خاطرات تلخ و شیرین و آرزوهای مردم این دیار

 

زمان: 10 الی 30 آذرماه 1386

ثبت نام در مدارس و دانشگاههای منطقه

برای کسب اطلاعات بیشتر با شماره تلفن: 3025656-0492 تماس حاصل نمایید.

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 8:59 |

عکس یادگاری

توضیح پشت عکس با خط مرحوم خیرالله شاپوری

این عکس در سال ۱۳۳۶ در تهران گرفته شده و مرحوم خیرالله شاپوری آنرا پشت نویسی کرده اند

عکس توسط آقای فرج الله شابوری فرزند مرحوم خیراله به این وبلاگ اهدا شده است که ممنون لطف ایشان هستیم و منتظر عکسهای قدیمی از دوستان

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 7:24 |

هر ملتی که از تاریخ گذشته خود آگاهی نداشته باشد ناگزیر اشتباهات گذشته را تکرار می کند      جواهر لعل نهرو

 

ماجراهای من و مدرسه (4)

 

کلاس دوم بر خلاف آنچه دانش آموزان سال های قبل مارا از آن می ترساندند برای ما که تقریباً راه افتاده بودیم بنظر آسانتر و خوش آیند تر می آمد تقریباً هم دیگر را شناخته بودیم به بعضی از رسومات مدرسه آشنا شده بودیم و از همه مهمتر خواندن و نوشتن را یاد گرفته بودیم . معلم کلاس دوم خدا رحمت کند آقای خیر الله شاپوری بودندخیرالله شاپوری معلم کلاس دوم

 

، چه حوصله ای داشتند ، این انسانهای وارسته و فداکار ، حالا که فکر میکنم ،  صداقت و ایمان معلمین قدیم ، آن بزرگواران بیشتر برایم روشن می شود فکر نکنید که حالا از این معلمین پیدا نمی شود ، چرا زیاد هم هستند ، ولی بعضی مسائل جنبی باعث شده است که تلاش های آنان کم رنگ تر دیده شود در ضمن دانش آموزان نیز تغییرات زیادی کرده اند اصلاً شرایط کلاً عوض شده و امروزه جنبه اقتصادی هر عملی را بیشتر در نظر میگیرند. بهر حال کلاس دوم دیگر آن هیجانات کلاس اول را نداشت و آقای شاپوری برای اینکه بچه ها راحت باشند هر کدام را به یک اسمی صدا میکرد (جیرجیرک زنبور عسل گجه قوشی و...) و داستانهای زیبایی تعریف میکرد چوب درازی داشت که با آن حروف روی تخته سیاه را نشان میداد و تسلط عجیبی بر کلاس داشت و هر کس حرکت بیجایی انجام میداد از نظر او پنهان نمیماند واو درست مصداق ( حرف معلم ار بود زمزمه محبتی    /    جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را ) بود . این را هم بگویم آن زمانها مثل حالا نبود ، بعد ها معلمی داشتیم بنام آقای حمیدی تعریف میکرد که در لیوارجان مدرسه را دایر کردیم ولی دانش آموز کم بود و اداره موافقت نمیکرد چند نفر رفتیم سیه سران و با آنها صحبت کردیم که بچه هارا بفرستند مدرسه تا هم درس بخوانند وهم اینکه با آمدن آنها تعداد زیاد شود تا اداره با بودن مدرسه موافقت بکند ، بهر حال بعد از کلی حرف وحدیث قبول کردند ، چند روزی مرتب آمدند ولی یک روز دیدیم هیچکدام نیامدند ، باز هم رفتیم دنبالشان و علت را جویا شدیم پدر بعضی از دانش آموزان گفتند : ( در خانه غذا بخورند و بیایند برای شما درس بخوانند ) یعنی آدمهای بزرگ هم از اهمیت درس بی اطـــــلاع بودند مثلاً پدر خودم همیشه میگفت اگر من شش کلاس بخوانم کافی  است .

یهر حال کلاس دوم حال وهوای دیگری داشت یک عده از بچه ها همان کلاس اول ماندند و یک عده هم اصلاً دور مدرسه را خط کشیدند ولی یک عـــــــــده دوستان جدید پیدا کردیم یعنی از سال قبل در همان کلاس مانده بودند آقای شاپوری به آنها میگفت ریش سفید های کلاس و آنها در درس خیلی ضعیف بودند ولی در زور گفتن بماها که جثه کوچک و ضعیفی داشتیم  خیلی زرنگ بودند. در کلاس من و یونس امیری و یوسف برقی در یک نیمکت می نشستیم و من از ترس اینکه هول بدهند از نیمکت بیفتم همیشه وسط آن دونفر می نشستم یونس زبان شیرینی داشت و آقای برقی قدی بلند داشت و مابه شوخی، هر وقت هوا ابری میشد یک جایی از بدن آقای برقی را فشار میدادی ( مثلاً ) برق را روشن میکردیم و امیری با آن لهجه شیرینش داد میزد ( چراخلار یاندی ، یعنی چراغها روشن شد ) .

معلم کلاس دوم ما آن زمان با هوش و ذکاوتی که داشت پیش بینی عجیبی را در اواخر سال کرد که هیچوقت فراموش نمیکنم یک عده ای از ماهارا نشان داد و گفت که مثلاً فلانی ها ...تا ششم میخوانند و فلانی ها هم ...تادیپلم و اینها هم ..تا دانشگاه و ...باور بفرمایید پیش بینی مرحــــــــوم در مورد نود در صد ما درست بود.

 

  

دیده ها پژمردند

قلبها با سبد خون سیه پر گردید

مثل ایسنت زمان برگشته ست

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

ما در اندیشة تعریف گل زیباییم

ما که در وصف گلی حیرانیم

                                      از اشعار دکتر محمد رضا بختیاری

  

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 21:52 |

اگر دست تو برای تغییر گذشته بسته است ، برای ساخت حال و آینده باز است .            ساموئل آدامز

ماجراهای من و مدرسه (3)

 

بگذارید با ترسیم حال و هوای کلاس اول آنروز خودمان و همچنین نقـــل یک خاطره ، از کلاس اول آن سالها خارج شوم و بکلاس های دیگر سـری بزنیم گرچه خاطرات کلاس اول خود مانند رؤیایی شیرین است

شما فکر بکنید ، دوطرف کلاس نیمکتهایی سه نفره چیده اند ، فقط جلو درب یک جایی برای عبور گذاشته اند در آن میزو نمکتهای سه نفـــــره ، چهار تا بچه شلوغ روستایی را جا داده اند یک دفعه میدیدی یکمی تـکان میخوردی از آنطرف یکی از بچه ها می افتاد پایین و گریه  میکرد ، همــــه بچه روستایی بودند شاید هر پانزده روز هم یکبار حمام نمیکردند ، خلاصه از کلاس بو های جورواجور بیرون میزد ( بچه های امـــــــروزی تا عطــــر یا ادکلنی نزنند به مدرسه نمیروند.) و معلم بیچاره در آن وضعیت درس هــم میداد یادم می آید فاصله نیمکت ما با تخته سیاه به اندازه ای بود که اگـر دست را دراز میکردی به دیوار مقابل میرسید و در بین نیمکت ها نیز بـــــه اندازه حرکت یک نفر جابود .کلاس دو تا پنجره داشت که همیشه بالاجبار بسته بود برای اینکه درسها را بزور وارد مغز ما بکنند باید با صــــدای بلند میخواندیم وبرای اینکه مزاحم کلاسهای دیگر نشویم و صدای آنهانیز مارا آزار ندهد پنجره هارا می بستیم . لباس های متحد الـــــــــــشکلی میپوشیدیم که به یقه آن پارچه سفیدی دوخته بودند تقریباً مثل پیراهن مردانه امروزی که باید دگمه هایش را تا خرخره می بستیم ، دو تا جیب در طرفین داشت و یک جیب روی طرف چپ تقریباً روی قلبمــــــان ، و آنهایی که وضع مالی مناسبی داشتند کتاب و مداد

 و کاغذ هایشان را داخل کیفی که شکل کوچکی ازچمدانهای مسافرتی امروز بود میگذاشتند ولی ما با گش لاستیکی می بستیم و......و خوراکی که به مدرسه می آوردیم همیشه نان خالی لواش بود که مادرمان با آب نرم میکرد و درجیب طرف راست لباس مخصوص می گذاشتیم و یواش یواش از آن پاره کــــــــــرده و میخوردیم بهمان خاطر همیشه جیب سمت راست لباسمان یک گوشه اش پاره بود . موهای سرمان را از ته می زدند . بهرحال این وضعیت ما و کلاس ما بود حالا شما یک لحظه احوال آن معلم را تصور بکنید . خوش بحال معلم های امروز ....

بین هر ساعت درس همیشه بنظرم حدود یکربع برای بعضی کــــــارها استراحت می دادند و ما از بس شلوغ بودیم یادمان میرفت ...کارهای لازم را انجام بدهیم یک روز یکی از همکلاسی هایمان  تا آقامعلــــــم خواست درس را شروع بکند انگشتش را بلند کرد و جمله آقا برم بخارج

را بالحن ناشیانه گفت ، آقا اجازه نداد ، کمی بعد دوباره تکرار کرد ، دوباره آقا گفت بشین ،تازه از بیرون آمدی ، هر کاری داشتی میـــــکردی ، چند لحظه بعد دوباره اجازه خواست و موافقت نشد با مقداری ســــــرزنش ،

یک مرتبه پسر شلوارش را در آورد و وسط کلاس ...یعله و پنجره کلاس را باز و فرار ....و دیگر هرگز بمدرسه نیامد و بیچاره آقای نجفعلی جدی .....

 

 چوخ شکروار ، گنه گلــــــدوخ گوروشدوخ ،

ایتنلردن ، بیتنلـــــــردن ، سوروشـــــــدوخ ،

کوسموشدوخ دا ، اللاه قویسا ، باریشدوخ ،

                                           بیرده گوروش قسمت اولا ، اولمایا،

                                           عمرلرده فـــــــرصت اولا ، اولمـــایا .

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 9:17 |

اگر می خواهی برای حال و آینده مفید باشی از گذشته درس بگیر       (ناپلئون)

 

ماجرا  های من و مدرسه (2)

بالاخره  شروع کردم ، آن گوشه مدرسه درست چسبیده به راه علمدار    ( الان خراب شده و در قسمت غرب خیابان امـــام بلا استفاده مــــانده است .) سی ، سی پنج نفر بودیم (دقیق یادم نیست ) این را هم بگویم که در آن زمان فقط دو جمله فارسی بلد بودیم آنرا هم از دانش آموز های کلاس های بالاتر مدرسه یاد گرفته بودیم (میگفتند وقتی با معلـــــم باید فارسی صحبت بکنید )

جمله اول : آقا برم آب بخورم

جمله دوم : آقا برم به خارج

خیلی هم معنیش را نمیدانستیم ، و این خودش کلی برای ما با درد سر همراه بود .... شاگرد های بزرگتر گاهی هم چیزهای دیگری به بچه ها یاد میدادند که موجب میشد کتک بخورند .

معلم کلاس اول ما مدت کمـــی آقائی بود به اسم ،  شاید قبـــــادی از روستای علمدار آن روز بعد از یک یا دو ماه عوض شد و آقای سیرانی آمد  خدا رحمتش کند حاجی آقا حسینقلی سیرانی گرگری که در آخر مدتی هم در مدرسه دخترانه تدریس میکرد این شخصیت بزرگ مورد احتــــــرام همه بود و اکنون نیز از او به نیکی یاد میکنند. معلم کلاس اول من مرحوم حسینقلی سیرانی

حالا که فکر می کنم می بینم چقدر کار مشکلی داشته ، به تعــــدادی بچه روستایی که از زبان فارسی هیچ نمدانستند چطوری کتاب فارسی زبان را آموزش میدادند ، واقعاً کارشان ارج و قیمتی والا داشـــــت و چه دلسوز بودند و عاشق یاد دادن .

بعضی از همکلاسی هایم را نام می برم :

رضا پیمانی ، قربان رجب زاده ، بابا علی برهانی ، هدایت اشتری ، قادر افسری ، داوود موسوی ، داوود موسوی مقدم ، محمد سپهری ، حمزه سبحانی ، غلامعلی سیرانی ، قربان پور ناصری ، خلیل پور ناصری ، حسن سیمایی، مولا روحی ، حیدر نوروزی ، محمد موسوی ، پرویز آذری ، رجب رواقی ، رجبعلی لاغوثی ، الهوردی رجائی ، یوسف برقی ، یونس امیری ، یونس موسوی ،صابر سیاهی ، یوسف رشیدی ، علـــــــی اصغر پیرنیاکان ،فضل الله پوررعدی ، الهوردی التجائی ، خلیل خــــــــــــــلیپور ، یوسفعلی شیخلو ،  و .......

هر اسمی که یادم می افتد یک دنیا خاطره شیرین در جلو چشمانم جان می گیرند . چه خوش روزگاری بود و واقعاً چــــقـــدر زود دیــــر میشــــود.

بعضی از این دوستان بقول آن طرف آبی ها ( نخجوانیها ) دنیایشـــــان را عوض کرده اند روحشان شاد .

و تعدادی از بچه ها رفیق نیمه راه بودند ، بعضی همان کــــلاس اول مارا ترک کردند و بعضی دیگر .........

تا یادم نرفته از یک نفر که واقعاً مانند پدری مهربان در مدرسه مواظب ما بود و ما با کارهای کودکانه خود اورا بزحمت می انداختیم نامی ببرم که سهم بیشتری در درس خواندن ما دارد و شاید بیشتر از معلمها برای ما زحمت کشیده است . آقای نجفعلی جدی گرگری ، زحمتکش مـــدرسه بود که شبانه روز به همه چیز رسیدگی میکرد ، بعضی از بچه ها آنروزها از مدرسه فرار میکردند و او بود که آنهارا پیدا میکرد  و به مدرسه می آورد وما آنروزها از او بیشتر میترسیدیم و امروز نزد من ارزش والائــــــی دارد و هنوز هروقت اورا می بینم احساس میکنم کودکی هستم که او دستم را گرفته و مرا به کلاس یا دفتر می برد و نگران درس و مشق و رفتار مـــــن است یادش بخیر و خداوند عمر با عزت عطایش فرماید .

آقای سیرانی واقعاً معلم خوبی بود با چه مصیبتی حروف الفبا را بمــا یاد داد آنقدر داد میزد که بعضی وقتها صدایش میگرفت . او با صدای بلنـــــد میگفت و ما با صدای بلن طوطی وار تکرار میکردیم و ...بالاخره تعدادی از ما یاد میگرفتیم.

بعدها بیمار شد و یک روز برای کاری در جلفا وارد اتاقم شد . یک مـــرتبه احساس کردم در کلاس اول هستم و معلمم وارد شده است بپا خاستم و احترامش کردم و همان پرده سینما در جلو چشمم نمایان شد .

ماجرا های کلاس اول واقعاً زیاد است و خودش کتابی نا نوشتـــــــه . در کلاس یکی گریه میکرد ، یکی شلوارش را خیس میکرد ، یکی از تلفـــظ کلمات فارسی عاجز بود ، یکی کاغذ های بچه های دیگر را پاره میکرد ( آن زمان ما دفتر نداشتیم ) یکی آواز میخواند ، و هرکدام درد سری برای معلم و زحمتی برای آقای جدی .....

اینهم از شهریار :

میر صالحین دلی سؤولیق اتمه ســـــــــی ،

میر عزیزین شیرین شاخسی ، گئتمه سی،

میر ممدین قورولماسی ، بیتمه ســــــــــی،

                                             ایندی دئسک ، احوالاتدی ، ناغیلدی

                                             گچدی،گئدی،ایتدی،باتدی، داغیلدی  

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 18:40 |

سعادت یعنی افتخار به گذشته و تلاش برای حال و امید به آینده

                                            الکساندر دما                                           

خانه سبز ما

فیلم سرزمین سبز تلوزیون ، مرغ خیالم را بطرف خانه ی سبز قدیمی خودمان پرواز داد . خانه ای که تمام خاطرات من در آنجا نهفته است خانه ای که هر گوشه اش ورق های زندگی من است ، خانه ای که تابستان ها مــــحل استراحــــــــت همسایه ها بود و ، این  سه علت مهم داشت اولش خانه مــــــا بغیر از مــن که  کودک بودم مردی نداشت ، درثانی بالکن خانه ما در تابستانها خیلی خنک بود ، دلیل سومش هم این بود که همسایه ها نمی خواستند مادرم تنها بماند چـــون زیاد فکر و گریه میکرد ،بخاطر لز دست دادن پدرم.

همسایه ها در بالکن خنک آن جمع می شدند ، سماور را با چوب های خشک روشن میکردند ( چه دودی از آن بیرون می آمد ) روی اجاقی که در گوشه حیاط درست کرده بودند ، با چوب های خشک آتش درست میکردند و دلمه های برگ مو را درون دیگ مسی بزرگ روی اجاق می پختند . غذا روی اجاق آماده می شد و زنها از همه جا و همه چیز صحبت میکردند و ما بچه ها هم در حیاط روبـــــــروی بالکن بازی میکردیم . چه لذتی داشت آن دوران ....

گوشه ای از حیاط ما  ، البته قسمتهای زیادش باغچه بود ، یک ردیف درخت انار ،     (که در پاییز میرسیدند و با سرد شدن هوا ترک برمیداشتند و دانه های انار مانند مروارید از بیرون دیده می شد .) قسمت زیادش درخت مـــو بود ( انــــگور های کشمشی سفید وقرمز و عسگری و...) و چند تا هم درخت سیب و گلابی و به و آلبالو و هلو . از وسط حیاط ما آبــــــی از استخر جنب حمــــــــــام روستا می آمــــــد و بطرف باغ های مجاور خانه ما میرفت و ما نیز از آن آب برای آبیاری باغچه خانه خود استفاده میکردیم .  

زن های همسایه که ظهر های داغ تابستان به خانه ما می آمدند با خودشان مقداری شیرینی (شیرینی مخصوصی که با آن چای میخوردند و حالا نیز در مغازه ها می فروشند .) و کمی هم چای گوشه چارقد خود گره میزدند و می آوردند و به اصطلاح امروزی ها همه چیز های خوردنی دونگی بود . صدای خنده و صحبت

از کوچه نیز شنیده می شد ، وما بی خیال بازی میکردیم ، فاما زندائی ، سکینه خالا ، لیلان باجی ، عاتیکه خالا ، شافا عمه و ....... همه می آمــــــدند اگر هم کسی نمی آمد ما را می فرستادند صدایشان میکردیم .

آبا ( مادرم را آبا میگفتیم ، مثل اینکه کلمه روسی است .) ماها را صدا میکرد در گوشه ای روی یک تکه کلیم کهنه می نشستیم و غذایمانرا میخوردیم دیگر برای چای منتظر نمی شدیم می رفتیم بازی و تفریح ، مگر خسته میشــــــــدیم ، تا نزدیکی های عصر خانهِ سبز ما  خانه سبز همه بود .

یادم رفت بگویم ورودی خانه ی ما درخت توت بزرگی بود که میوه خیلی خوش طعم و شیرینی داشت بقدری پر بار بود که همه از آن میخوردند ( یکی از مرد ها میرفت بالای توت و زنها ودختر های بزرگ هم پارچه بزرگی را زیر شاخه های توت میگرفتند و مرد شاخه هارا یکی ، یکی تکان میداد و توت ها روی پارچــــــــه می ریختند .) و اضافه هایش را هم  در زیر آفتاب خشــــــک میکردیم و  زمستانها رو کرسی میریختیم و می خوردیم .

و درخت سیب  ترش (می خوش مزه ای بین ترش و شیرین )بزرگی هم بغل دیوار کوچه ( همان راه علمدار )

بود که چند شاخه اش بطرف کوچه بود و بچه های مدرسه سیب هارا با سنگ و چوب می انداختند و میخوردند وقتی ما از خانه بیرون می آمدیم فرار میکردند .....

ائولر قالیر ، ائو صاحابی یوخ ئوزی

اجاقلارین آنجاق ایشیلدیر گــوزی

گئدنلرین آز– چوخ قالیبدیر سوزی

                                        بیزدن ده بیر ســـؤز قالاجاق ، آی امان!

                                        کیملر بیزدن سوز سالا جاق ، آی آمان!

 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه نهم آذر 1386 و ساعت 10:21 |

کذشته ها با همه تاریکی می توانند ، چراغ روشن راه آینده باشند.(ولتر) 

ماجرا  های من و مدرسه (1)

 

جاده قدیم ، از روستای ما بطرف روستای علمدار ، ما آخرین خانه بودی یک کمــی پایینتر از روبروی خانه ما بطرف علمدار تنها مدرسه ابتدایی شش کلاسه روستای آنروز ما قرار داشت وکمی پایینتر از مدرسه ، ردیف خانه ما دکه مانندی بود که خدا رحمت کند تار قلی ساعی از گوشه باغش درست کرده بود مدرسه ما در آن روزگــار خوب و مجهز و بزرگ بود .حیاط بزرگی داشت،کلاسها در یک ردیف روبه قبله(جنوب ) ، جلو کلاسها باغچه مانندی بود که درختان میوه و تبریزی فراوان داشت و منظـــره ای تماشایی، و بعد حیاط مدرسه بود و در وسط حیاط درست روبروی درب ورودی راهرو یک میله بلـــــــند که برای بر افراشتن پرچم بود و هر روز صبح مراسم صبح گاهــــی و دعا مثل پادگــــــــــــــان . در گـــــــــوشه شرقی مدرسه زمین بازی والیبال بود که بیشتر معلمها در آنجا والیبال بازی میکردند و در جنوب شرقی آن یک ردیف سرویــس بهداشتی قـــــــــرار داشت که فقط از بهداشت در آن خبری نبود. درب ورودی مدرسه به دالان مانندی باز میشد که با دو تا جای درب به حیاط مدرسه ، و پرچمی دربــــالای درب ورودی مدرسه همیــــــــــــــشه در اهتزاز . 

این هم نقشه ای که با استفاده ازآنچه در تخیلاتم مانده است ترسیم کـــــــرده ام بغل قسمت جنوبی دالان هم یک انباری قرار داشت ، از بغل دیوار قسمت شرق و جنوب نیز نهر آب باغات رد می شد و کشاورزان و باغداران از آن استفاده میکردند .

نام مدرسه ما فردوسی بود.نقشه من از مدرسه فردوسی گرگرقدیم

 

امیدوارم توانسته باشم مدرسه آنروز گار خود را در خاطر مبارک شما تجسم کرده باشم . زمان تقریباً ًسالهای 8 -1337 را تعریف میکنم

البته من علاقه خاصی ،  شاید بعلت همسایگی ، به مدرسه داشتم و برای شروع آن روز شماری میکردم و بیچاره پدر و مادرم را به تنگ آورده بودم (خدا رحمتشان کند )

بهر حال روز موعود فرا رسید و من در مدرسه ثبت نام کردم . البته به علت مشکلی که داشتم پدرم شناسنامه ام را نسبت به سنم کوچکتر گــــــــرفته بود و من یک یا دوسالی دیر بمدرسه رفتم ولی بالاخره شروع کردم .

.........واین ماجرا ادامه دارد تا آنجا که حافظه ام یاری نماید 

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 19:24 |

 

تعریف میکرد:

 رفته بودم برای کار ...، آن زمانها ایالت نخجوان برو بیایی داشت ( نخجوان امروزه ایالتی است خود مختار در همسایگی شهرستان جلفا وابسته به کشور تازه استقلال یافته آذربایجان ) خیلی هادر کناره رود ارس،برای کار به آنجا میرفتند ، منهم

 در آنجا برای یک نفر که حاجی هم بود کار میکردم مرد محترم و مؤمنی بود . یک روز حاجی با من درد دل میکرد میگفت شنیده ام طرف های شما دعا نویس های خوبی پیدا می شود ، این عروس من چند ساله آمده ولی بچه دار نمیشود  ، و این مسئله شادی و نشاط را از خانه ما برده است ، اولها اهمیت نمیدادیم ولی زنهای محل زیاد گوشه و کنایه میزنند و هر روز ناراحتش میکنند حاضرم نصف  داراییم را بدهم و فقط یک نوه داشته باشم و لبخند روی لبهای عروسم وپسرم ببینم .

گفتم  من یک راهی بلدم ، (یک چیزهایی از مادر خدا بیامرزم در این مورد شنیده بودم )

دارویی گفتم که اساسش از جوانه گندم بود ، چند ماهی کار کردم و برگشتنی حاجی گفت ، اگر این دارویت اثر بکند از مال دنیا بی نیازت میکنم .

خلاصه برگشتیم  بعد از زمستان آماده رفتن شدم راستش یک کمی هم میترسیدم ، بهر حال یا علی گفتم و راه افتادم ، به آنجا که رسیدم از گوشه وکنار خبر می گرفتم  ،فکر کردم اگر از دستم عصبانی هستند یواشکی بر گردم مردم محله که مرا دیدند اطرافم را گرفتند  

هرکسی چیزی میگفت تا اینکه دیدم حاجی با عجله آمد و مردم را ،  که مرا دوره کرده بودند کنار زده  مرا در آغوش گرفت با سلام و صلوات به خانه اش برد  خلاصه پذیرایی جانانه ای از من کرد و چند ماهی که آنجا بودم نگذاشت کار بکنم عروسش حامله شده بود و مردم محله مرا باور کرده بودند هر کــــدام چاره ای برای مشـــــــــکلاتشان از من میخواستند ، خودم هم فکر میکردم کاره ای هستم چون چند نفر دیگر هم میگفتند راه حل هایم موثر شده است یک روز دمدمای برگشتنم حاجی ( که خانه اش شده بود محل مداوای مردم ) بمن گفت فلانی تو که این همه علم داری یک سئوال مرا هم باید جواب بدهی ، باید بگویی این نوه من که در شکم عروسم هست دختره یا پسر ؟ تو حتماً میدانی .

فکر کردم خدایا عجب غلطی کردم آن کارم هم شانسی درست درآمده حالا به این چه جوابی بدهم ، با خودم فکر کردم ، یک جواب دو پهلو بدهم هر کدام درست در آمد اینها تصور میکنند من میدانستم .

گفتم عروس خانم بیاید حیاط ، وقتی آمد گفتم  چند قدم برو جلو و بعد برگرد طرف ما ، این کار را کرد ، برای اینکه شک نکنند  گفتم چند بار تکرار کرد بالاخره گفتم والله حاجی آقا این خیلی عجیب است رفتنش معنی پسر و آمدنش به دختر شباهت داره نمیتوانم دقیق بگویم ( گئدیشی اوغلانا اؤخشور ، گئلیشی قیزا )

بهر حال نه آنها از حرفم راضی شدند ونه خودم ، برگشتم  به روستای خودمان البته با دست پر چون هم حاجی خوب بمن رسیده بود و هم مردم بمن ارادت پیدا کرده بودند .

و سال بعد دوباره رفتم و نمیدانید وقتی مردم مرادیدند چه غوغایی کردند مرا روی شانه های خود مثل قهرمانان به خانه حاجی بردند نمیدانستم چه شده ، تا اینکه حاجی بدادم رسید آخه میدانید عروس خانم دوقلو زاییده بود یک پســـــــر و یـــــــــــــک دختر

این ماجرا  را یکی از همکاران از پدرش شنیده بود و شاید مال شصت ، هفتاد سال پیش باشد ، دیدم با مزه است تقدیم کردم     

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 22:33 |

دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز

 

هفته دفاع مقدس است . یادش بخیر آن روزها

عصر یک روز گرم تابستان سال 1366 ، بعد از خوابی مختصر از خانه بیرون آمــــــدم یکی از همکاران در بیرون منتظر من بود باعجله آمد بطرف من و نامه ای داد بدستم و به سرعت رفت ، متن نامه خیلی مختصر و روشن بود :

 برادر   فلانی در تاریخ 14/4/66راس ساعت 8 صبح جهت اعزام به جبه های حــق علیه باطل خودرا به ستاد پشتیبانی امداد ودرمان جنگ استان آذر بایجان شــرقی واقع در دانشگاه علوم پزشکی معرفی نمایید .

دوروز فرصت داشتم در این مدت کارهای خانه را سروسامان دادم و در تاریخ موعود با بلیطی که دانشگاه تهیه کرده بود حرکت کردم مقصد دزفول (اندیمشک) بود روز بعد به اندیمشک رسیدم و یک راست در پشت یک وانت پیکان خــــود را به پادکان لشکر عاشورا (باکری ) رساندم  ُ هوای اندیمشک بشدت گرم و آزار دهنده بود در ورودی پادگان مینی بوسی ایستاده بود رانده اش پیر مردی آشنا ، لیوانی آب خنک بدستم داد که باور بفرمایید از بهترین شربت ها هم گواراتر بود ، خدا رحمت کند آن پیر مرد ر ، ا بتازگی سکته کرد در جوار رحمت حق قرار گرفت برادر امیدی صدا می کردیم  مردی مؤمن و خدا شناس مثل اینکه از روستای گلین قیه مرند بود .

  بهر حال خود را معرفی کردم و به چادری جهت استراحت راهنمایی شدم  ، غروب با صدای اذان بیدار شدم . بهداری عبارت بود از چند تا چادر و دو یا سه تا کانـکس ..

خلاصه چند روزی را آنجا بودم یواش یواش نیرو های دیگری هم آمدند با آمدن یکی از آن ها به اسم محرم هوستینی تقریباً جمع ما از حالت سستی بیرون آمـــــــد . خلاصه چند روزی را آنجا بودی روز گار به بیهودگی میگذشت . یادش بخیر حمـــام پادگان که در آن صحرای برهوت نعمتی بود و تمام ظهر را تا بعد ظهر در حمام بودیم

بعد تقریباً ده روز ،  شبانه حرکت کردیم ، اول به موقعیتی دربین کرمانشاه اســلام آباد رفتیم وبعد یک روز استراحت دوباره شبانه بطرف سنندج و از آنجا بطــــرف سر دشت ، البته در نزدیکی های سردشت این را فهمیدیم ، اتوبوس به داخل دره ای ترسناک پیچید در نزدیکی های شهر کوچکی بنام ربط با چند تا اسلحه ســــبک و حدود سی و اندی نفر بسیجی ، شب اول خوب بود ، از عصر روز بعد توپخانه شروع کرد به کوبیدن عده ای میگفتند توخانه ارتش است ، چون نمیدانستند ما آمده ایم

و عدهای هم می گفتند توپخانه عراق است . بهرحال دوسه روزی صبح از توپخانه نوش جان میکردی و شبها هم ضد انقلاب به پاسگاه های دور بر ما حمله میکردند

خلاصه با اینکه خیلی یواشکی آمده بودی ولی وضعیت منطقه دگرگون شده بود .

ولی نمیدانم چرا با گردان ما کاری نداشتند و ما تلفاتی در این ایام نداشتیم .

خیلی خلاصه مینویسم ، چون اگر همه ی ماجرا را تعریف بکنم خسی در میقات دیگری میشود البته فقط اسماً.

بهر حال چند روزی بر همین روال گذشت و یواش ، یواش سایر نیروها رسیــدند

تدارکات ، تامین ، حراست ، گردانهای علی اصغر (ع)، امام حسین (ع) ......

چند روزی را که منتظر آمدن نیرو ها بودیم در اثر حمله ضد انقلاب عده کمی شهید یا مجروح شدند و........تا اینکه شبانه با ماشینهای کمپرسی در حالی که رویشان چادر کشیده بودند بطرف خط مقدم در نزدیکی های سد دوکان حرکت کــردیم ....

من در اورژانس صحرایی مستقر شدم . که اسمش بنت الهدا بود .

اسم عملیات نصر هشت  بود ( که من تا حال ندیدم در تلوزیون یا روزنامه ها چیزی در باره اش منتشر بکنند و شاید هم من ندیده ام .

عملیات سه روز طول کشید چند باری هم پاتک عراقیها وقت گرفت

ماه رمضان بود جای شما خالی آخرین نهار چلو کبابی بود و خوردیم .

و ....ما بعد از 45 روز از آنجا سه نفری (من و صباحی وهوستینی ) به اندیمشک رفتیم و بعد گرفتن تصفیه حساب بطر ف خانه راه افتادیم ...البته خیلی خلاصه نوشتم ماجرا های بیاد ماندنیش را بعداً برایتان تعریف میکنم .

.......واین پلاک و این چپییه تنها یادگار من است از جبهه

 

 

 

برای همه صلح و امنیت آرزو میکنم

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 23:31 |

حاجی .......

حاجی خدا رحمتش کند آدم بسیار خوبی بود ، آزارش به مورچه هم نمیرسید لباس محلی میپوشید پیراهنی بلند و شالی را هم از روی پیراهن چند بار دور کمرش می  پیچید ، چپق و کیسه توتونش را مثل اسلحه لای شال دور کمرش قرار میداد  همیشه لبخند معصومانه روی لبش بود به هر کسی میرسید مجال نمیداد اول سلام میکرد ، فرق نمیکرد آدم بزرگ باشد یا جوان و یا کوچکتر ، از روی لباسش عبا مانندی را می پوشید و همیشه یک چوب دستی همراهش بود . لباسهایش جیب های زیادی داشت ، بشوخی میگفتند یک روز گوشت خریده بود و گذاشته بود جیبش و چند روزی یادش رفته بود بویش که در آمده بود یادش افتاده بود ، این را برای تفریح میگفتند چون خودش هم گویا آدم بذله گویی بود ریش و سبیلش سفید و همیشه کلاهی از پوست کوسفند ( از آن کلاههای قدیمی آذربایجانی ) روی سرش بود ، توی جیبهایش همیشه تکه نباتی ، کشمشی ، بادامی .....برای بچه ها آماده داشت ، اگر پیش ما یک جایی از بدنش را هم میخاروند ما فکر میکردیم چیزی بما  بچه ها میدهد . آن زمانها که کمتر کسی در روستای ما فارسی بلد بود او این شعر تکیه کلامش بود :

هرچه کنی به خود کنی       گر همه نیک و بد کنی

بعد میگفت : ( سینه لر روزنامه دی ) یعنی سینه ها روزنامه است،نمیدانم چرا رو ی این دو جمله زیاد تکیه میکرد وقتی این حرفها را میگفت با دستش هم میزد به سینه اش ، حتماً خودش معنی شعرش را خوب میدانست و بخاطر یک راز مهم این هارا شعار زندگی خودش قرار داده بود .

اوخیلی قبل از انقلاب برحمت ایزدی پیوسته است ولی هنوز هم در بعضی مجالس از خوبی هایش ، از سادگیش و از صرفه جوییش حرف و حدیث های زیادی میگویند .

من خیلی حاجی را ندیدم ولی آن مدت کم هم هیچوقت فراموشم نمیشود . نمیدانم چرا همیشه اورا با بهلول مشهور مقایسه میکنم ، بنظر من در بعضی عادات شباهت زیادی با هم داشتند . روحشان شاد

شعر زیر را در قسمت نظرات پست قبلی دوست عزیزی بنام نریمان از وبلاگ

هدیه

 لطف کرده بودند که خیلی مناسب حالم بود با تشکر از ایشان در زیر می آورم:

 

تمام عـــــمر بستيم وشكـــستي
بجــــــزء بار پشيمــاني نبـــستيم
جواني را سفر كرديم تا مـــــــــرگ
نفهميديم به دنبـــــال چه هستيم
عجب آشفته بازاري اســـــت دنيا
عجب بيهوده تكراري اســــت دنيا
چه رنجي از محبــت ها كــشيديم
برهنه پا به تيغستان دويـــــــــديم
نگاه آشنا در اين همــــــــه چشـم
نديـــــــديم ونديــــديم ونديــــديـم
سبك بالان ساحـــــــــل ها نديدند
به دوش خستگان باري است دنيا
مـرا در موج حسرت ها رها كــــرد
عجب يار وفــــــا داري است دنـيا
عجب آشفته بازاريست دنيــــــــا
عجب بيــــهوده تكراري است دنيا
ميان آنچه بايــــــــد باشد ونيست
عجـــــــب فرسوده بازاريست دنيا
عجـــب خواب پريشاني است دنيا
عجـــب درياي طوفاني است دنيا
عجــــــب يار وفا داري است دنيا

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت 9:33 |

یک روز تیک دار زندگی من

 

زندگی آدم ها نیز مثل تقویم سالانه ، روزهای تیک دار زیادی دارد و تیک بعضی از این روزها پر رنگتر می باشد ، میخواهم فعلاً از حال و هوای گذشته های دور بیرون بیام ویکی از این روزهای تیک دار زندگی خودم را بنویسم آخه هر چی باشد این خاطرات من است . درست دوم آذر ماه بود که قبل از طلوع آفتاب ، در چند قدمی رود خروشان ارس در حالی که برف خفیفی روی زمین را پوشانده بود گلی در باغ بهاری  زندگی من شکفت و نسیم زیبایی دست نوازش بر گل باغ زندگی من کشید  و بعد از او آفتاب طلوع کرد و اوشد پیام آور گرمی زندگی من ، چون آمدنش گرمی آفتاب را داشت . برای ما هدیه ای بود از جانب یکتای بی همتا و آمدنش  شد یک روز تیک دار زیبای دیگری در  زندگی من ، و بعد از آن کارهایش همیشه موجب سر بلندی من . عزیزم تولدت تابیدن آفتاب بود بر زندگی من ، و امید که زندگیت همیشه پر از روزهای تیـــک دار شــاد باشــــد عـــزیـــزم تولــدت مبــارک و این دسته گل های زیبا تقدیم تو باد ، گرچه تو خود گلی از گلهای زیبای طبیعتی .......

                                   

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 18:43 |

نقشه تقریبی محله پایین گرگر در تقریباً بین سالهای 1334—1336

 

لابد خنده تان میگیرد از نقشه کشی من ، چکار کنیم دیگر ما از اولش هم مهندس بودیم . این نقشه بیشتر محل تردد بچه های میدان پایین بود و فقط در مواقع بخصوص مانند ایام سوگواری آقا امام حسین ویا ماه مبارک رمضان به میدان بالا میرفتیم چون که آنجا میدان اصلی روستا بود و مسجد جامع در آنجا قرار داشت .

حلا شرح نقشه :

1 – راه قدیم علمدار گرگر (که تقریباً بازور اتوبوس از آن عبور میکرد و در بعضی جاها         چند بار عقب و جلو میکرد.) 

2 – استخر ( گؤل ) که ما به آنجا میگفتیم ( گؤل باشی)

3 – چشمه  ،که پست قبلی وصفش را کردم

4 – حمام  ( حالا بجایش پاساژ درست میکنند .)

5 – آتشخانه حمام یا بزبان محلی خودمان ( تولانبار )

6 – قهوه خانه  ( قهوه خانه مشهدی علی اکبر ، خدارحمت کند )

7 – مسجد کوچک (یا همان تقی مسجدی ) که بچه ها وقتی در بازیهای مختلف حقه  و نیرنگ میکردند  فوری به آن مسجد که دم دستشان بود به آن قسم میخوردند . (البته یک نفر بنام تقی      آنجارا درست کرده بود برای خانواده خودش ، یا .. چیز دیگری بود مسجد واقعی        نبود و الا احترام مسجد بخصوص آن  زمانها خیلی بالا بود .)

8 – محله عسگر ( عسگر محله سی ) کوچه تنگ و باریک که بطرف میدان بالا میرفت

     و هنوز هم با کمی تغییرات میماند.

9 – راه اصلی که بطرف میدان بالا میرفت ( میدان بالا میدان اصلی آبادی بود.)

10 – راه بین لیوارجان و گرگر که ورودی آن از صرف گرگر گورستان بود .

11 – قهوه خانه و کاروانسرا (فکر میکنم مال خدا رحمت کند علیحسین فرحی بود )

12 – مسجد قره کوینک ( که مسجد دسته عزاداری ما بود و سینه زنی بود )

       که بعداً اگر خدا بخواهد کاملاً در باره اش و ریش سفیدان با غیرتش برایتان

       مینویسم

13 – راه بطرف دشت و صحرا و باغات و محله  ( چالیشلی )

14 – 15 – 16 – چهار گوشه میدان بود که ما ها در آنجا بازی و تفریح میکردیم هر             کس در مقابل محله خودش ، روز های عید نوروز  در میدان جا برای بازی پیدا            نمی شد .

این نقشه که ملاحظه میکنید محوطه ای است که محل میدان پایین بود اینها حسینیه  ، گورستان دسته عزاداری ، ..... مستقل داشتند و....در کارهای جمعی تمام اهالی با هم بودند .اگر از اهالی  دیدند جایی اشتباه کرده ام بگویند تا اصلاح کنم بخصوص از ریش سفید ها کمک میخواهم در مورد کل منطقه

                                                                    به امید کمک های فکری شما  

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 10:55 |

محل زندگی من

 

این که برایتان تعریف میکنم تقریباً صحبت چهل و اندی سال پیش است ، آن زمان که از این تمدن دروغین خبری نبود و تنها نشانه تمدن در روستای آنروز ما اتوبوس کهنه وداغونی بود ( یادم باشد جریان این اتوبوس را هم که یکی از تفرح های ما بود برایتان تعریف بکنم .) که یک روز صبح از اینجا حرکت میکرد با سلام و صلوات راه می افتاد و بعد هشت ، نه ساعت بعد به تبریز میرسید (اگر در راه خراب نمیشد) و وقتی از ماشین پیاده میشدی آنقدر خاک روی لباسها و سر و صورتت بود که حتی نزدیک ترین کسانت هم قادر به شناسایی تو نبودند .باید حتماً یک آبی به سر و صورت میزدی و لباسهایت را میتکاندی تا شناخته میشدی ، بیچاره مسافر خانه چی( اسمش حسن آقا بود )عادت کرده بود ، وسط حیاط مسافر خانه (مسافرخانه شمس ) یک حوضی بود که مسافر ها در آنجا خودشان را تمیز میکردند .

بهر حال میخواستم محل زندگیم را تا آنجا که میتوانم تعریف بکنم تا شرایط آن زمان مارا تجسم بکنید . روستای ما خیلی قدیمی است آثار و علایمی هست که میگویند چندین قرن قبل از میلاد هم بوده از جاده ای که از روستای شمالی می آمد و ماشین رو هم بود وارد محله ما میشدی کنار جاده نزدیک میدان یک استخر بزرگی بود که آب چشمه نزدیک آن به آنجا میریخت ، این استخر در تابستانها یکی از تفریحات سالم ما بود ، فکر نکنید که آب تمیزی داشت ، و همه چیز در آن رعایت می شد در آن زمان ما این چیز ها را حالی نبودیم صبح تا عصر به همراه گاو میشها توی آب بودیم  و بازی تفریح میکردیم ، یک کمی بالاتر از استخر چشمه بود که هم آب خوردن را با کوزه های سفالی که داشتیم از آنجا برداشت میکردیم و هم  شستشو را مادر و خواهرانمان در آنجا انجام میدادند راستش را بخواهید من بعداً فهمیدم که پسر و دختر های دم بخت هم بیشتر در آنجا یواشکی  ، البته با چشم و ابرو همدیگر را می پسندیدند بهر حال بغل چشمه حمام روستا بود ( الان جایش پاساژ میسازند ) که اگر میماند از  آثار باستانی بود . حمام دو قسمت بود در یک قسمت   با سوزاندن هیزم و خار و خاشاک آب گرم حمام را تامین میکردند ( یک عکس میزنم ، این حمام قدیمی جلفااست که الان از آثار باستانی است تقرییاً شکل اینجا بود ) برای رفتن به اینجا ، که آن زمان تون انبار میگفتند باید  بیست یا سی پله پائین میرفتی و خار خاشاک و چوب زیر ان دیگ بزرگ مسی جمع میکردی و می سوزاندی  تا آب حمام گرم میشد و این کار خودش یک مامور داشت و این کار را میکرد .

قسمت دوم محل شستشوی حمام بود که آنهم با تعدادی پله به طرف پائین (البته کمتر از گرمخانه)  وارد زیر زمین که میشدی سکو مانند وسیعی درست کرده بودند

ویک نفر در یک گوشه آن نشسته بود و سمت رییس حمام را داشت دور آن سکو کمد های چوبی گذاشته بودند که همه شان قفل مانندی داشتند (نظرم اول اینطور هم نبود در ب کمدها باز میماند. )بهر حال  لباسهارا که در می آوردیم با یک چیزی بنام فئته که خود حمام داشت ،جاهای ممنوعه را میپوشاندیم،  از سکو می آمدیم پایین و از کنار حوض بزرگی که در وسط پر از آب سرد بود به قسمت دیگر که مال شستشو بود وارد میشدیم  جالبترین قسمت اینجابود یادم رفت بگویم که در ساختمان این حمام برای پوشاندن سقف اصلاً از هیچ چوب یا ..استفاده نکرده بودند همه اش آجر بود و مالاتی که نمیدانم از چی درست میکردند سقف گنبدی شکل بود مثل کنبد زیارتگاه های امروزی .

وارد قسمت شستشو که میشدیم محوطه بزرگی بود که دور تا دورش سکو بود و مردم روی آن می نشستند و آن کارگر آب میریخت  سرشان  و شستشو شروع میشد .  یک قسمت دیگری در آنجا بود که مارا آنجا راه نمیدادند که بعداً فهمیدم برای نظافت موهای اضافی بدن بود . یک قسمت های تخت مانندی هم بود که روی آن دراز میکشیدن و یک کیسه کش با کیسه ای که از نخ پشم بافته بودند مشتمال میداد . بهر حال مثل اینکه ماجرای این حمام از حمام مشهدی  عباد (اؤ لماسین بؤ اؤلسون ) 

زیادتر شد یک کمی حوصله بکنید . تا تمام بکنم  در آخر بزرگتر ها وارد حوض پر آب گرمی میشدند که به آن خزینه میگفتند و بچه هارا هم با ظرفهای بزرگی که از   حلبی بود با رختن از آب همان خزینه تمیز میکردند و آماده میشدند برای بیرون رفتن کفشهای دمپایی مانندی که از تخته درست کرده بودند و قسمت جلو آن با نوار    چرم (درست مثل دمپایی های امروز )  بود ، می پوشیدیدند و ماهارا هم که کوچک بودیم بغل میکردند از آنجا خارج شده وارد حوض آب بزرگی که در اول گفتم ، میشدند ، پاهای مارا هم آب میکشیدن و به بالای سکو میرفتند و بقچه ای را که لباس در آن می آوردند باز میکردند و لباسهای تمیز را میپوشیدند و حق الزحمه حمامی و کارگرهارا پرداخته و بیرون می آمدند . اجازه بدهید چند نکته را هم در باره حمام بگویم .....

اول اینکه حمام دو روز هفته در اختیار خانمها بود و شلوغترین روزهای حمام و پر سرو صداترین روزهایش بود بطوری که این مسئله به ظرب المثل تبدیل شده و شلوغترین و پر سرو صداترین جاها را حمام زنانه میگویند .

یک عده از پولدارهای و اشخاص معتبر آن زمان هم به حمام عمومی نمی آمدند و شبها حمام را برای خود و یا خانواده برای یک یا دو ساعت کرایه میکردند . ..

این تصویری از راه و استخر و چشمه و حمام ، و حال میرسیم به میدان که بماند برای پست بعدی ...........راستی اگر ترکی بلدید فیلم مشهدی عباد را حتماً ببینید ضرر نمیکنید. یک چیزی را هم بنویسم آنهم اینکه فاضل آی این حمام با کانالی درست از زیر آن استخر و بصرت سر پوشیده  از وسط کوچه ای در جنب استخر به بیابان منتقل میشد واین کار در آن زمان واقعاً عالی وکاری بس مشکل بود . در ضمن اگر از طرف شمال به طرف روستای ما می آمدی اول مدرسه بود و بعد از چند متر خانه ما بود بعد از خانه ما بطرف شمال باغهای آبادی شروع میشد .

ادامه دارد.......

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 23:57 |

رمال

 

از اولش هم زندگیشان یه جورایی مشکوک بود ، خونه شون یه جورایی ترسناک بود و بچه ها میترسیدند به خونشون برند ، تنها فرزند خانواده بود پسری بود که همیشه حرکات و رفتارهای عجیبی از خود نشون میداد واسه همین هم خیلی از بچه ها ، سربه سرش میگذاشتند .بچه های محل دایره وار می نشستند و او در وسط میزد و میخوند و میرقصید  . فقط یک یک شعر میخوند مفهوم شعر این بود :

روی درخت کلاغ لانه میسازد و میرود

پسری که عاشق دختری شد خنجر میبندد و میرود

خدایا تو شوهر آن دختر را بکش ،

من بروم آن عروس سیه چشم وابرو را بگیرم

البته آنوقتها ما معنی اش را نمیدانستیم ، در حالی که دستهایش را مانند آدمک به اطراف باز میکرد می رقصید و مثل فرفره دور خودش میچرخید .،بچه ها دست میزدند واو آنقدر این کار را تکرار میکرد که خسته میشد و می افتاد .

کمی که بزرگ شد از بچه ها فاصله گرفت ، میگفتند جنی شده است ، بعد با دختر همسایه ازدواج کرد . بعد شنیدم که رمال شده ، میگفتند کارهای خلاف میکند

یواش یواش مشتریش زیاد شد ، شایع شده بود با یکی از اجنه ازدواج کرده و طلا و جواهراتی را که زنش استفاده میکند جن به او داده حتی اسم جن را هم به مردم گفته بود . ماشینهای رنگارنگ ، خانمها و آقایان به ظاهر حسابی به خانه اش رفت و آمد میکردند ، همه میگفتند هر کدام یک مشکلی دارند ، یکی بچه دار نمیشد ، یکی با شوهرش دعوا میکرد ، ….پولهای کلانی میگرفت ..کارش گرفته بود میگفتند راه و چاه را !!!جن به او یاد میدهد ، چند سال گذشت یواش، یواش معلوم شد که کارهاش بی اثر است و با این کار با آبروی مردم بازی کرده ، خودش علت بی اثر شدن کار هایش راطلاق گرفتن جن عنوان میکرد ، میگفت خانم جن همکاری نمیکند .

یک روز مامورا ریختند خانه اش و تمام کاسه ،کوزه اش را بردند ، میگفتند برای هر مراجعه کننده پرونده هم درست کرده بود ، چه کارهای خلافی که نکرده بود !!!!

حلا چندین سال از آن مسئله گذشته ولی بعضی از مردم عوام هنوز هم سراغش میروند ولی خودش میترسد ، اگر کاری میکند (که فکر نمیکنم  چون بچه های خوبی دارد) ، خیلی احتیاط میکند

راستی چرا بعضی از مردم ما گاهی وقتها خدا و قرآن و رسول را از یاد میبرند و به خار وخاشاک متوسل میشوند

شما میشنوید حالا هم عده ای پیدا میشوند که از پشت صفحه تلوزیون از فرسنگها راه مردم مارا بسخره میگیرند ، روزنامه نوشته بود خود تهران طرف مطب دار د

بنظر شما خنده دار نیست !!!!!!!!!!  

+ نوشته شده توسط صادقی گرگری در پنجشنبه یکم آذر 1386 و ساعت 10:2 |
- -